امینپور نجابت کلام بود،
|
امینپور نجابت کلام بود، رضا حیرانی |
|
امینپور نجابت کلام بود و برای هر کدام از این طیفها حجت، همسویی فکری و دیدگاههای سیاسی شاعران بود نه شعر و کلماتشان. این خطکشیها باعث شد در بسیاری از مواقع دو طرف برای اثبات حقانیت خود و زیر سوال بردن دیگریهای به زعم خودشان غیر خودی آنها را نادیده بگیرند و بهطور مثال در نقدهای مکتوب، جلسات شعر و برخوردهای مطبوعاتی سعی در حذف طرف دیگر داشته باشند، اما قیصر امینپور جزو معدود کسانی بود که از طرف همه احترامش حفظ میشد. این علاقه به امینپور تا حدی بود که در شرایط گوناگون طیفهای مختلف حتی آنانی که به دلیل تفاوت زیباییشناسی با شعرهای امین پور موافق نبودند هم او را به خودشان نزدیکتر بدانند. امین پور جزیرهای تنها بود که دیگران سعی در به نام زدنش داشتند. چند سال اخیر برای او که مسلکش دوری از حواشی اینچنینی بود سالهای عجیبی محسوب میشد. ادعای همسو بودن امینپور با جریانهای مختلف در چند ماه گذشته تبدیل به منازعهای مطبوعاتی میان افراد برجسته این طیفها گردید. اما به واقع دلیل این برجسته بودن امین پور در میان دوستانی که هم دوره با او در دل جامعه ادبی معاصر رشد کرده بودند چیست؟ امروز وقتی برای چند دقیقه به بیمارستان دی سر زدم جدا از حضور شاعران همسو با شیوه شاعری امینپور. دوستانی را دیدم که گرچه در طول سالهای اخیر با فضای بسیاری از شعرهای امین پور دور بودند اما به احترام نجابت او به بیمارستان دی آمده بودند و برای اینکه حضورشان باعث در گرفتن بحثهای همیشگی میان دو طرف نشود از دور به تماشای مکانی نشسته بودند که امین پور را به آرامش رسانده بودند. آرامشی که او مدتها حسرتش را میکشید. اگر داغ دل بود ما دیدهایم امینپور خون دلهای زیادی از اختلاف و جدا افتادن دوستهای سالهای دورش کشیده بود. به قول خودش فاجعه است که اهل کلمه را دیگرانی به جان هم بیندازند که نه ذوق این افراد را دارند نه توان درک و فهم کلمات اینها را. در شعرهای سالهای اخیر او خستگی و رنج سنگ صبور بودن دیگران به چشم میخورد. او محرم اسرار خیلی از شاعران و هنرمندان بود. مهربانیاش را وقتی باور کردم که در حاشیه یکی از معدود جلساتی که در آن حضور یافته بود. چند دقیقه بدون اینکه کلمهای به زبان بیاورد اجازه داد یکی از جوانان کم سن و سال به او و شعرهایش بتازد و حتی او را متهم به ایجاد مافیای ادبی کند، چیزی که اکثر افراد ادبیات میدانند قبایی نبود که به تن او دوخته باشند. اما او تمام اعتراضهای پسرک ۱۵ یا ۱۶ ساله را شنید و در آخر تنها از او خواست یکی از ایرادهایی که به شعر امینپور گرفته را برایش مکتوب کند و همراه با پیشنهادی که برای بهتر شدنش دارد به او بدهد. وقتی دوست همراه من که از شیفتگان امینپور است دلیل این کار را پرسید گفت: در این مورد حق با او بود. فکر کنم پیشنهادی که دارد شعرم را بهتر میکند. دو سال پیش در جلسه نقد کتابی به این مساله اشاره کردم که اگر یک درصد از هوشیاری ادبی امینپور را همه شاعران داشته باشند مسالهای به نام خط کشیهای خودی و غیر خودی دیگر وجود نخواهد داشت. زیرا او فهمیده بود که نباید تن به خیلی از مناسبتهای غیر ادبی بدهد و البته همین دوری جستنش از مسائل رایج باعث شده بود به زعم بسیاری از طرفدارانش آدمی کم کار جلوه کند. ولی در حقیقت قیصر امینپور با تمام تلاشش نوشت تا به جرات بتوان در مورد کارنامه ادبیاش گفت از معدود شاعرانیست که شعرش زندگیست. وقتی به سایتهای مختلفی که خبر مرگش را منتشر کرده بودند نگاه میکردم متوجه شدم بیشترشان به این شعر او توجه نشان دادهاند. قاف حرف آخر عشق است ناخودآگاه به این فکر افتادم که حرف میانی و مرکزی مرگ حرف آخر اسم کوچک او بود. انگار نامش را گرداب مرگ بلعیده باشد. ولی نه مرگ نمیتواند کسی را ببلعد که نامش با جاودانگی کلمات پیوند خورده. قیصر امینپور و هر شاعر موفق و ماندگار دیگری زنده است تا وقتی که نسلهای پی در پی کلماتش را به جزئیات زندگیشان گره میزنند. و این همه بهخاطر این است که او کلماتش با کلمات همین مردم و درددل شعرهایش با دردهای مردم زمانهاش یکی بود. دردهای من او با مردمی همصدا شد که صدایشان را درست شنیده بود و اجازه داده بود با او که شاعر همین حرفهاست احساس نزدیکی کنند. حرفهای ما هنوز ناتمام... و حقیقت این است برای امینپور زود بود خیلی زود و برای ما که میتوانستیم بیشتر از او بخوانیم امروز خیلی دیر است. رسمی در میان شاعرهاست که اعتقاد دارند بعضی از شاعران مرگ خودشان را پیشگویی میکنند و بعضی دیگر در شعرهایشان وصیت مینویسند. برای مثال فروغ وقتی اواخر عمر میگوید: به مادرم گفتم دیگر تمام شد. گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد. انگار برای مرگ خودش تسلیت نوشته است. امروز در میان شعرهای امینپور بارها بارها به شعرهایی برخوردم که انگار مرگ با او و کلماتش سایه به سایه آمده بود. شعرهایی خواندم که انگار او برای خودش در همین لحظهها نوشته بود. و شعرهایی که حاکی از خسته بودن او داشت و چه زیاد بودند شعرهای این دسته سوم. دلم خوش است به گلهای باغ قالیها من همیشه وقتی نام امینپور را میشنیدم یاد دو غزل از او میافتادم. اولی غزلی با مطلع: آواز عاشقانه ما در گلو شکست / حق با سکوت بود صدا در گلو شکست ای مسافر غریب، در دیار خویشتن |
آموزگار فروتن شعر،
|
آموزگار فروتن شعر، علی اصغر سیدابادی |
|
علی اصغر سیدابادی، روزنامه شرق: قیصر امین پور یکی از شاعران کم شماری است که توانسته است بدون حضور پر رنگ در مطبوعات و محافل ادبی ، محبوبیت ویژه ای در میان خوانندگان امروز شعر بیابد . در صفحه های ادبی روزنامه ها و مجله های روشنفکری به ندرت نامی از او پیدا می کنید ، اما کافی است در اینترنت نام او را در یکی از موتورهای جست و جو گر بنویسید تا از وبلاگ های بسیاری سر درآورید که او را و شعرش را دوست دارند و بعد با هر یک از شاعران زنده روزگارمان مقایسه کنید تا به محبوبیت او پی ببرید. آثار او آرام آرام بدون این که حامیان پروپا قرصی در میان ما روزنامه نگاران داشته باشد ، راه خود را گشوده است و تا اینجا پیش آمده است. امروز خوانندگان شعر او را به عنوان یکی از محبوب ترین شاعران زنده روزگار می شناسند ، اما برای نسل ما نام او معناهای دیگری را نیز دارد. در روزهایی که لحن رسمی و ایدئولوژیک نه تنها مدرسه و دانشگاه که ادبیات ما را نیز رنگ دیگری زده بود ، قیصر امین پور و فریدون عموزاده خلیلی و چند تن دیگر مجله ای را بنیان نهادند که واکنشی بود به این لحن و زبان و مهم تر از آن ، آن جا را تبدیل به مکتبی تبدیل کردند برای نوجوانانی که در جست و جوی ادبیات بودند . قیصر امین پور را بارها و بارها می شد در گوشه ای از دفتر مجله سروش نوجوانان دید که کنار نوجوان یا جوانی نشسته است و شعری را می خواند و درباره اش حرف می زند . تردید ندارم که سطرهای درخشانی از شعرهای بسیاری ، از پیشنهادهای او سرچشمه گرفته اند که بی دریغ هدیه کسی می شد که از او راهنمایی می خواست. مجله سروش نوجوانان تنها یک مجله نبود و اثبات این ادعا امروز با نام بردن از بسیاری از نوجوانان آن دوره که اینک هر کدام از آنان از شاعران و نویسندگان و روزنامه نگاران برجسته روزگار خویش اند ، به آسانی میسر است ، اما او و دوستانش تا ایستگاه مجله سروش نوجوان برسند ، راهی نسبتا طولانی را آمده بودند. او شعر را از حوزه هنرو اندیشه اسلامی شروع کرده بود که پایگاهی بود برای جوانانی که دلبسته ادبیات و هنر بودند و بیش از آن مومن به انقلاب اسلامی و می خواستند ، ادبیات در خدمت این ایمان نوآیین باشد . نخستین شعرهای او حاصل این دلبستگی و ایمان است ، دلبستگی و ایمانی که رفته رفته متحول شد و نوبت عاشقی فرا رسید و اکنون او بیش از هرچیزی از عشق می گوید و به جای تامل در رویدادهایی که رنگ روز دارد به موضوع هایی می اندیشد که روز رنگشان را نمی برد.تحول در شعر قیصر هم پای تحول در نگاه نسل او رخ می دهد ، تحولی تدریجی و آرام . مرور شعرهای قیصر به ترتیب سرایش آن ، می تواند تصویری از تحول تدریجی نگاه یک نسل ارائه دهد ، تصویری شاعرانه که هرچه به امروز نزدیک می شویم ارزش های زیبایی شناسانه اش پر رنگ تر می شود و جای ارزش های سیاسی و اجتماعی را می گیرد و به شعری یگانه دست می یابیم که حاصل تجربه های شخصی اوست. سید حسن حسینی ، محسن مخملباف و فریدون عموزاده خلیلی نیز از دیگر کسانی بودند که چنین تجربه ای را از سر گذراندند . آنان همراه گروهی دیگر در سال 1366 با حوزه هنری اختلاف پیدا کردند و با آن خداحافظی کردند و هریک به راهی رفتند و قیصر از مجله سروش نوجوان سر در آورد و تا سال ها در کنار فعالیت های ادبی اش در آن جا ماندگار شد. قیصر امین پور اگر چه برای نوجوانان نیز شعر می گوید و توانسته است جایزه ماه طلایی را به عنوان یکی از بهترین شاعران کودک و نوجوان در 20 سال اخیر از آن خود کند ، اما آن چه از این بخش فعالیت های او و به خصوص در سروش نوجوان چشمگیر است ، تاثیری است که به عنوان آموزگاری غیر رسمی و فروتن روی نسلی از جوانان و نوجوانان گذاشته است ، اما اتفاقی که برای محمود کیانوش در شعر افتاده است و شعر های کودک و نوجوانش ، شعرهای دیگر او را تحت شعاع قرار داده ، برای قیصر اتفاق نیافتاده است و شعرهای بزرگسالش بسیار بیش تر از شعرهای نوجوانش مورد توجه مخاطبان قرار گرفته است . قیصر از سال ها پیش در کنار شعر به پژوهش و حضوردر دانشگاه نیز توجه داشته است و اکنون به عنوان استاد دانشگاه تهران فعالیت می کند . او هم چنین مولف یکی از جدی ترین کتاب ها در معرفی شعر معاصر ایران با نام " نوآوری و سنت در شعر معاصر ایران " است . هم چنین چندی پیش کتاب دیگر او در این حوزه با نام "شعر و کودکی " منتشر شده است. |
جلد شناسنامه ام درد میکند،
|
جلد شناسنامه ام درد میکند، سجاد صاحبان زند |
|
بعضی ها شاعرهای خوبی هستند، اما این خوب بودن تنها روی صفحه کاغذ معنا پیدا می کند. بعضی ها آدم های خوبی هستند، اما شاعر نیستند. خوبی شان تنها به چند نفری می رسد که در کنارش هستند. در این میان کم اتفاق می افتد که شاعری، هم در زندگی و هم روی کاغذ شاعر باشد. قیصر امین پور شاعر است. یعنی ارزش کلمه ها، موسیقی کلام، محتوای جمله ها، هیاهوی لحظه ها و در نهایت نبض زندگی را خوب می داند. قیصر امین پور شاعر است. شاعر به همان معنایی که در فکر هیاهو نیست. وقتی می خواهند اسم خیابانی را به اسمش نام گذاری کنند، با همان صدایی که کمتر بلند می شود، اعتراض می کند. او خود را کوچک ترین می داند. شاعر همیشه خود را کوچک ترین می داند. نه آن که بخواهد از سر تفریح، ادا دربیاورد و بی خودی شکست نفسی کند. نه. شاعر اگر خود را از همه پایین تر نبیند، نمی تواند بنویسد. اگر کسی بتواند شعار بدهد و بدون سرودن شعر، در دل همه جا باز کند، چه نیازی دارد شعر بنویسد. شاعری به قول شاملو، گفت وگوی انسان است با خود. و همیشه یک انسان تنها، با خود حرف می زند، نه آدمی که دورادورش را کرور کرور پر کرده باشند. قیصر امین پور دکترای ادبیات دارد. ده سال است که دکترا گرفته است. اما این باعث نشده که به جای حرف زدن به دستور زبان و غلط املایی فکر کند. قیصرحتی وقتی به نقد و نظر روی می آورد و از دانش خود مدد می گیرد ، باز تازه گو است و نو پرداز .« سنت و نو آوری در شعر معاصر » از همین نوع کتاب هاست که چشم انداز تازه ای پیش چشم هایت برای نگاه کردن به شعر معاصر می گشاید .قیصر شاعر اما خودش را آزاد می گذارد تا هر آن چه را که دل تنگش می خواهد بسراید. گاهی با کلمه ها بازی می کند، اما این کارش فقط از سر تفنن نیست. بر عکس او اعتراضش را پشت این بازی قایم می کند تا کسی که درد کشیده نیست، فقط به همان ظاهر سرگرم باشد و هر آن که به دنبال پیچش مو است، عمق قضیه را ببیند. «از تمام رمز و راز های عشق/جز همین سه حرف/جز همین سه حرف ساده میان تهی/چیز دیگری سرم نمی شود/من سرم نمی شود/ ولی........ راستی/ دلم/ که می شود.» شاعر ظاهرا در این شعرش در حال بازی با کلمات است. او به کلمه عشق که از سه حرف ع.ش.ق تشکیل شده، فکر می کند و به نظرش می رسد که چقدر این کلمه بی معنی است. چطور آدمی می تواند زندگی اش را سر این کلمه سه حرفی به تاراج بگذارد. نه ، نمی شود. هر جور که حساب کنی، نمی شود. نمی شود سر در آورد. اما شاعر بازی را یکدفعه عوض می کند. با دل که می شود. همین کلمه سه حرفی، چه کارها که با دل نمی کند. کسی با سر عاشق نمی شود. همه با دل عاشق می شوند. قیصر امین پور، در شعر زندگی می کند. شعر بی ادعاست. باید سراغ بروی و آرام بخوانی اش. شعر هیاهو ندارد. طبلی نیست که با اشاره ای به صدا در آید. بایدآرام کنارش بنشینی تا با تو حرف بزند. شعر میان خلوت تو و خودش با تو حرف می زند. از جمع فراری است. به همین دلیل است که شاعر ما، چندی است که تن به مصاحبه نمی دهد. وقتی سراغش می روی خوشرو تر از تمام کسانی که دیده ای با تو حرف می زند. اگر در جمعی باشی و حواست نباشد، دستی به شانه ات می زند. اما همان لحظه که می خواهی دکمه ضبط صوت را روشن کنی، حس می کنی شاعر از بچگی فارسی نمی داند: «دردهای من نگفتنی/دردهای من نهفتنی است/دردهای من/گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست/درد مردم زمانه است/مردمی که چین پوستینشان/مردمی که رنگ روی آستینشان/ مردمی که نام هایشان/جلد کهنه شناسنامه هایشان/درد می کند /من ولی/تمام استخوان بودنم/لحظه های ساده سرودنم/درد می کند...» او نمی خواهد خلوت تو و خودش را در چند هزار نسخه تکثیر کند. می خواهد شعری باشد که با یک نفر خلوت کرده است. قیصر امین پور، در بند ادا در آوردن نیست. راحت است. نمی ترسد که بگویند، «آقای دکتر، اینها چیه که می گین.» راحت حرفش را می زند. تعارف هم ندارد: «اینجا همه هر لحظه می پرسند:/«حالت چطور است؟»/اما کسی یکبار/ از من نپرسید/:« بالت...» شاعر راست می گوید. کمتر کسی واقعا از حالمان می پرسد. این جمله بیشتر با عادت بیان می شود. همین جوری گفته می شود.حال و بال هم قافیه هستند. اما کمتر کسی به فکر بالا رفتن است. حال و بال فقط در یک حرف با هم فرق دارند. اما همین تفاوت ساده، بعضی وقت ها چه کارها که نمی کند: «وقتی که یک تفاوت ساده/ در حرف/ کفتار را به کفتر تبدیل می کند/ باید به بی تفاوتی واژه ها/و واژه های بی طرفی مثل نان/ دل بست/ نان را/ از هر طرف بخوانی/نان است!» شاعر باز در حال بازی کردن با کلمه است. نان، مثل درد از هر دو طرف یک جور خوانده می شود. اما همین تفاوت های جزئی است که دمار از روزگار آدم در می آورد. بعضی ها نان را از آن طرف می خوانند و بعضی ها از این طرف، اما هر دو صدا شبیه هم می شود. گاهی تشخیص خیلی سخت می شود. «تنفس صبح»، «در کوچه آفتاب»، «مثل چشمه ، مثل رود»، «ظهر روز دهم»، «آینه های ناگهان»، «گل ها همه آفتابگردانند»، «گزینه اشعار»، «بی بال پریدن»، «طوفان در پرانتز»، «به قول پرستو» و «سنت و نو آوری در شعر معاصر» کتاب های قیصر امین پور هستند. |
امین پور از نگاه معاصران، روزنامه حیاتنو
|
امین پور از نگاه معاصران، روزنامه حیاتنو |
|
به گمان من مرگ مرحوم امینپور برای جامعه دانشگاهی و فرهنگی ضایعه بزرگ و جبرانناپذیری است. چراکه شخصیت فرهنگی و شاعرانه او شخصیتی استثنایی است و به گمان من در هر دو زمینه نیز دارای ویژگی خاصی بوده است. چهرهای معتدل و دوستداشتنی به لحاظ فرهنگی داشت. من جز یک بار آقای قیصر امینپور این شاعر فرهیخته و فاضل و متین و موقر را بیشتر ندیدهام. به گمانم آذرماه ۱۳۶۸ بود که برای اولین بار بعد از سالها به همت مرحوم سیروس طاهباز جایزهای با عنوان «نیما یوشیج» به شاعران معاصر اهدا میشد. مشترکا این عزیز از دست رفته جایزه اول را به همراه مرحوم سید حسن حسینی اخذ نمود. متاسفانه بعد از آن این سعادت نصیبم نشد که ایشان را حضورا ملاقات کنم. اما یکی دو بار با نامبرده مکالمات تلفنی مختصری در حد احوالپرسی داشتهام. اینها به آن معنا نیست که در طول آن سالها از شاعری برجسته و انسانی شریف به نام قیصر امینپور دور بودهام. پیوسته کارهای ادبی و هنری ایشان را دنبال میکردم و کسب فیض مینمودم. شاید اغراقآمیز نباشد که بگویم قیصر امینپور جزو معدود شاعرانی است که خود را به مهلکه غوغای زمانه نینداخت و به دور از آوازهگریهای مرسوم در نهایت فروتنی و در سکوت به کار دشوار علم و هنر پرداخت. به زعم بنده اگرچه شعرهای نیمایی مرحوم امینپور در خور توجه و بایستهاند، اما سلیقه و پسند من بیشتر از طریق غزلیات ناب و بعضا غبطهبرانگیز وی ارضا میشد. بدون شک میتوان چندتایی از غزلهای او را در زمره بهترین غزلهای معاصر قرار داد و میتوان تحقیق عالمانه ایشان را درباره شعر معاصر که احتمالا «سنت و نوآوری در شعر معاصر» نام دارد از جمله ارزندهترین آثار تحقیقی عصر حاضر دانست. روحش شاد و یادش ماندگار باد. ● محمود معتقدی: جایگاه خاصی میان مخاطبان داشت به گمان من مرگ مرحوم امینپور برای جامعه دانشگاهی و فرهنگی ضایعه بزرگ و جبرانناپذیری است. چراکه شخصیت فرهنگی و شاعرانه او شخصیتی استثنایی است و به گمان من در هر دو زمینه نیز دارای ویژگی خاصی بوده است. چهرهای معتدل و دوستداشتنی به لحاظ فرهنگی داشت. ویژگیهای شعر او نیز همانا سادگی، عاطفیبودن، زبانی امروزی و حسی دردمندشناسانهنسبت به روزگار خود بود و به این جهت در حوزههای شعری و ترانه مخاطبان خاصی در حوزه جوانان و دانشجویان جلب کرد. نزدیکی شاعر به فضاهای اشیا و طبیعت دارای حس و ویژگیهای خاصی بوده است. با اینکه زیاد در محافل و مجالس دیده نمیشد ولی شعرش همواره مخاطبان خاص خود را داشت. جایگاه شعر او را باید در فضاهای شعری میانه جستوجو کرد. با اینکه در حوزه فضاهای ایدئولوژیک کمابیش وجود داشت، اما همواره چهره مستقلی از شعر خود نشان میداد. روانش شاد. ● طاهره صفارزاده: جوان بااستعدادی بود اولین بار که دیدمش ۱۹ ساله بود. آن موقع کانون فرهنگی تاسیس کرده بودم و او شعری برای چاپ آورده بود. گفتم این شعر را اگر چاپ نکنی خیلی بهتر است. قبول کرد و بعدها در مصاحبهای گفت که همین حرف باعث پیشرفتش شده است. راجع به شعر او در حال حاضر نمیتوانم حرف بزنم. داوری درباره شعر افراد باید مستند باشد و نیازمند وقت است. جوان بااستعدادی بود. مریضی سختی کشید و واقعا رنج برد. اما به خدا سوگند که راحت شد. دیالیزهای یکسره آزارش میداد. این اواخر خیلی شکسته شده بود. ● شمس لنگرودی: همدانش داشت و هم اعتقاد بسیاراز مرگ قیصر امینپور متاسفم،چراکه او به هر حال یکی از ادبای این مملکت بود. شعر آقای امینپور در مجموع و به نسبه قابل قبول بود، هم به لحاظ درستی زبان و هم یکدستی مفاهیم. شعرش یکدست و موزون بود و قابلیت خواندن را توسط مخاطب داشت. نه آنچنان به لحاظ خلاقیت عقب بود که خواننده را پس بزند و نه آنقدر خیز به ناکجاآباد برمیداشت که درک را برای مخاطب سخت کند. میانهرویی قابلقبول بود. از نظر خیلیها او به اصطلاح شاعری حکومتی بود. ولی جزو انگشتشمار شاعرانی بود که کارش را به سبب اعتقادش انجام میداد. در بسیاری از این مجامع کیسهدوزی ظاهر نمیشد. فرق قیصر با شاعران هممسلک او همین اعتقاد بود که شاید شعر او را صمیمانهتر از بسیاری از آنان میکرد. من او را یکی دوبار بیشتر ندیدم، اما در همان یکی دوبار، نکاتی که در مورد شعر و خودش گفتم برایم مسجل شده است. هم اعتقاد داشت و هم دانش. دانشگاه رفتنش هم متکی بر دانش او بود، نه به سبب اخراج دیگری و جایگزینی خود. امیدوارم بقیه سالم و زنده بمانند. ● موسوی گرمارودی: برجستهترین چهره شعر امروز بود (به سختی گریه میکرد و صدای هقهق او از پشت گوشی تلفن شنیده میشد.) ● سیدعلی صالحی صالحی در بستر بیماری بود و توان صحبتکردن نداشت. فقط در چند جمله گفت: «از این موضوع متاسف هستم. مرگ حق است و میآید. اول هم آدمهای نیک را میگیرد.» ● شاپور جورکش به جامعه فرهنگی و ادبی تسلیت میگویم و حرف دیگری ندارم. ● محمدعلی سپانلو: از بقیه حکومتیها بهتر بود یک بار بیشتر او را ندیدم و زیاد او را نمیشناختم. شعرهای او را هم به طور پراکنده خواندهام. اما معتقدم در بین شعرایی که از طرف دستگاه حکومت حمایت میشدند قیصر امینپور بهترین بود. ● خرمشاهی:میدانمجایخالیاشعذابمخواهد داد (خرمشاهی نیز خبر مرگ را از ما شنید و بسیار غمگین شد.) |
از لابه لای همهمه و سرب...،
|
از لابه لای همهمه و سرب...، شاهرخ تندروصالح |
|
شاهرخ تندروصالح، روزنامه اعتماد: شعر معاصر ایران پس از وقوع انقلاب بستری گسترده تر از پیش یافت؛ تنوع موضوعات، لحن اشعار، تجربه کردن قالب های مختلف شعری و پرداختن به مضامین و درونمایه های اجتماعی، عاشقانه، معترضانه و گاه نیز شخصی. آنچه که می توان از زلال این تجربه در زبان و اتفاقی که در درون ما افتاده است نتیجه گرفت همانا تولد شعری دیگر بود که امروز، خواهی نخواهی، بخشی از تجربه های گذار شعر فارسی در دوران معاصر را شامل می شود. لحن، قالب، مضامین و درونمایه این شعر را می توان مولود اندیشه هایی شاعرانه از ابتهاج، اخوان ثالث، فروغ، شفیعی کدکنی، خویی، شاملو و طاهره صفارزاده قلمداد کرد. از سویی دیگر، چنین فضایی متحول کننده فرم درونی شعر و قالب های شعری است. کارنامه شعر انقلاب از این منظر کارنامه یی قابل تامل و قابل نقد و نظر هوشیارانه است. نقد و نظری که به نوبه خود همچنان محاق نشین سوءتعبیرهایی غیرحرفه یی در عرصه ادبیات توفنده امروز ما است. در این فضا، همزمان می توان ادامه ابتهاج، سیمین بهبهانی و قیصر امین پور را دید. اما، این شعری که به نام شعر انقلاب در مخیله و مجال رسانه های وطنی مشهور شد و در محاق نشست چیزی نبود که تجربه نشسته بر استخوان شاعرانش بیانگر آن بوده باشد. به عبارتی، این شعر، یعنی شعر انقلاب، پیش و بیش از آنکه شناخته شود، در زاویه غیظ و غضب گرفتار آمد و به برهوت سکوت کوچید. روشنفکری منتظر همراه شدن با جهان درون مردمی که از سلطه و سلطه پذیری، از هر نوع و مدلش، دلخسته و سرخورده، روی برتافته بودند و به تالار آشوب زمانه رسیده بودند. قیصر امین پور یکی از مجموعه جوانان آن روزها بود که با شعر به جدال با خویش گم شده در «برهوت و بربریت تمدن» برآمد و حالا دیگر رفته است. بال هایش وا شده و رفته است تا ملکوتی که ته چشم هاش بود و همه را دعوت می کرد به مهربانی. او شاعر گمشده بزرگ قرن ما بود؛ مهربانی و زلالیت. غزل انقلاب وامدار اوست. اما چه فایده؟، می خواهم که نه غزل باشد و نه شعر و نه ادبیات. چرا باید شاعر را توضیح داد؟ چه کسی اعتماد شاعر درون مرا برمی انگیزد ای الهه من؟، تو که سنگین سنگین بر سکوت هایم قدم می زنی و دستم را با مهربانی می گرفتی و بعد، ناگهان، در ازدحام وحشت آور خیابان های پایتخت سرگردان رها می کنی تا گم شوم و گم شوم و گم بشوم. بروم گم بشوم؟ شاعر گم شدنی نیست. ما گم می شدیم اما در شعر جان، خود خودمان را، زخمی شده این و آن می یافتیم و تاول هامان را تحویل می گرفتیم؛ قیصر برادری می کرد. توضیح می خواهید؟، شاعر توضیح دادنی نیست، شاعر نمی تواند حسش را، حس سوختنش برای ذره یی دوست داشتن دیگری را پنهان کند یا بر زبان براند. شاعر وقتی می خواهد چیزی را توضیح بدهد، با زبان خودش و واژ های حریری اش، دست و پا و دلش را گم می کند و چیزی می گوید که آنچه را که باید بگوید نیست و مثل یک عاشق، بی تاب می شود در دوری الهه اش و مثل یک قاصدک ناآرامی می کند و در رقص باد عیلان و ویلان می شود. قیصر دل بی تاب و قاصدکی اش را پنهان نمی کرد. نه در فرم نه در واژه اش. می گفت اگر طالبید بروید فرم و قالب و درونمایه و اینجور حرف ها را در کتاب ها بخوانید، ولی با هم که می نشینید، خانه شاعران که هستید هم خانه ابرهایید. پس تو را به دوستی، به حق و حرمت مهربانی و دوستی، مهربان باشید، آیا مهربان بودیم؟ آیا هستیم؟ مهربانیم؟ چه چیزی شاعر را نامهربان می کند؟، او پرهیز را به من آموخت. به همه آنهایی که دوستش دارند. اجابت دیگران برایش زهر بود و لطف عتاب آلوده را می شناخت و پرهیز مان می داد. شاعران عاشق را پرهیز می داد از پذیرفتن لطف؛ خاصه لطف به انواع عتاب آلوده که غرفه هایش در زمانه ما در راسته های این خیابان و آن خیابان معرف حضورند. اگر آنچه که اکنون در این بند بند ها به یاد قیصر محجوبم می نویسم در وصف شعرهای او باشد به خود او بازمی گردد که پنهان مانده نخستین است در شرور توهم بسیط مشتی متشاعر لفاظ و بندبازان حیاط خلوت کلمات دربه در. قیصر اگر شاعر انقلابی باشد که پایه هایش بر دوش مردم ماست، شاعری معترض است و دامنه اعتراضش، موضوعات بسیاری را درهم می نوردد؛ عشق، شور جوانی گم شده، آرزوها و امیدهای سوخته و خنجر از پس و پشت خوردن آدم ها از موجودات. وگرنه خیلی ها هستند که شعر های قشنگ قشنگ می گویند اما یافته های در بادشان و بافته هاشان بر ذهن و زبان ها رانده نمی شود و در فراموشی می میرند. از دل نیستند پس بر دل نمی رقصند و نمی نشینند. قیصر دلتنگ بود اما قیصر شاعر فراموشی نبود. با این حال، خیلی هایی که او را می شناسند به خاطر «شعری برای جنگ»اش می شناسند و بسیاری هم که او را نمی شناسند، به خاطر اسارت خودشان است در زیر سایه روح کش توهمی، که شاعر خزیده به زاویه سکوت را، متصل به جریانی می خواهد که برای شاعر جان و جربزه داری چون قیصر از اساس وجود نداشته، یعنی در وجود شاعر ریشه نداشته و ندارد. چون شاعر اگر شاعر باشد رنگ رخ آدم ها گیج و منگش می کند. لازم نیست شاعر چیزی را توضیح دهد برای آنهایی که عمرشان صرف پر کردن گنجه های خالی روحشان با دروغ و تزویر می شود. آنهایی که دلشان با شعر آشناست و شاعر را آدمی وامانده و اسیر حقارت ها نمی دانند و اسیرش نمی خوانند می توانند به راحتی آب خوردن بروند و شعر «این روزها که می گذرد...» او را در ازدحام خیابان های بی درخت و عاشق پایتخت زمزمه کنند. قیصر شاعر خلوت بود. او از سال های آغازین دهه شصت، آن زمان که تازه پشت لب ما سبز شده بود، از چیز هایی حرف می زد که خیلی ها امروز می ترسند در خلوتشان آنها را مرور کنند. او شاعر انقلابی است که می بایست و می باید در درون آدم ها اتفاق بیفتد، تا آنها را از موجود بودن و اسیر زندگی نباتی بودن برهاند؛ عاشقانه هایش را بخوانید. قیصر شاعر موعود گمشده ماست. او جست وجوگر موعود بود. اما، انقلاب برای قیصر فرصتی نبود که بخواهد بنشیند و از پایش نان بخورد. او فرزند نخلستان و چاه های بی انتهاش بود. او حتی جلد شناسنامه اش هم درد می کرد. او شاعر دردهای ما بود...او شاعر دردهای ماست. |
عشق به روایت امین پور،
|
عشق به روایت امین پور، مهدی طاهری |
|
قیصر امین پور را از پیش ترها می شناسیم، با دغدغه هایش و فضایی که به لحاظ زبانی و مفهومی در اشعارش ایجاد کرده است، آشناییم. اگر به قبل تر بازگردیم و نگاهی به دهه ۶۰ بیندازیم او یکی از شاعرانی بود که توانست قطار شعر را از ایستگاه های غمگین برهاند و آواز دوباره ای درگوش ریل ها و ایستگاه ها بخواند. آوازی از جنس تغزل و تعهد. بیراه نیست اگر او و دوست همراهش مرحوم سیدحسن حسینی را در راه بالندگی شعر دهه ۶۰ بسیار تأثیرگذار بدانیم، چرا که شعر در این دهه دارای فضایی ناهمگون بود. کشور در شرایط جنگ به سر می برد و ادبیات خواه ناخواه، باید مردم را به جهانی دعوت می کرد که از پس آن مال و جان و ناموس و موطن آنها در امان بماند و امین پور، البته چنان کرد که شایسته شعر و ادبیات درا یران آن دوره بود. امروز ما به دستور زبان عشق رسیده ایم. دستور زبانی که نمی دانیم برای چه نام عشق بر آن نهاده شده است. اگر دستور است پس چرا آن را در کنار عشق آورده ایم و اگر رهاست چرا برایش زبان در نظر گرفته ایم. این ترکیب (دستور زبان عشق) از زبانی و بیانی حرف می زند که البته در قید و بند زبان و بیان نیست، چرا که عشق دربند نیست. عشقی که ما می شناسیم و امین پور می شناسد، از مولوی ها و عطارها و حافظ ها تا بایزیدی ها و حلاج ها آمده و حالا عنوانی شده برای کتاب شاعری که در دهه پنجم زندگیش می زید. باید از قیصر امین پور بپرسم در این روزگار که کالای عشق شعار شده، چرا عنوان کتاب شما عشق است؟ شعری در مجموعه هست با عنوان دستور زبان عشق که نام کتاب از این شعر به ودیعه گرفته شده است، این شعر را می خوانیم تا شاید دستمان بیاید قیصر چرا نام کتابش را دستور زبان عشق گذاشته است. دست عشق از دامن دل دور باد! در بیت نخست این شعر شاهدیم که شاعر دستور دادن به دل را مردود یا مطرود می شمارد، شاید هم او این کار را نمی کند و با علامت پرسشی که در مصراع دوم می آید مخاطب را در تعلیقی دو سویه می گذارد که آیا واقعاً می شود به دل دستور داد که عشق را از درون خود بیرون کند یا این که عشق را در درون خود راه ندهد؟ در ادامه در بیت دوم مثالی برای بیت نخستین می آورد به شکلی که برای مخاطب قابل لمس تر باشد، می گوید می شود به دریا دستور داد که به ساحل فکر نکند؟ آیا به موج و دریا می توان فرمان ایست داد در بیت سوم دوباره پرسشی است که در ادامه پرسش سطر نخست مطرح می شود. بیت بعد به کسی اشاره می کند که این عشق را در نهاد ما گذارده است. این بیت که با بیت پایانی موقوف المعانی است به پدیده ای اشاره دارد که وقتی در نهاد به ودیعه گذاشته می شود مانند شمشیری است که در دست زنگی سیاه است. عشق ودیعه ای است که باری تعالی در درون ما به امانت گذاشته و به وسیله آن انسان می تواند به درستی و صحت راه های رسیدن به حق را طی کند. این عشق نه آن است که به راحتی بر سر کوچه و بازار ریخته شود. ● سال ها دویده ام از پی خودم هر شاعر یا نویسنده ای در دوره هایی از زندگی اش به این قضیه می اندیشد که کجای جهان و خودش ایستاده است، به تعبیر دیگر هنرمندان و اندیشمندان پیاپی خود و حضور خود در هستی را مورد محک قرار می دهند و می کوشند دریابند تا چه حد پیشرفت معنوی و گاه مادی داشته اند، این شناخت از موقعیت و پرسش از کجایی و چگونگی جایگاه انسانی به سن و سال خاصی بستگی ندارد بلکه پرسشی است که می تواند هر لحظه از زندگی به سراغ خردمند بیاید. درست مثل نشانه هایی که باری تعالی می فرماید برای دانایان در زمین قرار داده است. قیصر امین پور در غزل سفر در آینه بخشی از این دغدغه را در دنیای خودش بیان می کند. امین پور آنگونه که می اندیشد، می نویسد، این را مخاطبان خاص او به خوبی می دانند، وی سطرهایی را بدون پیشداشت اندیشمندانه و شاعرانه روی کاغذ نمی آورد. حال سطوری از غزل سفر در آینه را بخوانیم: این منم در آینه یا تویی برابرم؟ البته سطرهایی از این شعر حذف شد که کمی ساختار شعر را دارای خلل می کندو اما مسأله اصلی مطروحه در این شعر همان طور که پیش تر آمد تردید خودشناسی است. حال اگرچه قیصر امین پور دارای جایگاه ویژه ای در شعر و در اندیشه است اما این اثر به شکل عمومی پرسش از جایگاه انسان ها را مد نظر دارد و به طور اخص مربوط به شاعر نیست. مسأله پرسش از جایگاه فکری و انسانی مسأله ای است که اندیشمندان و هنرمندان فراوانی را به خود مشغول کرده است. بخش دیگری از این دغدغه در غزل دیگری از این مجموعه متبلور شده است. «حیرانی» عنوان غزلی است که باز با همین دغدغه در آن مواجهیم. البته لازم به یادآوری است که در مبحث اول مسأله جایگاه انسان ها در هستی و در وجود خودشان مطرح بود اما در این غزل مسأله شیدایی حیرانی انسان است: من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم به گونه ای دیگر قیصر امین پور در غزل «در این زمانه» انسان معاصر امروز را معرفی می کند، انسانی که نه جایگاه خود «شر» را می شناسد نه جایگاه دیگری را. این انسان خود به خود از اطرافیان فاصله می گیرد و از معاشرت با آنها دوری می کند. این انسان با ویژگی هایی که عنوان شد دیگر به خودش نزدیک نیست و نمی تواند به ویژگی ها و سجایای اخلاقی بیندیشد. چگونه انسان می تواند به خوبی و نیکی فکر کند آن وقت به دوستان و خویشان خود برساند به این چند بیت توجه کنید: در این زمانه هیچ کس خودش نیست درواقع رسیدن به این مرتبه از دانایی که موقعیت خود و دیگری را بشناسی در بخش هایی از «دستور زبان عشق» مورد توجه قرار گرفته است. ● آه این آیینه کی غرق غبار و گرد شد امین پور را با غزل هایی می شناسیم که امروزه بسیاری از آنها ورد زبان مردمند. غزل هایی که برخی اگر چه به ظاهر از پژمردگی سخن می گویند اما در باطن خیال و زندگی و پویندگی دارند. سراپا اگر زرد و پژمرده ایم یا غزلی با این مطلع: این دو غزل اگرچه حال و هوای به ظاهر پریشانی دارند اما از درون شان خون زیستن بیرون می تپد. امین پور در مجموعه «دستور زبان عشق» باز هم این گونه سروده هایش را آورده و شاید بار دیگر توانایی اش در سرودن این مفاهیم تداعی کننده «اجتماع نقیضین» را به رخ مخاطب شعر کشیده است. اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد در بیت نخستین این غزل اگرچه به ظاهر فضایی زمینی برای مخاطب ترسیم می شود و دلی را با رنگ آبی و پرنشاط معرفی می کند که در آخر زرد و پژمرده شده است، اما به مرور وقتی ابیات رو به تخلص می روند معلوم می شود فضا، فضایی بزرگ تر از مسائل این جهانی است و زردشدن دل که در بیت اول به آن اشاره شده به طرد آدم از بهشت اشاره دارد. بهشتی که در آن دل ها آبی بود و براساس یک شیطنت (به قول امین پور) همه به زرد بودن دل محکوم شدیم و حالا در تلاشیم دوباره به دل های آبی بازگردیم. امین پور شاعری نیست که چندان در قید و بند فلسفه یا بیانیه های فکری باشد اما نکات ریز و درشتی از شعرش می توان یافت که بیان مفاهیمی که به علاقه او در ذهن و زبانش ساری و جاری شده باز نمود عقیده شخصی و فلسفی او نیست اما گاهی نگاه و عمق توجهش به هستی فیلسوفانه است. سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟ امین پور از تردیدها حرف می زند. از آدم ها و مقصدهایی که فکر می کنند به آن رسیده اند اما فاصله بسیاری با آن دارند. «تردید»ی که امین پور در سطرسطر این غزل به آن اشاره دارد همان «تردید» انسان معاصر در «رسیدن »ها و «نرسیدن»هاست. ● قطار می رود، تو می روی، تمام ایستگاه می رود شعر «سفر ایستگاه» پشت جلد کتاب «دستور زبان عشق» نوشته شده است. علاقه های امین پور به فضاهای مدرن که در آن قطار تداعی گر رفتن یا آمدن است برایم خیلی پیش ترها روشن شده بود. امین پور شعر را «به روز» می نویسد، او «گذشته» نویسی نمی کند، همان گونه که «آینده» نویسی هم نمی کند، امین پور «امروز» را می نویسد، همین امروز. حالا مخاطب می خواهد خوشش بیاید یا نه! امین پور نمونه مناسبی از شاعر «امروز» است، شاعری که توانسته مخاطبی برای اثرش دست و پا کند، مخاطبی که ادبیات او را می شناسد، دغدغه اش را می شناسد و حرفش را به جان می خرد. امین پور در شعرهایش بازی نمی کند، بازی با حروف، مفاهیم و مبانی زیبایی شناسی، او به پایه هایی پایبند است که ادبیات مستحکم هزارساله ایران پایبند بوده و هست. «سفر ایستگاه» «سفر ایستگاه» عنوانی شاعرانه برای این شعر است. «قیصر» شعر سپید و ساختار آن را خوب می شناسد. رعایت محور عمومی اثر و قطع کردن معنی و تقسیم آن بین سطرها به شکلی که رأس هرم پایان شعر باشد و معنی درآن قسمت به تکامل برسد، روشی است که در اکثر آثار نیمایی و سپید قیصر می توان آن را ردیابی کرد. ● شعری برای بودن هر شاعری تعریفی شخصی از شعر دارد که البته این تعاریف طبیعی است که با هم متفاوت باشند. برخی از شاعران تعریف شعر برایشان از قالب شروع می شود و بعد به کلام مخیل و احتمالاً موزون و مقفا می رسد اما «قیصر» به قالب توجهی ندارد و به همین دلیل است که وقتی مجموعه ای منتشر می کند تنوع قالب را همچون تنوع مضمون رعایت می کند. مسأله دیگری که در ذهن همه هنرمندان گاهی اندوه ایجاد می کند این است که هنرشان چقدر برای تعالی آنها بوده و یا چقدر توان ادامه راه برای آنان وجود دارد. قیصر امین پور در شعری با عنوان «شعر» این توان را این چنین بیان می کند: تا نسوزم «شعر» برای قیصر پاره آتش است که به واسطه آن احساس «بودن» می کند. بودنی همراه با کلام، کلامی که قداست آن به تاریخ و به «اقرا» بازمی گردد، به «بخوان به نام پروردگار» از این دریچه به شعر نگریستن می تواند راه های تازه ای برای دریافت های ما باز کند. مشق بابا آب... راستی آیا شعر معروفی قیصر دارد با این مطلع «این روزها که می گذرد». روزگاری این شعر روی تیتراژ یکی از پرمخاطب ترین برنامه های جوان پسند تلویزیون بود؛ «نیم رخ». از آن روزها، خیلی می گذرد و اتفاقاً روزهایی که گذشته این قدر ساکت گذشته که آدم باورش نمی شود. حالا قیصر پس از سال ها دوباره شعر می نویسد که تداعی کننده همان روزهایی است که می گذرد، با این تفاوت که قیصر شاد است که این روزها می گذرد ...؟! ... او در شعری با عنوان تلقین می نویسد: این روزها که می گذرد |
شاعری که نام کوچکش با حرف آخر عشق آغاز میشود، روزنامه شرق
|
شاعری که نام کوچکش با حرف آخر عشق آغاز میشود، روزنامه شرق |
|
نمی دانم مردم بی حوصله شده اند یا شاعران کلامی درخور ندارند. نمی دانم قیمت کتاب ها بالا است یا مردم آن قدر گرفتار شده اند که کمتر فرصت می کنند که کتاب بخرند. هر چه هست، امروزه تعداد شاعران ما از تعداد خوانندگان شعر ما بسی فراتر رفته است. نمی دانم خوب است یا بد. در این میان اما برخی هستند که در این قاعده نمی گنجند. اسمشان آبروی کتاب است و مردم با دیدن اسمشان روی جلد کتاب ها، هله ای درونی می کشند و بی توجه به قیمت پشت جلد، کتابشان را می خرند. نمی دانم مردم بی حوصله شده اند یا شاعران کلامی درخور ندارند. نمی دانم قیمت کتاب ها بالا است یا مردم آن قدر گرفتار شده اند که کمتر فرصت می کنند که کتاب بخرند. هر چه هست، امروزه تعداد شاعران ما از تعداد خوانندگان شعر ما بسی فراتر رفته است. نمی دانم خوب است یا بد. در این میان اما برخی هستند که در این قاعده نمی گنجند. اسمشان آبروی کتاب است و مردم با دیدن اسمشان روی جلد کتاب ها، هله ای درونی می کشند و بی توجه به قیمت پشت جلد، کتابشان را می خرند. برخی از جمله رفتگانند و تعداد انگشت شماری از آنها هنوز میان ما هستند و به قول آن شاعر آلمانی چه سعادتی برای ما که در جهانی نفس می کشیم که این فرزانگان کلمه و تصویر در آن نفس می کشند. قصدم نام بردن این تعداد انگشت شمار نیست. شاید تعداد این شاعران کمتر از تعداد انگشتان یک دست باشد که قطعاً چنین است. اما در سلیقه های مختلف، هر کس به فراخور حس خویش چند نفر شاعر محبوب خویش را نام می برد. چند نفری که نفس کشیدن در هوایی که آنها نفس می کشند، غنیمتی بزرگ است. اما هستند کسانی که نامشان در فهرست های مختلف تکرار شده است. قیصر امین پور یکی از این شاعران حرف های نگفته است. نام او را در فهرست کوچک بسیاری از خوانندگان و علاقه مندان شعر فارسی می توان دید. از هر گروه و هر قماش. فرقی نمی کند. حدیث دل یکی است و سخن عاشق یکی و شاعر مقیاس عبارت «حدیث عشق بگو به هر زبان که تو دانی» است. فرقی نمی کند که به چه زبان و مسلک باشی تا این حدیث را دریابی. چرا که آن چه از دل برآمده، بر دل می نشیند لاجرم. اما حدیث این ماندگاری و اشتیاق چیست؟ چرا در روزگاری که برخی با رفاقت بازی و بوق در کرنا کردن های پیاپی نمی توانند هزار نسخه از کتابشان را بفروشند، شاعری که تعداد حرف هایش در کل زندگی، به اندازه یک مصاحبه نیست، به چاپ چندم می رسد؟ چرا مردم این شاعر را دوست دارند؟ چرا منتقدان هم با او از سر دوستی درمی آیند و مجلات گوناگون چه آنهایی که در داخل به چاپ می رسند و چه آنهایی که در خارج برای چاپ یک شعر از این شاعر، سر و دست می شکنند؟ چرا ها بسیار و فرصت اندک. جواب ها هم دشوارتر. چرا که اگر جوابی قطعی می یافتیم خود نیز از این پله ها می رفتیم بالا و رمز جاودانگی را در می یافتیم. «پس کجاست؟ / چند بار خرت و پرت های کیف باد کرده ام را / زیر و رو کنم: / پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار...پس کجاست؟ / چند بار / جیب های پاره پوره را / پشت و رو کنم / چند تا بلیت تا شده / چند اسکناس کهنه و مچاله / چند سکه سیاه / صورت خرید خوار و بار / صورت خرید جنس های خانگی... / پس کجاست؟ یادداشت های درد جاودانگی؟»دلیل هایی که می آورم تنها چیزهایی است که به ذهنم می رسد. در این قیاس، من تنها آن بیننده ای هستم که در تاریکی برای اولین بار به ملاقات فیل می رود و تنها قسمتی از آن را می بیند و می شناسد که خودش لمس می کند. من آن جست وجوگری هستم که در بیابان تکه آینه ای شکسته یافته است و فکر می کند تمام حقیقت را یافته است. من تنها از چیزهایی حرف می زنم که مرا به شعر، به شعر قیصر امین پور پیوند می دهد. گرچه برخی از شعرهایش را کمتر دوست دارم، اما فراوانند شعرهایی که حرف های به گل نشسته دلم بوده اند و توان گفتنشان نبود. من از حقیقت خودم حرف می زنم. • چون آب روان کسانی که ادعای نوشتن شعر دارند به دو دسته بزرگ تقسیم می شوند: آنهایی که حرفی برای گفتن دارند و آنهایی که از سر سیری می نویسند. ما را با دسته دوم کاری نیست. آنها از آن رو که حرفی برای گفتن ندارند، سخن را می پیچانند و عابران را سر پیچ های خطرناک می اندازند به دره های بی خیالی. اینها هستند که بحث فرم و محتوا را پیش می کشند و سخنشان آنچنان از محتوا خالی است که تنها به فرم دلبسته اند. اما دریغ که نمی دانند سخن بی محتوا درست شبیه همان است که گذشتگان آن را به «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی» تعبیر کرده اند. در نوشته های آنها یک تصویر شاعرانه، یک حرف عاشقانه، یک تعبیر شاعرانه و حتی سرودی عامیانه نمی توان یافت. آن وقت از جماعت انتظار دارند که چرا نوشته های ما را نمی خوانید. آن وقت شکایت می کنند که چرا سطح فرهنگ این قدر پایین است. آن وقت بیانیه صادر می کنند که مردم ما از شعر امروز عقب افتاده اند. شعر آنها بیانیه می شود و فرم صادر می کند. اما برای کی؟ یا برای چی؟ شعری که خوانده نشود به چه کار آید؟دسته اول شاعران آنهایی هستند که حرفی برای گفتن دارند. حرف های نگفته ما را این شاعران می سرایند. اینها هستند که شعرهایشان لحظه های غم و شادی ما وصف می کند. شعر اینها را به خاطر می سپاریم. با کلمه های این شاعران به کوچه پس کوچه های خاطره می رویم و دریا نفس می کشیم. اینان شاعران واقعی اند. قیصر شعر فارسی، قیصر امین پور از جمله این شاعران است. او حالا بعد از پس پشت نهادن پیچ های خطرناک که به تنهایی و تنها به سحر عشق طی کرده، حالا به سادگی آب، سخن از توفان می گوید. سادگی شعر امین پور از آن نوع سادگی هایی نیست که به سطح محدود شود. حرف او در بطن ادامه می یابد و ما را به آن جایی می برد که کس به تنهایی نتواند رفت. کلمه های او قطب نمای عشق است، برای کسانی که ستاره قطبی لبخند را فراموش کرده اند و اکنون در گرد و غبار بتون و فولاد و ماشین دست و پا می زنند. او ما را به کودکی برمی گرداند. کودکان جهان همه شاعران بالقوه اند. ما این بار با کوله بار تجربه برمی گردیم و کودکی را دوباره می بینیم و تجربه می کنیم.سادگی در شعر امین پور به دو شکل خودنمایی می کند.نخست کودکانگی شعرها است و دوم صراحت و شفافیت کلمه هایشان. گیرم که پشت این کلمه های ساده، حرف هایی بزرگ، سر در حجاب برده باشند، اما بیننده آگاه، از ظاهر صدف، پی به دُر درون آن خواهند برد. این کلمه ها و عبارت ها آن قدر ساده اند که حس می کنید، شاعر گوشه ای نشسته و با شما حرف می زند، شاید اگر چنین دقیق کنار هم نشسته باشند، شعر بودنشان در سایه تردید قرار بگیرد: «...ای دریغ و حسرت همیشگی / ناگهان / چقدر زود / دیر می شود!» یا «باید برای آینه فکری کرد / گفتم که جای آینه این جا نیست / دیوار را / باید دوباره سیم کشی کرد / باید فضای طاقچه پشت پرده را / پر کرد / باید دم تمام درها را دید / باید هوای پنجره را داشت / زیرا بدون رابطه / با این هوا / یک لحظه هم نمی شود / این جا / نفس کشید» یا «می خواستم / شعری برای جنگ بگویم / دیدم نمی شود / دیگر قلم زبان دلم نیست / ... مثال ها فراوانند. نه می توان شعر ها را کامل نوشت و نه می توان تقطیع و شیوه نوشتن شان را رعایت کرد. مجبوریم تنها به دیدن پشت قالی قناعت کنیم. هرچند نمی توان از پشت قالی درباره نقش قالی سخن درستی گفت. اما به هر حال «کاچی بهتر از هیچی است»، اما.کودکانگی در شعر امین پور همان کشفی است که او در اشیا و امکانات اطرافش می کند. او خرقه عادت را از کلمه به در می آورد و ما را با خرق عادت، به سمتی پیش می برد که دیگر آن چیز ساده، ساده نیست. اگر آفتاب هر روز از سمت مشرق طلوع می کند، به این دلیل نیست که کاری بیهوده را می بینیم. این خود معجزتی است بس بزرگ. اگر ماه هر شب به یک هیبت خود را به ما نشان می دهد، از آن رو نیست که پدیده ای طبیعی را می بینیم، از آن رو است که زندگی ما پر است از اعجاز. ما بی خبر از این اعجازیم و غبار عادت چشمانمان را کور کرده است. شاعران واقعی کشف کننده این اتفاق هایند و آنها را دوباره به ما نشان می دهند. فرقی هم نمی کند که شیمبورسکا لهستانی باشد یا اکتاویو پاز مکزیکی. یا قیصر شعر ایران: «این روزها را دوست دارم / گاهی / - از تو چه پنهان- / با سنگ ها آواز می خوانم / و قدر بعضی لحظه ها خوب می دانم...» معمولاً اسم ها، اسم کوچک ما عادی ترین بخش وجود ما را تشکیل می دهند. اما ببینیم که امین پور چه طور این را نیز از دریچه دیگری می بیند: «و قاف / حرف آخر عشق است / آن جا که نام کوچک من / آغاز می شود.» کمی بعد در مورد بازی زبانی ای که در این شعر کوتاه و نه کوچک آمده خواهم نوشت. این مثال های کوتاه را هم بخوانید؛ به عنوان نمونه و مشتی از خروار: «لحظه ای که خسته ام / لحظه ای که روی دسته های نرم صندلی / یا به پایه های سخت میز / تکیه می دهم / مثل میهمان سر زده / پا به راه و بی قرار رفتنم / فکر می کنم / میزبان من / اجتماع کور موریانه هاست / موریانه های ریز / موریانه های بی تمیز / میزهای کوچک و بزرگ را / چشم بسته انتخاب می کنند / آه! موریانه های میزبان / ذهن میزهای ما / جای تخم ریزی شماست!» یا «گل های خانه تو را می شناسند / و با طنین خوش گام تو آشنایند / وقتی سروقتشان می روی / وقتی که با ناز / دستی به سر و گوششان می کشی / یا آبشان می دهی...» |
«لاله پرپر»
|
«لاله پرپر»
|
|
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم بیا گمگشته دیرین خود را بیا ای دل از اینجا پر بگیریم بیا گمگشته دیرین خود را زمین گویی غمی بنهفته داره ز هر چشمش هزاران چشمه جوشه بیا ای دل از اینجا پر بگیریم |
سوگند
|
سوگند |
|
مردم همه اما برای من تو آن همیشهای |
نیایش
|
نیایش |
|
مبادا آسمان بیبال و پر بار مبادا هیچ سقفی بیپرستو |
لحظه دیدار، قیصر امین پور
|
لحظه دیدار، قیصر امین پور |
|
و چنین است که پیش ازآنکه تردید را به تصمیم برسانم، دارم می نویسم: بعضی از کلمات کلمه نیستند، پاره خطی از سرنوشت تو هستند. قطعه ای ازتو، قطره ای ازخون تو… کلماتی که تو را بزرگ کرده اند. وبعضی از کتابـها کتاب نیستند. یک دوره از خاطرات دستهای لـرزان تو بوده اند که در قطع جیبی پنهان می کردی. لابلای برگهای آن قد می کشیدی. بعضی از کتابها سطر سطر سرنوشت تو را رقم می زنند. این کتابها بر گردن تو حق دارند، بلکه واژهای آنها در رگهای گردنت جاری هسـتند. معلم ما بوده اند. معلمانی که بسیار بسیار شاگردان ناشناس دارند که هیچ گاه آنها را ندیده اند. گیرم که آن چند جلسه را هم به کلاس درس او نرفته بودم و بر سر شعر ٌ مرد و مرکب ٌ و ٌ خوان هشتم ٌ با او چند و چون دانشجویانه نکرده بودم …که جوان بودم ولی جویای نام نبودم. دانشجوی جامعه شناسی بودم و در نتیجه به ادبیات بیشتر علاقه مند بودم و گهـگاه ر کلاس ادبیات معاصر شرکت می کردم. عروض را جند سال پیش از روی چند برگ مجله ای پیدا کرده بودم، آموخته بودم. اما عروض شعر نو را خوب نمی شناختم، تا اینکه اتفاقا مقاله نوعی وزن در شـعر فارسی را مثل یک قاره ناشناخته کشف کردم. همان چند سطر، چند سال مرا به جلو پرتاب کرد. خلاصه یک نوجوان روستایی که دانشجوی آن کلاس هم نبود، آن روز وقت کلاس را به خود اختصاص داده بود. خوب یادم نیست ولی گویا کلماتی از قبیل شعر ، روایت، سمبولیسم، سیاست، مردم، عـــوام و خواص و …بین ما رد و بدل می شد. شاید بـــرای اینکه می خواستم بگویـم من هم این چیزها را می دانم. و او چه مهربانانه کلاس را رها کرده بود تا مرا مجاب کند. مرا که نگاهم مثل پروانه در فضای باغ او می گشت. مرا که فقط او را می دیدم و نمی شنیدم. و همین که حدیــث مهربانیش روی با من داشت برایم کافی بود. من درآنجا چیزی نگفتم، ولی بعد از کلاس دفتری از سیاه مشقهایم را به او دادم تا بخواند هفه بعد لحظه دیدار شاعر ٌ لحظه دیدار ٌ فرا رسید. روز زیبایی بود. ومــن باز گویی در جهان دیگری بودم. در سایه مجـسمه فردوسی ایستاده بودم که در آینه نمایان شد / با ابــر گیسوانش در باد و به سان رهنوردانی که در افسانه هـا گویند، گیسوانش را – چو شیری یالهاش – افشــاند: سلام بر شما از داخل کیفش دفترم را بیرون آورد و به من داد. ومن از نزدیک به هـمان تصویر دور خیره بودم. همان تصویری که نگاه نوجوانـی مرا بر روی جلد کتابهایش خیره می کرد. لحظه دیدار مثل لحظه دیدار کوتاه بود. * * * مگر می شود به لبها دستور داد که درست در ساعت هشت وسی دقیقه وسی ثانیه یک لبخند سی وپنج درجــه ای بزنند؟ پس زیبا باش، تا تو را بسرایند! دعا کنیم که روزی ، چشم، در دور تکامل خود به نقطای برسد که ذرات زیبایی را در صورت دشمن ببیند. برگرفته از مقاله: لحظه دیدار کتاب باغ بی برگی یادنامه اخوان |
روز مبادا!
|
روز مبادا! |
|
وقتی تو نیستی چونانکه بایدند نه بایدها... مثل همیشه آخر حرفم وحرف آخرم را عمری است لبخندهای لاغر خود را دردل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درستمثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند؟ شاید امروزنیز روزمبادا باشد! وقتی تونیستی نه هست های ما چوانکه بایدند نه بایدها... هرروز بی تو روز مباداست! |
غزل دلتنگی
|
غزل دلتنگی |
|
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم اندوه من انبوه تر از دامن الوند یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش بگذار به بالای بلند تو ببالم |
درد وارهها
|
درد وارهها |
|
دردهای من دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم انحنای روح من دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب اولین قلم دفتر مرا درد، حرف نیست |
زیر چتر باران
برگ لرزان درختان
آید به یادم دوباره
کوچه باغ پرسه ها مان
می تراوید از نگاهت
شور وشرم کودکانه
می سرودم زیر باران
از نگاه تو ترانه
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران
دم به دم افسانه میخواند
در کنار گوشمان باد
نغمه های عاشقی را
باد و باران یادمان داد
می توانستم چو لبخند
بر لبانت جان بگیرم
یا بلغزم همچو اشکی
کنج لبهایت بمیرم
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران
در دل شب دیده ی بیدار من
بیند آن یاری که دل را آرزوست
چون بیاید پیش پیش مرکبش
مرغ شب آوا بر آرد دوست دوست دوست
ز فراقت مي سوزم همه شب در تنهايي
ز فراقت مي سوزم همه شب در تنهايي
به اميدي بنشستم كه تو شايد بازآيي
من اگر عاشق گشتم به هواي تو بود
به خدا شور عشقت دل من بربود
تب عشقت جانم را همه شب مي سوزاند
چه كسي در اين عالم غم من را مي داند
دیگرم تو مسوزان بیش از این
جان من به فدایت نازنین
دل داده ام بر باد
دل داده ام بر باد،بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی،شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی،از دودمان باد
آب از تو طوفان شد،خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش،در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین،چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد کاهی به دست به باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر مارا، اندوه مادر زاد
از خاک ما در باد بوی تو می آید
تنها تو میمانی،ما میرویم از یاد
هر چه شکفتم
رفتی و افسوس نچیدی مرا
ماندم پژمرده شدم ریختم ..تا که به دامان تو آویختم
دامن خود را متکان ای عزیز.. این منم ای دوست به خاکم نریز
وای مرا ساده سپردی به باد ..حیف که نشناحته بردی زیاد
همسفر بادم از آن پس مادام
میگذرم بی خبر از بام و شام
میرسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر
مست ِ مستم
ساقی من.. ساغر من.. تا همیشه با تو هستم
مینشینم ..در برِ تو....
ای همه وجودم..
ای امیدم..ای بود و نبودم...
با شور و حالت دیوانه و مست و غزل خوانم امشب
ساقی من ...ساغرت لبالب
در هوایت بس که مستم..شیشه می را شکستم
مینشینم تا بیایی..
تو غزال لحظه هایی..
از فراقت بی قرارم... طاقتی ندارم
آهوی چشمت ..در جان و روحم می دود عاشقانه..
ای غزالم ...ای پر از ترانه...
در هوایت در دلم بهانه....
با شور و حالت.. دیوانه و مست و غزل خوانم امشب ..
ساقی من ساغرت لبالب..
شيرين من كجايي
رفتي تو و جاي تو را از ياد تو آكنده ام
تصوير زيباي تو را بر سنگ و صخره كنده ام
انگار كه روح فرهاد
ز بيداد
سر داده ناله بر باد
شيرين من كجايي
از بيستون مي آيد صدايي
امان از اين جدايي.... شيرين من كجايي
فرهادم و فرياد من تا آسمانها مي رود
همراه يادت ياد من تا بي زمانها مي رود
امان از اين جدايي
شيرين من كجايي
اي هر ستون از بيستون با نقش تو آذين شده
اي كام بخت تيره گون با نام تو شيرين شده
با شوق ديدن تو سرتا به پا نگاهم
تا نقش خود ببيني در چشم بي گناهم
مي گيرمت هر شب خبر .... شيرين من كجايي
مي پرسمت از هر سحر.......شيرين من كجايي
مي پرسمت از هر سحر...... شيرين من كجايي
گويي هنوز هم تيشه ام با صخره دارد گفتگو
تا كه بگيرد بيستون از خون سرخم آبرو
از بيستون مي آيد شبانه شبانه
عشقي كه مي سرايد با گريه اين ترانه
هر سو نسيمی مي وزد
ويران تر از ويران منم
هر سايه اين جا مي خزد
چون روح سرگردان منم
امان از اين جدايي
شيرين من كجايي
جاي تو
كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟
و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟
سؤال ميكنم از تو: هنوز منتظري؟
تو غنچه ميكني اين بار هم دهان كه هنوز . . .
چه قدر دلخورم از اين جهان بيموعود
از اين زمين كه پياپي . . . و آسمان كه هنوز . . .
جهان سه نقطهي پوچي است، خالي از نامت
پر از « هميشه همينطور » از « همان كه هنوز »
همه پناه گرفتند در پي « هرگز »
و پشت « هيچ » نشستند از اين گمان كه « هنوز »
ولی تو « حتما » ی و اتفاق می افتی
ولی تو « باید » ی ... ای حس ناگهان که هنوز . . .
در آستان جهان ایستاده تا خورشید
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز
شکسته ساعت و تقویم پاره پاره شده
به جستجوی کسی آن سوی زمان که هنوز
حبس ابد
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها ، هجری و شمسی ، همه بی خورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران ، آینه ی تردیدند
نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند
در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند ، در آیینه به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند
گر بیایی همه ساعت ، همه روز و همه ثانیه ها
از همین روز ، همین لحظه ، همین دم عیدند
ای تفاهم عمیق نگاهم
ای تفاهم عمیق نگاهم
تو از تبار کدوم قبيله اي و حرف ها يت از کدامين ديار ؟
حرف هايي که با ترنمش سبز مي شوم
تو احساس کلامت را به کدامين آفتاب پيوند زدي؟
و صداي تو از کدامين باران ،رنگ گرفت؟
که مهربان ترين آهنگ محبت است
چشم هايت بهار کوچه ها ي احساس را به وام داشت
و دست هايت التيام من
تو در متن زيبا ترين واژه ها مي درخشي
و در لهجه احساس و باغ مو سيقي ام ،صداي تو جاريست .
روزي هزاران بار تو را مي سرايم
تويي که در شتاب ثانيه ها ،مهر را به دنبال مي کشي
اي تفاهم عميق نگاهم .
ادبیات سبك خراساني
خردگرايي: خصيصه بزرگ سخنوران قرن چهارم و پنجم هجري
از خصوصيات مهم سبك خراساني, در مقايسه با سبك عراقي و دورانهاي ديگر, خردگرايي شاعران و سخنوران اين دوران است.
اهميت و اعتبار عقل, هم در نزد دانشمندان كه اصولاً دانش و علم آنان ثمره بزرگ خرد به شمار مى آيد و هم در نزد شاعران و اديبان(بالاخص در دوران آغاز شعر و ادب پارسي) از بالاترين درجه در ارزيابي ارزشها برخوردار است.
هر فضيلتي و هر دانشي در نتيجه تعقل و تفكر حاصل مىشود و جز علم لدني و دانش پيامبران كه موهبتي است.
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
ديگر علوم و دانشها در نزد هركس گرد آمده باشد حاصل خرد داشتن و خرد ورزيدن است.
همانگونه كه وصول به مراحل كمال عارفانه, نزد عرفا لازمهاش كشش و كوشش است، رسيدن به كمال دانش و علم و حتي پيش از آن ادراك ضرورت دانش براي انسان, زاده عقل و خرد است. هر طالب علمي, نخست خرد او ارزش دانش را به او تفيهم كرده است و با خرد خود پذيرفته است كه دانش بالاترين مكتب انسان است و پس از اين ادراك عقل, در پي كسب فضيلت و علم شتافته و به مراتب كمال دست يافته است.
شاعران و سخنوران نيز كه به قول نظامي حكيم شاعر بزرگ داستانسرا در صف دوم كبريا پس از پيامبران قرار دارند, همچون راهنمايان آسماني عقل را سرلوحه زندگي بشر دانستهاند و اصولاً شعر را از ماده «شعور» دانستهاند كه ”عقل و شعور“ دو واژه مترادف است و بدان تعبير و معنا, شاعر, مترادف عاقل.
در سدههاي كهن اطلاق ”فيلسوف“ به كساني مىشد كه جامع جميع علوم بودند و حكيم در عرف داشمندان داننده حكمت شامل فلسفه و طب و رياضيات و ادبيات و طبيعيات و نجوم مىشد. و نه تنها در كتب دانشوراني كه جنبه علمي آنان به اصطلاح امروز بر فضيلت, ادبي آنان غلبه داشته است, همچون حكيم فارابي, حكيم بوعلي سينا, ابوريحان بيروني, خواجه نصير طوسي, بل كه در كتابهايي كه در آيين شعر و شاعري و نويسندگي نگاشته آمده است, همچون چهار مقاله نظامي عروضي, مي بينيم كه در كنار آداب شاعري و دبيري و نويسندگي, ابواب طب و نجوم قرار گرفته است در حالي كه در كتب سدههاي بعد مقوله ادبي با علمي بكلي از هم جدا مىشود.
اگر به فهرست اسامي شاعران بزرگ قرن چهارم و پنجم نظري اجمالي بيفكنيم مىبينيم كه لقب و صفت ”حكيم“ در جلو نام اغلب آنان ديده مي شود و جز افرادي معدود, بقيه سخنوران نامي, به نام حكيم شهرت دارند. همچون: حكيم كسايي, حكيم عنصري حكيم ابوالقاسم فردوسي, حكيم فرخي سيستاني, حكيم ناصروخسرو, حكيم عمر خيام و شاعراني كه در مرز سبك خراساني و عراقي قرار داشتهاند و تولد و قسمتي از دوران زندگي آنان در دوران سبك خراساني قرن چهارم و پنجم است, نام حكيم بر القاب آنان افزوده شده است مانند حكيم نظامي, حكيم خاقاني. اما از قرن ششم به بعد كه دوران اوج عرفان يعني عشق در برابر عقل است طبعاً سراينده شعر عاشقانه نيز القابش با سراينده شعر عاقلانه تفاوت مىيابد. بزرگان عرفان چون: فريدالدين عطار نيشابوري, جلالادين مولوي, سعدي, حافظ, خواجه شاه نعمةا....ولي, نورالدين عبدالرحمن جامي و ديگر شاعران دوران سبك عراقي به لقب حكيم كه لقب خردورزان است ملقب نيستند چون بيش از آنكه عاقل باشند عاشقند.
شاعران قرن چهارم و پنجم, بنيانگذار ادب فارسي پس از اسلامند؛ هم متأثر از تعاليم اخلاقي ايران كهن و هم معتقد به مباني اسلامي. در همه اديان و در همه شرايع, عقل معتبر است. در تعاليم اسلامي نيز حكم عقل با حكم شرع برابر شمرده شده است(كل ما حكم به العقل حكم به الشرع). بنابراين ”شريعت“ بيش از ”ظرفيت“ با عقل آشناست و با آن دمساز. از اين حديث فراتر و بنيادينتر اين كلام است كه: اول ما خلق ا....العقل نخستين آفريده خداوند عقل است و همه چيز از پرتو عقل بوجود امده است. ستايش عقل در گفتار پيامبران و بزرگان دين مكرر آمده است. پيغمبر فرمود: عداوت و دشمني از روي خرد بهتر از محبت جاهل و نادان است. و حضرت علي(ع) فرموده است: اي فرزند بپرهيز از دوستي با احمق, پس همانا او وقتي كه مىخواهد به تو سود برساند به تو زيان مىرساند. و باز از همان حضرت نقل شده است كه: آنچه عاقل در آغاز كار مىبيند جاهل در پايان كار خواهد ديد.
كانچه جاهل ديد خواهد عاقبت
عاقلان بينند اول مرتبت
با توجه به اينگونه سخنان در ستايش عقل در كلمات بزرگان دين, بديهي است كه شاعران بزرگ هم به استناد به اينگونه گفتارها و هم با نظاير اين اعتقادها و باورها در ساير اديان كه پيش از اسلام در ايران مورد تكريم بوده است (كه در ادبيات سدههاي اول بعد از اسلام نمودي از اسلام بيش از سدههاي مياني داشته است) توجه و تأكيد آنان بر خردگرايي چشمگير است.
ستودن خرد, در نزد شاعران قرن چهارم و پنجم عموميت دارد و خاص شاعراني چون ناصروخسرو نيست كه خردستايي او با مباني فلسفه اعتقادي او ارتباطي منفك ناشدني دارد, بلكه نخستين شاعراني كه در عرصه ادب فارسي در قرن چهارم جلوهگر شدهاند, بالاترين ستايشهاي آنان از مظاهر وجود انساني, ستايش عقل است كه منبع و سرچشمه فياض همه داشنها و بينشها است.
ابو شكور بلخي از نخستين سخن سرايان قرن چهارم در وصف خرد مىگويد:
خردمند گويد خرد پادشاست
كه بر خاص و بر عام فرمانرواست
خرد را تن آدمي لشكر است
همه شهوت و آرزو چاكر است
در اين مصراع, شهوت و اميال را نقطه مقابل عقل مىداند, همان تضاد و تقابلي كه در اشعار شاعران عارف, مابين عشق حقيقي و عرفاني با عشق مجازي است با اين تفاوت كه عشق اعم از مجازي يا عرفاني آن هر دو مطبوع طبع آدمي است و يا به عبارت ديگر عشق عرفاني و شعر عرفاني از همان خاصيتي و جاذبهيي بهره مىگيرد كه عشق مجازي نشان مىدهد، در حالي كه عقل و خرد در ظاهر آن جاذبه را كه عشق دارد ندارد. شاعر عارف از الفاظ مي و معشوق و عيش عشق و وصال سخن مىگويد كه الفاظش را از لذايذ عشق مجازي وام گرفته است و در هر حال الفاظ حتي بدون توجه به معاني, دلپذير و مقبول طبع است در حالي كه كار شاعر خردورز, دشوار است؛ از جملهها و كلمات و تعبيراتي بهره مىگيرد كه نصيحت آميز جلوه مىكند و نصيحت چنانكه از قديم گفتهاند تلخ است: نه مانند سخن عشق, دلپسند و دلپذير.
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
(حافظ غني ـ قزويني ص 121)
ابيات بعدي بوشكور را بشنويم :
خرد چون نداني بياموزدت
چو پژمرده گردي برافروزدت
خرد بي ميانجي و بي رهنماي
بداند كه هست اين جهان را خداي
خرد بهتر از چشم بينايي است
نه بينايي افزون زدانايي
خردمند گويد كه مرد خرد
به هنگام خويش اندرون بنگرد
خردمند داند كه پاكي و شرم
درستي و رادي و گفتار نرم
بود خوي پاكان و خوي ملك
چه اندر زمين و چه اندر فلك
خرد باد همواره سالار تو
مباد از جهان جز خرد يار تو
در بين شاعران بزرگ سبك خراساني, حكيم طوس, فردوسي بزرگ كه بزرگترين شاعر سدههاي چهارم و پنجم هجري و بزرگترين شاعر سبك خراساني و نيز بلند پايهترين حماسه سراي ايران بلكه جهان است, با آنكه زمينه كار او اشعار حماسي و رزمي و پهلواني است ستايش او را از عقل و خرد و همچنين ستودن ثمرات عقل و خرد در شاهنامه فردوسي, ابياتي را در حجم يك كتاب و منظومه مستقل تشكيل مىدهد: بطوريكه ابياتي كه درباره خرد و نصايح و آداب زيستن در ايام زندگاني در ميان رزمنانهها سروده شده خود به هزاران بيت بالغ مىشود
فردوسي از آغاز كتاب خود را با ستايش خرد آغاز مىكند و خداوند عالم را خداي عطا كننده جان و خرد مىداند كه به عقيده فردوسي انديشه و تفكر از اين توصيف فراتر نمىرود:
به نام خداوند جان وخرد
كزين برتر انديشه برنگذرد
و پس از اين بيت نخستين شاهنامه, ابيات در وصف خرد در سرودههاي حكيم طوس بسيار است كه فقط نمونه هايي از آن را ياد مىكنيم.
خرد بهتر از هرچه ايزد بداد
ستايش خرد را به راه داد
كس كش خرد باشد آموزگار
نگه داردش گردش روزگار
خرد مرد را خلعت ايزدي است
زانديشه دور است و دور از بدي است
خرد رهنما و خرد دلگشاي
خرد دست گير و به هر دو سراي
كسي كو خرد را ندارد زپيش
دلش گردد از كرده خويش ريش
خرد چشم جان است چون بنگري
تو بي چشم شادان جهان نسپري
بد و نيك بر ما هعمي بگذرد
نباشد دژم هر كه دارد خرد
از ديدگاه فردوسي خرد, جان را مىپروراند و به مزيت دانش مميز و ممتازش مىسازد.
نگهدار جان باش و آن خرد
كه جان را به دانش خرد پرورد
هيچ چيز ار خرد برتر نيست:
توچيزي مدان كز خرد برتر است
خرد بر همه نيكوييها سر است
فزون از خرد نيست اندر جهان
فروزنده كهتران و مهان
نخستين آفرينش در جهان, خرد است, مستند به حديث اول ما خلقالله العقل.
نخست آفرينش, خرد را شناس
نگهبان جان است و آن سپاس
خرد را نمىتوان ستايشي در خور كرد:
خرد را و جان را كه يارد ستود؟
وگر من ستايم كه يارد شنود؟
و نشانه خردمند آن است كه از بدي و بد كردن هراسان باشد:
نخستين نشان خرد آن بود
كه از بد همه ساله ترسان بود
اگر كسي مىخواهد در دنيا به آسايش برسد, آسايش در خردمندي است:
به رامش بود هر كه دارد خرد
سپهرش همي در خرد پرورد
و بالاخره بد و نيك جهان مىگذرد اما كسي كه خرد دارد دژم و پريشان نخواهد بود.
بد و نيك بر ما همي بگذرد
نباشد دژم هر كه دارد خرد
به تدبير ما كي شود نيك, بد
نگيرد تو را دست الاخرد
اوصاف خرد در اشعار فردوسي همانگونه كه گفتيم بسيار است كه فقط به عنوان نمونه ابياتي ذكر كرديم.
پس از فردوسي, شاعر حكيم ديگر كه به خردگرايي مشهور است حكيم ناصروخسرو قبادياني شاعر مشهور سده پنجم هجري است.
ناصروخسرو مزيت انسان بر جهان را به سبب عقل و خرد مىداند. انسان را با خرد و جهان را نادان مى شمارد.
تو با خردي و اين جهان نادان
اندر خور تو كجاست اين جاهل
با عقل نشين و صحبت او كن
از عقل كجا شود جدا عاقل؟
عقل است ابدي اگر بقا بايدت
و از عقل شود مراد تو حاصل
چون خويشتنت كند خرد باقي
فاضل نشود كسي جز از فاضل
بر جان تو عقل راست سالاري
عقل است امير و جان تو عامل
ناصروخسرو به جان خردمند فخر و مباهات دارد:
به جان خردمند خويش است فخرم
شناسد مردم صغير و كبير
ناصر و خسرو معتقد است كه عقل مكتسب سه خاصيت دارد.
اول آنكه انسان را به راست گفتن وا ميدارد. دوم او را به علم ورزي مشغول
مي سازد و سوم به طاعت يزدان مىگمارد؛
راست گويم, علم ورزم, طاعت يزدان كنم
اين سه چيز است برادر عقل مكتسب
وي معتقد است جز با خردمند همنشين مشو :
راه مده جز كه خردمند را
جز به ضرورت سوي ديدار خويش
دشمن دانا و عاقل از دوست نادان بهتر است چون دشمن عاقل دشمني نمىكند اما دوست دانا دوستي نمىورزد
اگر دانا بود خصم تو بهتر
كه با نادان شوي يار و برادر
نيايد دشمني از مرد عاقل
نشايد دوستي را مرد غافل
اشعار در وصف خرد در ديوان ناصروخسرو و همچنين شاعران ديگر اين دوران بسيار است كه نقل آنها در اين مختصر ميسر نيست. براي مقابله و مقايسه شعر طرفداران عقل يعني شاعران قرن چهارم و پنجم و هواخواهان عشق يعني شاعران قرن ششم و هفتم و هشتم ابياتي هم به طور نمونه از شاعران عارف مىآوريم تا تفاوت سروده هاي اين دو دوران بهتر نمايان شود:
حكيم سنايي شاعر قرن ششم گويد:
عقل در راه عشق نابيناست
عاقلي كار بوعلي سيناست
خاقاني نسبت به فيلسوفاني چون افلاطون و ارسطو يعني پيشروان مشرب عقل چنين مىسرايد:
قفل اسطوره ارسطو را
بردر احسن الملل منهيد
نقش فرسوده فلاطن را
بر طراز بهين حلل منهيد
مولانا جلالالدين در ابيات مشهور خود گفته است:
عمر در محمول و در موضوع و رفت
بي بصيرت عمر در مسموع رفت
جز به مصنوعي نديدي صانعي
بر قياس اقتراني قانعي
هر دليلي بي نتيجه, بي اثر
در دليل و در نتيجه خود نگر
پاي استدلاليان چوبين بود
پاي چوبين سخت بي تمكين بود
اندر اين ره گر خرد ره بين بدي
فخر رازي راز دارد دين بدي
وحافظ در فضيلت عشق بر عقل, در حالي كه عاقلان را نقطه پرگار وجود
مي شمارد گويد:
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
و بالاخره معتقد است كه:
بشوي اوراق اگر همدرس مايي
كه علم عشق در دفتر نباشد
و مي دانيم كه با توجه به غلبه عشق و عرفان در ادبيات فارسي اينگونه تجليات عارفانه در ادب فارسي غلبه دارد.
حلاج
حسين منصور حلاج
ابومغيت عبدالله بن احمد بن ابي طاهر مشهور به حسين بن منصور حلاج از عارفان نامي ايران در قرن سوم و دهه اول قرن چهارم هجري است. وي از مردم بيضاي فارس بود. ولادت او در آن سامان به احتمال در سال 244 هجري اتفاق افتاده است.
پدر حلاج بنظر ميرسد که به کار پنبه زني مشغول بوده و به مناطق نساجي ايالت خوزستان که در آن وقت از تستر(شوشتر حاليه) تا واسط(شهري در کنار دجله، بين بصره و کوفه) امتداد داشته، مسافرتي کرده و پسر را با خود همراه برده است.
حلاج در دارالحفاظ واسط به کار فراگرفتن علوم مقدماتي پرداخته و تا سن دوازده قرآن را از بر کرده است و سپس در پي فهم قرآن ترک خانواده و خانمان گفته و مريد سهل بن عبدالله تستري شده است و سهل تستري به او اربعين کليم الله (چله نشستن بر طريق موسي پيغمبر) را آموخته است.
حلاج از آنجا به بصره رفته و در بصره در مدرسه حسن بصري شاگردي کرده و از دست ابوعبدالله عمرو بن عثمان مکي خرقه تصوف پوشيده و به طريقت مأذون گرديده است.
حسين در آنجا دختر ابويعقوب اقطع بصري را به زني گرفت و چون عمروبن عثمان مکي با اين وصلت موافقت نداشت گاه به گاه بين عمرو مکي و اقطع بصري اختلاف مي بود. جنيد بغدادي(نهاوندي) به حلاج پند ميداد که شکيبا باشد. حلاج به اطاعت جنيد چندي طاقت آورد و شکيبائي کرد تا اينکه سرانجام به تنگ آمد و به مکه رفت.
حلاج در سال 270 هجري به سن بيست و شش براي انجام فريضه حج نخستين بار به مکه رفت و در آنجا کلماتي مي گفت که وجد انگيز بود و حالي داشت. در مراجعت از مکه به اهواز به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفيان قشري و ظاهري به مخالفت برخاست و خرقه صوفيانه را از سر کشيد و به خاک انداخت و گفت که اين رسوم همه نشان تعلق و عادت است.
حلاج از آنجا به خراسان (مرکز نهضت عرفان ايراني) رفت و پنج سال در آن ديار بماند، پس از پنج سال اقامت در مشرق ايران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد براي بار دوم با چهارصد مريد، بار سفر مکه را ببست و دومين حج را نيز گذراند، در اين سفر بود که بر او تهمت نيرنگ و شعبده بستند.
پس از اين سفر به قصد جهانگردي و سياحت به هندوستان و ماوراءالنهر رفت تا پيروان ماني و بودا را ملاقات کند، در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمير رفت، و در آنجا به کاروانيان اهوازي که پارچه هاي زربفت طراز و تستر را به چين ميبردند و کاغذ چين را به بغداد مي آوردند، همراه شد و تا تورقان چين، يکي از مراکز مانويت، پيش رفت. سپس به بغداد بازگشت و از آنجا براي سومين و آخرين بار به مکه رفت و در اين سفر در وقوف به عرفات از خدا خواست که " خدايا رسوايم کن تا لعنتم کنند ".
چون از مکه به بغداد برگشت، چنين مي نمايد که در طريق ارشاد و حقيقت برخلاف مصلحت ظاهري، قدم گذاشته و کلماتي گفته که تعبير به ادعاي خدائي کرده اند، و از همين جاست که حسين بن منصور در نظر پاره اي از مشايخ تصوف مقبول و در نظر بعضي ديگر مطرود است؛ در جامع بغداد فرياد کشيد ( مرا بکشيد تا من آرام يابم و شما پاداش يابيد).
در شورش بغداد به سال 296 هجري حلاج متهم شد و از بغداد به اهواز رفت و در آنجا سه سال در خفا ميزيست. سرانجام او را يافتند و به بغدادش بردند و بزندان انداختند. مدت اين زندان نه سال بطول انجاميد و در آخر در جلسه محاکمه اي که با حضور (ابوعمرو حمادي) قاضي بزرگ آماده بود، ابو عمرو خون حلاج را حلال دانست و ابومحمد حامدبن عباس وزير خليفه المقتدر، به استناد گفتار ابوعمرو، حکم قتل او را از المقتدر گرفت و عاقبت به سال 309 هجري نزديک نوروز، هفت روز مانده به آخر ماه ذي القعده، او را به فجيع ترين وضع شلاق زدند و مثله کردند و بدار کشيدند و سربريدند و سوختند و خاکسترش را به دجله ريختند.
نقل کرده اند که در آن سال آب دجله فراوان بالا آمد و بيم غرق شهر بغداد ميرفت.
از حلاج کتابهاي فراوان نقل شده است از جمله:
"طاسين الازل و الجوهر الاکبر"، "طواسين"، "الهياکل"، "الکبريت الاحمر"، "نورالاصل"، "جسم الاکبر"، "جسم الاصغر"، و "بستان المعرفة". علاوه بر اين از حلاج ديوان اشعاري به زبان عربي باقيمانده که در اروپا و ايران به چاپ رسيده است.
مرحوم عباس اقبال آشتياني در مورد حلاج و دعاوي وي مينويسد: " در ايام غيبت صغري، يعني در دوره اي که طايفه اماميه منتظر انجام زمان غيبت و ظهور امام غايب بودند و زمام اداره امور ديني و دنيائي ايشان در دست نواب و وکلا بود، حسين بن منصور حلاج بيضائي صوفي معروف در مراکز عمدهً شيعه مخصوصا در قم و بغداد به تبليغ و انتشار آراء و عقايد خود پرداخت و در نتيجه چند سال مسافرت و وعظ عده اي از شيعيان اماميه و رجال درباري خليفه را به عقيدهً خويش درآورد. حلاج به شرحي که مصنفان اماميه نقل کرده اند در ابتدا خود را رسول امام غايب و وکيل و باب آن حضرت معرفي ميکرده و به همين جهت هم ايشان ذکر او را در شمار (مدعيان بابيت) آورده اند و در موقعي که به قم پيش رؤساي آن شهر رفته بود و ايشان را به قبول عنوان فوق مي خوانده است، رأي خود را در باب ائمه به شرحي که در فوق نقل شد اظهار داشته و همين گونه مقالات باعث تبري شيعيان امامي قم از او و طرد حلاج از آن شهر شده است."
پروفسور ادوارد براون درباره حلاج مي نويسد: "راست است، نويسندگاني که تراجم احوال اولياء و اوتاد و پيران طريقت را نوشته اند؛ حسين بن منصور حلاج را اندکي به شکل ديگري معرفي کرده اند، لکن شهرت او به همان اندازه ميان هم وطنانش پايدار است و شاعران صوفي منش مانند فريد الدين عطار نيشابوري و حافظ و امثالهم اکثر نام وي را با ستايش ذکر مي کنند.
منصور را براي تعليمات بدعت گذارانه اش در بغداد و اطراف دستگير ساختند و سرانجام به قتل رسانيدند، اتهامي که به او وارد ساختند و بيشتر در اذهان و خاطرات مانده است اين بود که در حال جذبه فرياد (انا الحق) برآورده بود و صوفيه اين بيان را در نتيجه وجد و حال ميدانند که عارف در حال شهود جمال حق از خود بيخود شود و کليه تعينات و مظاهر خارجي وجود را نبيند و گناه او را تنها اين دانند که اسرار را فاش و هويدا کرد و عموماً او را از قديسين و شهداء به شمار آورده اند.
ابن نديم در الفهرست، حسين بن منصور حلاج را طور ديگر معرفي ميکند و ميگويد، وي مردي محتال و شعبده باز بوده است که افکار خود را به لباس صوفيه آراسته و جسورانه مدعي دانستن همه علوم شده؛ ولي بي بهره بوده و چيزي از صناعت کيميا بطور سطحي مي دانسته و در دسائس سياسي خطرناک و گستاخ بوده است. دعوي الوهيت کرده و خود را مظهر حق خوانده و به تشيع معروف بود، لکن با قرامطه و اسماعيليه هم پيمان و همداستان بوده است.
اين نديم چهل و پنج کتاب را که منصور حلاج تأليف کرده نام برده، و اين کتابها را به طرز باشکوهي گاهي با آب طلا بر کاغذ چيني و گاه بر حرير و ديبا و امثال آن نوشته و در تجليد آن دقت خاص داشته و جلدهاي عالي و نفيسي براي آنها تهيه کرده و اين عمل وي ما را بطور جدي به ياد مانويان مي اندازد.
حسين بن منصور حلاج ايراني است و آباء و اجدادش پيرو کيش مجوس (زرتشت) بوده اند و اجمالا گو اينکه غزالي در مشکوة الانوار در مقام دفاع از او برآمده است، نميتوان زياد شبهه و ترديد کرد که اين شخص از قيد مقبولات عامه و موازين شرعيه به غايت آزاد بوده است.
لکن شخصيت وي عجيب و تأثير افکار او در اذهان هموطنانش عميق است و پاره اي اشعار عربي او محکم و بديع است. رويهم رفته حلاج ايراني بود. عارفان وحدت وجودي مسلمان که بعد از غزالي آمدند همه ايراني بودند، اما حلاج با شهادت خود درس بزرگي به آنان داد و آنها در حالي که عميقا وحدت وجودي بودند کم کم به متصوفه نزديک شدند و بدين طريق رج شاعران صوفي ايران شروع مي شود که صوفي وحدت وجودي هستند، يعني ترکيبي از هر دو.
بنظر پيروان و طرفداران حلاج خدا اشکال مختلفي دارد: نخست بصورت آدم به جهان آمده، سپس موسي شد، عيسي شد، محمد شد، علي شد، و بالاخره حلاج شد.
حلاج که خود را يکي از اشکال زميني خداوند ميدانست در مقابل فلسفه مابعدالطبيعه (متافيزيک) اسماعيليه نقطه ضعف بزرگي داشت و اين فلسفه نوعي فلسفه مجوسي بود و بهمين جهت حلاج به همراهان و پيروان خود ميگفت که آنها در حقيقت ارواح زنده شده موسي، عيسي، و محمدند، اين امر باعث شد که علماء خداشناس بر ضد او اقامه دعوي کنند و به مخالفتش برخيزند و مجازاتش نمايند و بالاخره هم چنانکه ديديم حلاج با رشادت و عظمت تمام شهيد شد.
جنجال دعوي مهدويت يا آخرين منجي
در تاريخ نهضتهاي فکري ايرانيان، نيمه دوم قرن سوم و آغاز قرن چهارم هجري دوره آشوب و بي سرو ساماني و بالاخره ادعا و جنجال دعوي مهدويت و بهتر بگوئيم انتظار شديد ظهور آخرين منجي که ايرانيان از قديم ترين زمان به آن معتقد بودند و در دوره هاي اسلامي به صورت ديگر جلوه گر شده بود، محسوب مي شود.
ابوريحان بيروني در باب اين مطلب و مدعيان متعدد منظور مورد بحث در بالا همراه با يک سلسله تعصبات شديد بر ضد آنان چنين مي نويسد: « سپس مردي متصوف از اهل فارس بنام حسين بن منصور حلاج ظهور کرد و در آغاز کار مردم را بمهدي دعوت نمود و گفت او از طالقان ظهور خواهد کرد و از اينرو حلاج را گرفته و بمدينةالسلام بردند و در زندانش بيفکندند، ولي حيله اي کرد و چون مرغي که از قفس بگريزد از زندان گريخت. و اين شخص مرد شعبده باز بود و با هر کسي که روبرو ميشد موافق اعتقاد او سخن ميراند و خود را به لطائف حيل بدو مي چسبانيد. سپس ادعايش اين شد که روح القدس در او حلول کرده و خود را خدا دانست و باصحاب و پيروان خويش نامه هايي که معنون بدين عنوان بود بنگاشت: از هوهوي ازلي اول، فروغ درخشان لامع و اصل اصيل و حجت تمام حجتها و رب ارباب و آفريننده سحاب و مشکات نور و رب طور که در هر صورتي متصور مي شود به بنده خود فلانکس. و پيروان او نامه هايي را که باو مي نوشتند چنين افتتاح مي کردند: خداوندا از هر عيبي پاک و منزه هستي، اي ذات هر ذات و منتهاي آخرين لذات يا عظيم يا کبير گواهي مي دهيم که آفريدگار قديم و منير هستي و در هر زمان و اواني بصورتي جلوه کرده اي و در زمان ما بصورت حسين بن منصور جلوه گر شده اي، بنده کوچک تو که نيازمند و محتاج تست و بتو پناه آورده و بسوي تو بازگشت و انابت نموده و بخشايشت را اميدوار است اي داننده غيبها.
چنين مي گويند: حسين بن منصور کتابهاي زيادي در دعوي خود تصنيف کرد، مانند کتاب نورالاصل، جسم اکبر، جسم اصغر، و مقتدر بالله در 301 هجري از او آگاه شد و هزار تازيانه اش زد، دست و پاي او را بريد و به نفت او را آتش زد تا آنکه لاشه او بسوخت و خاکسترش را بدجله ريختند و هر عذابي که بدين مرد کردند سخني نگفت و روي خود را ترش ننمود و لب نجنبانيد.
و طايفه اي از پيروان او باقي ماندند که بدو منسوبند و مردم را بمهدي مي خواندند و ميگفتند که از طالقان ظهور خواهد کرد و اين مهدي همان است که در کتاب ملاحم ذکر شد که زمين را پر از عدل و داد خواهد کرد. چنانکه پر از جور و ظلم شده بود و در برخي از اين اخبار ملاحم گفته شده که مهدي محمد بن علي است، حتي اينکه مختار بن ابي عبيده ثقفي چون مردم را به محمد حنفيه دعوت کرد باين خبر استشهاد نمود و گفت مهدي مذکور او است و تا زمان ما برخي از مردم منتظر او هستند و مي گويند که زنده است و در جبل رضوي، چنانکه بني اميه خروج سفياني را که در ملاحم ذکر شده منتظرند. همچنين در آن اخبار گفته شده که دجال مضل از اصفهان مي آيد ولي اصحاب نجوم گفته اند که از جزيره رطائل پس از گذشتن چهارصد و شصت و شش سال از سالهاي يزدگردي بيرون خواهد آمد. در انجيل علاماتي که مردم را از خروج او انذار مي کنند ذکر شده و کتب نصرانيها دجال را به يوناني انطخريوس گويند. چنانکه ماوناذروس اسقف مصيصه در تفسير انجيل ذکر کرده و اصحاب سيره روايت نموده اند که چون عمر بن خطاب وارد شام شد، يهود دمشق او را ملاقات کردند و گفتند که سلام بر تو اي فاروق، توئي که رفيق و مصاحب ايلياء هستي؛ بخدا سوگند ياد مي کنيم که نخواهي برگشت تا آنکه شام را بگشائي و در اين هنگام عمر از ايشان پرسيد که دجال کيست؟ گفتند که او از سبط بنيامين است و شما عربها بخداوند قسم که در چند ذراع بباب مانده او را خواهيد کشت.» لازم به توضيح است که سال شهادت حسين بن منصور حلاج 309 هجري بوده است.
شيخ محمد فريدالدين عطار نيشابوري در کتاب تذکرةالاولياء خود درباره حسين منصور حلاج چنين نوشته است: « آن قتيل الله في سبيل الله، آن شير بيشه تحقيق، آن شجاع صفدر صديق، آن غرقه درياي مواج، حسين منصور حلاج رحمةالله عليه، کار او کاري عجب بود، واقعاً غرايب که خاص او را بود که هم در غايت سوز و اشتياق بود و در شدت لهب و فراق مست و بي قرار. شوريده روزگار بود وعاشق صادق و پاک باز وجد و جهدي عظيم داشت، و رياضتي و کرامتي عجب. علي همت و رفيع و رفيع قدر بود و او را تصانيف بسيار است به الفاظي مشکل در حقايق و اسرار و معاني محبت کامل. فصاحت و بلاغتي داشت که کس نداشت. و دقت نظري و فراستي داشت که کس را نبود. و اغلب مشايخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمي نيست، مگر عبدالله خفيف و شبلي و ابوالقاسم قشيري و جمله مأخران الا ماشاءالله که او را قبول کردند. و ابو سعيد بن ابواخير قدس الله روحه العزيز و شيخ ابوالقاسم گرگاني و شيخ ابوعلي فارمدي و امام يوسف همداني رحمةالله عليهم اجمعين در کار او سيري داشته اند و بعضي در کار او متوقف اند. چنانکه استاد ابوالقاسم قشيري گفت در حق او که: اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد، و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود. و باز بعضي او را به سحر نسبت کردند و بعضي اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانيدند. و بعضي گويند از اصحاب حلول بود. و بعضي گويند تولي به اتحاد داشت. اما هر که بوي توحيد به وي رسيده باشد هرگز او را خيال حلول و اتحاد نتواند افتاد، و هر که اين سخن گويد سرش از توحيد خبر ندارد... اما جماعتي بوده اند از زنادقه در بغداد چه در خيال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را "حلاجي" گفته اند و نسبت بدو کرده اند و سخن او فهم ناکرده بدان کشتن و سوختن به تقليد محض فخر کرده اند. چنانکه دو تن را در بلخ همين واقعه افتاد که حسين را. اما تقليد در اين واقعه شرط نيست، مرا عجب آمد از کسي که روا دارد که از درختي اناالله برآيد و درخت در ميان نه، چرا روا نباشد که از حسين اناالحق برآيد و حسين در ميان نه.... بعضي گويند حسين منصور حلاج ديگرست و حسين منصور ملحدي ديگرست و استاد محمد زکريا و رفيق ابو سعيد قرمطي بود و آن حسين ساحر بوده است. اما حسين منصور از بيضاء فارس بود و در واسط پرورده شد. و ابو عبدالله خفيف گفته است که حسين منصور عالمي رباني است. و شبلي گفته است که من و حلاج يک چيزيم، اما مرا به ديوانگي نسبت کردند خلاص يافتم، و حسين را عقل او هلاک کرد. اگر او مطعون بودي اين دو بزرگ در حق او اين نگفتندي. اما ما را دو گواه تمام است و پيوسته در رياضت و عبادت بود و در بيان معرفت و توحيد و درزي اهل صلاح و در شرع و سنت بود که اين سخن ازو پيدا شد. اما بعضي مشايخ او را مهجور کردند، نه از جهت مذهب و دين بود، بلکه از آن بود که ناخشنودي مشايخ از سرمستي او اين بار آورد. » سپس داستان بر دار شدن او را چنين بيان داشته است:
نقلست که در زندان سيصد کس بودند، چون شب درآمد گفت: اي زندانيان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمي دهي؟! گفت: ما در بند خداونديم و پاس سلامت مي داريم. اگر خواهيم بيک اشارت همه بندها بگشائيم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ريخت ايشان گفتند اکنون کجا رويم که در زندان بسته است. اشارتي کرد رخنها پديد آمد. گفت: اکنون سر خويش گيريد. گفتند تو نمي آئي؟ گفت: ما را با او سري است که جز بر سر دار نمي توان گفت. ديگر روز گفتند زندانيان کجا رفتند؟ گفت: آزاد کرديم. گفتند تو چرا نرفتي؟! گفت: حق را با من عتابي است نرفتم. اين خبر به خليفه رسيد؛ گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشيد.
پس حسين را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمي گرد آمدند. او چشم گرد مي آورد و ميگفت: حق، حق، اناالحق.... نقلست که درويشي در آن ميان از او پرسيد که عشق چيست؟ گفت: امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني. آن روزش بکشتند و ديگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، يعني عشق اينست. خادم او در آن حال وصيتي خواست. گفت: نفس را بچيزي مشغول دار که کردني بود و اگر نه او ترا بچيزي مشغول دارد که ناکردني بود که در اين حال با خود بودن کار اولياست. پس در راه که مي رفت مي خراميد. دست اندازان و عياروار ميرفت با سيزده بندگران، گفتند: اين خراميدن چيست؟ گفت: زيرا که بنحرگاه (محل کشتار) ميروم. چون به زير دارش بردند بباب الطاق قبله برزد و پاي بر نردبان نهاد؛ گفتند: حال چيست؟ گفت: معراج مردان سردار است. پس ميزري در ميان داشت و طيلساني بر دوش، دست برآورد و روي به قبله مناجات کرد و گفت آنچه او داند کس نداند. پس بر سر دار شد.
پس هر کسي سنگي مي انداخت، شبلي موافقت را گلي انداخت، حسين منصور آهي کرد، گفتند: از اين همه سنگ هيچ آه نکردي از گلي آه کردن چه معني است؟ گفت: از آنکه آنها نمي دانند، معذوراند ازو سختم مي آيد که او مي داند که نمي بايد انداخت. پس دستش جدا کردند، خنده بزد. گفتند: خنده چيست؟ گفت: دست از آدمي بسته باز کردن آسان است. مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در ميکشد قطع کند. پس پاهايش ببريدند، تبسمي کرد، گفت: بدين پاي خاکي ميکردم قدمي ديگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانيد آن قدم را ببريد! پس دو دست بريده خون آلود بر روي در ماليد تا هر دو ساعد و روي خون آلود کرد؛ گفتند: اين چرا کردي؟ گفت: خون بسيار از من برفت و دانم که رويم زرد شده باشد، شما پنداريد که زردي من از ترس است، خون در روي در ماليدم تا در چشم شما سرخ روي باشم که گلگونه مردان خون ايشان است. گفتند: اگر روي را بخون سرخ کردي ساعد باري چرا آلودي؟ گفت: وضو ميسازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نيايد الا بخون. پس چشمهايش را برکندند قيامتي از خلق برآمد. بعضي ميگريستند و بعضي سنگ مي انداختند. پس خواستند که زبانش ببرند، گفت: چندان صبر کنيد که سخني بگويم. روي سوي آسمان کرد و گفت: الهي بدين رنج که براي تو بر من مي برند محرومشان مگردان و از اين دولتشان بي نصيب مکن. الحمد الله که دست و پاي من بريدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهده جلال تو بر سر دار مي کنند. پس گوش و بيني ببريدند و سنگ و روان کردند. عجوزه اي با کوزه در دست مي آمد. چون حسين را ديد گفت: زنيد، و محکم زنيد تا اين حلاجک رعنا را با سخن خداي چکار. آخر سخن حسين اين بود که گفت: حب الواحد افراد الواحد. پس زبانش ببريدند و نماز شام بود که سرش ببريدند و در ميان سربريدن تبسمي کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسين گوي قضا به پايان ميدان رضا بردند.
علامه محمد اقبال لاهوري درباره بردار کشيدن حسين منصور حلاج چه زيبا سروده است:
کم نگاهان فتنه ها انگيختند بنده حق را بدار آويختند
آشکارا بر تو پنهان وجود بازگو آخر گناه تو چه بود؟
زندگی نامه امام حسن (ع)
روی ادامه مطلب کلیک کنید
زندگی نامه امام علی (ع)
روی ادامه مطلب کلیک کنید
چگونه تفکر صحیح داشته باشیم؟
| چگونه تفکر صحیح داشته باشیم؟ | |
|
۱ -آدمى نباید در مشکلات نقطه ضعف از خود نشان بدهد . مثلا وقتی آخر شب فرد به علت کسلی و خستگى ، مسواک زدن راترک کند و بگوید یک شب اشکال ندارد ، روحیه فرد این استعداد را پیدا می کند که شب هاى اینده نیز از زیر مسواک زدن شانه خالی کند. ۲ - در هنگام شنیدن افکار مخالف با عقایدتان،اندکى تبسم کنید ،این کار باعث اعتماد به نفس ،تعالى شخصیت و مضاعف شدن روحیه در شما مى گردد . ۳ - بهتر است در مجالسی که مباحث بی اثر و واهی است سکوت توأم با تفکر سازنده داشته باشید. ۴ - بعداز تصمیم گیری نباید تعلل به خرج داد وبلادرنگ و باصلابت بایدتصمیم را عملی کرد. ۵ - همه آنچه را که می دانی و داری برای همه نگو. ۶ - در لحظه هراس و نگرانی به قدرت بی انتهای خدا فکر کن وبا یاد خدا از صمیم قلب به او توکل کن. ۷ - همیشه عقاید دیگران و نظرات آنها را به طور کامل گوش کن و بعد در صورت لزوم با تامل و باصلابت و صدایی محکم عقیده خود را بدون هیچ تردیدی باز گو کن . ۸ - برای حضور در هر محفلی ابتدا با صدای بلند و رسا سلام کن . ۹ - پیش از هر اقدامی به مسائل بعد از آن بیندیش و بسنج که آیا این عمل مناسب است وآیا با این اقدام از خط مشی اصلی خود خارج می شویم یا نه و این بسیار مهم است .
۱۰ - در برخورد های اجتماعی بدون ایجاد حالت چاپلوسی رفتاری بسیار مودبانه با دیگران داشته باشید چون به این طریق فرد مقبل نیر خود راملزم به حفظ ادب و احترام می شود . | |
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید، او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما را زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم، ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم، ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله می کشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما»
آب از آب میترسد؟
کدامین چشمه سمی شد که آب از آب میترسد؟
و حتی ذهن ماهیگیر از قلاب میترسد
کدامین وحشت وحشی گرفته روح دریا را؟
که توفان از خروش و موج از گرداب میترسد
گرفته وسعت شب را غباری آنچنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب میترسد
شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب میترسد
گل و انرژیهای پنجگانه
گل و انرژیهای پنجگانه
• بهار (زمان رویش و سرسبزی) نماد عنصر چوب است.
• تابستان (فصل گرما و حرارت) نماد عنصر آتش است.
• پاییز (فصل برداشت محصول) نماد عنصر فلز است.
• زمستان (فصل سرما) نماد عنصر آب است.
• زمان تغییر فصول نیز جایگاه عنصر خاك است.
گیاهان نیز رابطه تنگاتنگی با اكثر عناصر مهم طبیعی دارند و از اینجاست كه نقش مهم آنها در تولید انرژی تعیین میشود. برای مثال، گیاهان بدون چوب معنایی ندارند و بدون گرما كه از ویژگیهای آتش است قادر به رشد نیستند؛ همچنانكه خاك بستر رویش گیاهان است و بدون وجود آب رشد گیاهان ممكن نیست!
ایمان واقعی ...
ایمان واقعی ...
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟
او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !
آقا گمانم من شما را دوست...
آقا گمانم من شما را دوست...
حسی غریب و آشنا را دوست...
نه نه! چه می گویم فقط این که
آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
منظور من این که شما با من...
من با شما این قصه ها را دوست...
ای وای! حرفم این نبود اما
سردم شده آب و هوا را دوست...
حس عجیب پیشتان بودن
نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...
از دور می آید صدای پا
حتا همین پا و صدا را دوست...
این بار دیگر حرف خواهم زد
اگر باران نبارد،
اگر باران نبارد، آسمان دلگير خواهد ماند
زمين چون كودكي در انتظار شير خواهد ماند
اگر باران نبارد دشت، بي سجّاده خواهد شد
اگر باران نبارد رود، بي تفسير خواهد ماند
اگر باران نبارد، از عطش جنگل چه خواهد كرد؟
يقين همچون كويري تفته از تبخير خواهد ماند
اگر باران نبارد، سعي خورشيد و صفاي آب
به گِرد كعبة اين خاك، بي تأثير خواهد ماند
اگر باران نبارد ريشه ها ـ اين بيشه هاي سبز!
به زندان سياهِ خاك، در زنجير خواهد ماند
اگر باران نبارد ـ گرچه ميدانم كه ميبارد ـ
مدار فصلها در امتداد تير خواهد ماند
اگر باران نبارد، بر شب ـ آن باران نوراني ـ
پي تثبيت خود اين شام، بي شبگير خواهد ماند
ببار اي جاري همواره! اي باران نوراني!
به ديدار تو تا كي اين زمين پير، خواهد ماند؟
از حمید واحدی
حسرت باران
با چتر در میان بیابان بایستیم ؟
مثل مترسکی همه ناچار و ناگزیر
در زیر سایه های کلاغان بایستیم ؟
هر فرد میله ی قفس خالی ِ خود است
تا کی میان این همه زندان بایستیم ؟
ای رود سمت آمدنت را نشان بده
رخصت بده کنار درختان بایستیم
یک جمعه گفته ای که می آیی ، ولی بگو
باید کدام سمت خیابان بایستیم ؟!
سلامت را
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
به چه دلیل امام زمان (علیه السلام) متولد شده اند؟
عقیده به مهدویت و منجى جهانى در اسلام امرى مسلم است و در دیگر ادیان هم وجود دارد؛ اما به چه دلیل حضرت مهدى (علیه السلام) متولد شده اند، نه این كه در آخرالزمان به دنیا خواهند آمد؟
دلیل عقلى و نقلمى قطعى داریم بر این كه حضرت مهدى (علیه السلام) قبل از شهادت پدر بزرگوارشان امام حسن عسكرى (علیه السلام)، متولد شده اند:
1 ـ دلیل عقلى: با توجه به سه مطلب ذیل عقل هر انسان منصفى حكم مى كند به این كه امام زمان (علیه السلام) متولد شده و هم اكنون زنده هستند:
الف) در علم كلام به اثبات رسیده كه هیچ گاه زمین نمى تواند از حجت الهى، خالى باشد. در روایات هم به این مطلب تصریح شده است، در روایت است که:
لو بقیت الارض بغیر امام لساخت اصول كافى، ج 1، ص 179.
اگر زمین بدون امام باشد، فرو مى رود و نابود مى شود.
ب) در علم كلام ثابت شده است كه امامان معصوم بعد از پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) دوازده نفر بیش تر نیستند و همگى از خاندان پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) مى باشند. روایات هم در این مورد فراوان است.
ج) یازدهمین امام معصوم ـ حضرت امام حسن عسكرى (علیه السلام) ـ در سال 260 هجرى قمرى در شهر سامرا به شهادت رسیدند، این از مسلمات تاریخ است.
نتیجه ى این سه مقدمه این است كه حضرت مهدى (علیه السلام)، قبل از شهادت امام حسن عسكرى (علیه السلام) تولد یافته و به مقام رفیع امامت رسیده اند، و گرنه زمین از حجت و امام خالى خواهند ماند.
2 ـ دلیل نقلى:
الف) روایات: در روایات آمده است كه حضرت مهدى (علیه السلام)، نهمین فرزند امام حسین (علیه السلام) است، ششمین فرزند امام جعفر صادق (علیه السلام) است، پنجمین فرزند امام موسى بن جعفر (علیه السلام) است، چهارمین فرزند امام رضا (علیه السلام) است، سومین فرزند امام محمد تقى (علیه السلام) است، و فرزند امام حسن عسكرى (علیه السلام)است. مجموع این روایات بیش از 780 مورد است. از مجموع این روایات استفاده مى شود كه حضرت مهدى (علیه السلام) متولد شده اند، زیرا حضرت امام حسن عسكرى (علیه السلام) در سال 260 هجرى قمرى به شهادت رسیدند.
ب) نقل تاریخى: مورخان شیعه و سنى جریان تولد حضرت مهدى (علیه السلام) و زمان و مكان آن را ضبط كرده اند. مروج الذهب، ج 4، ص 199 ـ ینابیع المودة، ج 3، ص 114.
ج) ملاقات حضرت: از زمان تولد حضرت مهدى (علیه السلام) تا این زمان، افراد زیادى حضرت را ملاقات كرده اند، مانند: حكیمه خاتون ـ عمه ى امام حسن عسكرى (علیه السلام)ـ كه شب تولد حضرت در خانه ى امام حسن عسكرى (علیه السلام) بودند و جریان تولد را شاهد بودند. ینابیع المودة، ج 3، ص 114. غیبت شیخ طوسى، ص 141.
ابو نصر خادم، حضرت مهدى (علیه السلام) را در گهواره ملاقات نموده است. كشف الغمه، ج 2، ص 499 و اثبات الهداة، ج 7، ص 344. سعدبن عبدالله قمى در زمان حیات امام حسن عسكرى (علیه السلام) با جمعى براى زیارت امام حسن (علیه السلام)به سامرا رفتند، در طرف راست امام كودكى را مشاهده نمودند كه مانند ماه درخشان بود. پرسیدند: این كیست؟ فرمود: مهدى قائم آل محمد (صلى الله علیه وآله وسلم)است. الزام الناصب، ج 1، ص 342.
در زمان غیبت هم افراد زیادى حضرت را ملاقات كرده اند، كه در خصوص ملاقات با حضرت كتاب هایى نوشته شده است.بنابراین حضرت متولد شده اند و گرنه ملاقات با ایشان معنا نخواهد داشت.
حضرت مهدی در آیات قرآن
حضرت مهدی در آیات قرآن
در قرآن، آیات بسیارى وجود دارد كه به شهادت روایات مستند و معتبر، درباره حضرت مهدى(علیه السلام) و قیام جهانى او نازل گردیده است.
در كتاب شریف «المحجّة فى ما نزل فى القائم الحجّة(علیه السلام)» كه توسط محدث بزرگوار، مرحوم سید هاشم بحرانى و با بهره گیرى از دهها جلد كتب تفسیر و حدیث، تألیف گردیده، مجموعاً (132) آیه از آیات كریمه قرآن ذكر شده كه در ذیل هر كدام یك یا چند روایت در تبیین كیفیت ارتباط آیه با آن حضرت(علیه السلام)، نقل شده است.
در اینجا به ذكر چند روایت در این مورد، بسنده مى كنیم:
1 ـ امام صادق (علیه السلام) در باره قول خداى عزّوجلّ: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دین الحق لیظهره على الدّین كلّه و لو كره المشركون»(1) فرمود:
«به خدا سوگند! هنوز تأویل این آیه نازل نشده است و تا زمان قیام قائم (علیه السلام) نیز نازل نخواهد شد. پس زمانى كه قائم (علیه السلام)به پا خیزد، هیچ كافر و مشركى نمى ماند مگر آنكه خروج او را ناخوشایند مى شمارد.»(2)
2 ـ امام باقر (علیه السلام) در باره آیه شریفه «و قل جاء الحق و زهق الباطل إن الباطل كان زهوقاً» (3) فرمود:
«زمانى كه قائم(علیه السلام) قیام نماید، دولت باطل از بین خواهد رفت.»(4)
3 ـ امام صادق (علیه السلام) در بیان معناى آیه كریمه «و لقد كتبنا فى الزبور من بعدالذكر أن الأرض یرثها عبادى الصّالحون»(5) فرمود:
«تمام كتب آسمانى، ذكر خداست، و بندگان شایسته خدا كه وارثان زمین هستند، حضرت قائم(علیه السلام) و یاران او مى باشند.» (6)
4 ـ امام باقر (علیه السلام) در باره قول خداى عزّوجلّ: «الذین إن مكّنّاهم فى الأرض اقاموا الصلوة و آتوا الزكاة...»(7) فرمود:
«این آیه درحق آل محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) است در حق حضرت مهدى(علیه السلام)و یاران او كه خداوند شرق و غرب زمین را تحت سلطه آنان قرار مى دهد و به وسیله آنان دین را پیروز گردانده و بدعتها و باطلها را مى میراند.»(8)
5 ـ امام سجاد(علیه السلام) زمانى كه این آیه شریفه را قرائت نمود: «وَعَد اللّه الّذین آمنوا منكم و عملوا الصالحات لیستخلفنَّهم فى الأرض كما استخلف الذین من قبلهم و لیمكّننّ لهم دینهم الّذى ارتضى لهم و لیبدِّلنّهم من بعد خوفهم أمناً یعبدوننى و لایشركون بى شیئاً» (9) فرمود:
«به خدا سوگند! آنان شیعیان ما اهلبیت هستند، خداوند ـ آن خلافت در زمین و اقتدار بخشیدن به دین را ـ به وسیله آنان و به دست مردى از ما، كه مهدى این امت است، تحقق خواهد داد و هم اوست كه پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)در باره اش فرمود: اگر از عمر دنیا جز یك روز باقى نمانده باشد، خداوند همان روز را آنچنان طولانى خواهد كرد كه مردى از خاندان من كه همنام من است فرا برسد و زمین را آنچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد، از عدل و داد آكنده سازد.»(10)
6 ـ امام صادق (علیه السلام) فرمود: «آیه «أمّن یجیب المظطرّ اذا دعاه و یكشف السّوء و یجعلكم خلفاء الأرض»(11) درباره قائم از آل محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) نازل شده است. به خدا سوگند، او همان مضطرّ درمانده اى است كه چون در مقام ابراهیم دو ركعت نماز گزارد و فرج خویش از خدا بخواهد، خداوند دعایش را اجابت كند و بدیها را برطرف سازد و او را در زمین خلیفه قرار دهد.»(12)
پی نوشت:
ـ سوره توبه، آیه 33 اوست خدایى كه پیامبرش را با هدایت و دین حق فرو فرستاد تا آن را بر همه ادیان پیروز گرداند اگرچه ناخوشایند كافران باشد.
2ـ كمال الدین و تمام النعمة، شیخ صدوق ، ج 2 ،ص 670.
3 ـ سوره اسراء، آیه 81 ، بگو حق آمد و باطل از بین رفت، همانا باطل نابود شدنى است.
4 ـ الروضة ، ص 287.
5ـ سوره انبیاء ، آیه 105،به راستى بعد از ذكر، در زبور نوشتیم كه بندگان صالح من وارثان زمین خواهند بود.
6ـ تفسیر على بن ابراهیم، ج 2، ص 77.
-7سوره حج، آیه 41، كسانى كه اگر آنان را در زمین قدرت بخشیم نماز به پا مى دارند و زكات مى دهند.
8ـ تأویل الآیات الظاهرة ، كتاب خطى.
9 ـ سوره نور، آیه 55 ،خدا به مؤمنان و شایستگان شما وعده داده كه آنان را در زمین همچون پیشینیان خلافت بخشد و دین مورد رضایت خود را براى آنان تمكین و اقتدار دهد و ترس آنان را به امنیّت تبدیل كند تا مرا بپرستند و شرك نورزند.
10 ـ تفسیر عیاشى، ج 3، ص 136.
11 ـ سوره نمل، آیه 62 ، جز خدا كیست كه دعاى درمانده واقعى را اجابت كند و بلاء را رفع نماید و شما را خلفاى زمین قرار دهد؟
12 ـ تفسیر قمى ـ ج 2 ص 129.
فدائیان اسماعیلی (سامورای های ایران)
سامورایی ها ایران
این مطلب را حتما بخوانید درمورد تاریخ کشور عزیزمان است
روی ادامه مطلب کلیک کنید.
تو به من خنديدي
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم.
باغبان از بي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
وتو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد ازارم
ومن انديشه كنان
غرق اين بندارم
كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت...؟!!
ایوان و صحن
همه ایوان و صحن خانه خاموش
همه دیوارها درهم شکسته
به هر طاقش تنیده عنکبوتی
به روی سقف گرد غم نشسته
چنین ویرانه افتاده ست و بی کس
خدایا این همان کاشانه ی ماست ؟
درین تنهایی بی آشیانش
مگر تصویری از افسانه ی ماست ؟
غریب افتاده در آن پای دیوار
ملول و زار و عریان داربستی
بر آورده ست سوی آسمان ها
به نفرین سپهر پیر دستی
در اصطبلش ستور شیهه زن کو ؟
تنورش مانده بی آتش زمانی ست
نمانده کس درین تنهایی تلخ
که خود افسرده از خواب گرانی ست
به شب اینجا چراغی نیست روشن
به روز اینجا نمانده های و هویی
دریغا مانده از آن روزگاران
شکسته بر کنار رف سبویی
در اینجا زادم از مادر زمانی
مرا این خانه مهد و آشیان است
نخستین آسمانی را که دیدم
خدا داند که خود این آسمان است
چه شب ها مادرم افسانه می گفت
از آن گنجشک آشی ماشی و من
به رویاهای شیرین غرقه بودم
نشسته محو گفتارش به دامن
چه شبهایی که رویا زورقم را
کنار زورق مهتاب می راند
و گوشم بر ترانه ی دلنشینی
که تنها دختر همسایه می خواند
چه روزانی که با طفلان همسال
به کوچه اسب چوبی می دواندم
به زیر آفتاب بامدادان
به روی بام کفتر می پراندم
تهی افتاده اینک آشیانشان
به سان پیکری بی زندگانی
کبوترها همه پرواز کردند
به رنگ آرزو های جوانی
محمد رضا شفيعي كدكني
مقابل خودمم
مقابل خودمم بس که منحني شده ام
من شنيدني امروز ديدني شده ام
مني که با همه ترديد باورم شده بود
خلاف شاعري ام آدم آهني شده ام
مني که با من خود نيز ناتني است هنوز
مني که با من گم کرده ام تني شده ام
مني که پلک گشودم به نوراز ظلمات
براي چشم خودم طرح دشمني شده ام
چه ناگهان و چه بي گاه تلختان نکنم
گمان کنيد گرفتار کودني شده ام
وهيچ چيز به جز حيرتم به حافظه نيست
قبول مي کنم آري نگفتني شده ام
عبور کرده ام ازعمق روزني که نبود
و باز متهم نشر روشني شده ام
اگر چه منحني خواستگاه خويشتنم
تو فکر کن که مجاب فروتني شده ام
چه فرق ؟ شعرخروشي است درنهاد سکوت
که (منزوي) به من آموخت (بهمني) شده ام
فصل سرد
دستم به دامانت در اين آغاز فصل سرد
آخر سكوت تو غزل را ميكُشد برگرد
آوارغم بر شانههاي شهر را بنگر
شعري بخوان آرامشي پيدا كند اين درد
پرواز حتي تا كنارعشق ممكن نيست
بي تو تمام آسمانها ميكنندم طرد
دنبال چشمانت كجا بايد كبوتر شد؟
اي كاش! دل يك آسمان آيينه ميآورد
ديگر براي انتظارت گريه مرهم نيست
آقا بگو اين بغض سنگين را چه بايد كرد؟
شكسته ام، سردم
اگرچه از غم دوري شكسته ام، سردم
و مثل بغض خزان، در درون خود زردم
مباد خسته ببينم نگاه خوبت را
مباد درد تو آيد به روي صد دردم
تو نور قبله پروانه هاي جان سوزي
كه من به دور وجودت هميشه مي گردم
بخوان كه بشكفد احساس اين غزل امشب
ببين! براي گلويت ترانه آوردم
اگرچه غم زده هستم و مي روم از دست
نبود، گر غم عشقت، بگو چه مي كردم؟
تمام گريه من، نذر اينكه بازآيي
و بشكفد غزل از قلب زار شبگردم
کفشهایم کو؟
کفشهایم کو؟
سوراخیست...
سرای بی کسی
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
مطرب عشق
ماه رجب فرا رسید
به گزارش خبرگزاری مهر، ماه رجب اولین ماه از سه ماه خاص و ارزشمند برای مسلمانان است . این سه ماه در شریعت اسلام از اهمیت ویژه ای برخوردار هستند. هر یک به ترتیب با نامهای خداوند، پیامبر و بندگان شهرت یافته اند.
آنان که در وادی مراقبه و شهود در محضر خدای متعال گام برمی دارند چه خوب قدر چنین ایامی را می دانند و بسیار سخت تر و هوشیارتر و جدی تر از دنیاطلبان، به دنبال آن هستند .
ماه رجب ماه آرایش و پیرایش است. ماه آراستن دل به زینت های الهی و پیراستن دل از ناپاکی های انسانی و آنگاه دیدن نادیدنی ها و شنیدن ناشنیدنی ها.
اکنون که این باران رحمت حق جاری است باید فکری کرد، باید گام برداشت و خود را در معرض این قطرات زلال قرار داد و از نسیم حیات بخش این روزها و ایام بهره برد .
اعمال ماه مبارک رجب

فضیلت و اعمال ماه مبارك رجب
ماه رجب و ماه شعبان و ماه رمضان شرافت زیادی دارند و در فضیلت آنها روایات بسیاری وارد شده است. از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) روایت شده كه: ماه رجب ماه بزرگ خدا است و ماهى در حرمت و فضیلت به آن نمىرسد و جنگیدن با كافران در این ماه حرام است و رجب ماه خدا است و شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه امت من است كسى كه یك روز از ماه رجب را روزه بگیرد، موجب خشنودى خدای بزرگ میگردد و غضب الهى از او دور می گردد و درى از درهاى جهنم بر روى او بسته گردد.
از حضرت موسى بن جعفر(علیهماالسلام) روایت شده است كه: هر كس یك روز از ماه رجب را روزه بگیرد، آتش جهنم یك سال، از او دور شود و هر كس سه روز از آن را روزه بگیرد بهشت بر او واجب می گردد.
و همچنین فرمود كه: رجب نام نهرى است در بهشت که از شیر سفیدتر و از عسل شیرینتر است. هر كس یك روز از رجب را روزه بگیرد البته از آن نهر بیاشامد.از امام صادق(علیه السلام) روایت است كه حضرت رسول اکرم( صلى الله علیه و آله) فرمود كه: ماه رجب ماه استغفار امت من است پس در این ماه بسیار طلب آمرزش كنید كه خدا آمرزنده و مهربان است و رجب را "أصب" مىگویند زیرا كه رحمت خدا در این ماه بر امت من بسیار ریخته مىشود پس بسیار بگوئید: «أَسْتَغْفِرُ اللهَ وَ أَسْأَلُهُ التَّوْبَةَ».
ابن بابویه از سالم روایت كرده است كه گفت: در اواخر ماه رجب كه چند روز از آن مانده بود، خدمت امام صادق(علیه السلام)رسیدم. وقتی نظر مبارك آن حضرت بر من افتاد فرمود كه آیا در این ماه روزه گرفتهاى؟ گفتم نه والله اى فرزند رسول خدا. فرمود كه آنقدر ثواب از تو فوت شده است كه قدر آن را به غیر از خدا كسى نمىداند به درستى كه این ماهى است كه خدا آن را بر ماههاى دیگر فضیلت داده و حرمت آن را عظیم نموده و گرامی داشتن روزه دار را در این ماه بر خود واجب گردانیده است.
پس گفتم یابن رسول الله اگر در باقیمانده این ماه روزه بدارم آیا به بعضى از ثواب روزهداران آن نائل مىگردم؟ فرمود: اى سالم هر كس یك روز از آخر این ماه را روزه بدارد خدا او را ایمن گرداند از شدت سكرات مرگ و از هول بعد از مرگ و از عذاب قبر و هر كس دو روز از آخر این ماه را روزه بگیرد از صراط به آسانى بگذرد و هر كس سه روز از آخر این ماه را روزه بگیرد ایمن گردد از ترس بزرگ روز قیامت و از شدتها و هولهاى آن روز و برات بیزارى از آتش جهنم به او عطا كنند. و بدان كه براى روزه ماه رجب فضیلت بسیار وارد شده است و روایت شده كه اگر شخصی قادر بر آن نباشد هر روز صد مرتبه این تسبیحات را بخواند تا ثواب روزه آن را دریابد: سُبْحَانَ الْإِلَهِ الْجَلِیلِ سُبْحَانَ مَنْ لا یَنْبَغِى التَّسْبِیحُ إِلا لَهُ سُبْحَانَ الْأَعَزِّ الْأَكْرَمِ سُبْحَانَ مَنْ لَبِسَ الْعِزََّ وَ هُوَ لَهُ أَهْلٌ .

اعمال مشترك ماه مبارک رجب
اینها اعمالی است كه انجام دادن آنها متعلق به همه ماه است و اختصاصى به روز معینی ندارد و آن چند مورد است :
1- در تمام ایام ماه رجب دعای ذیل را که روایت شده امام زین العابدین(علیه السلام) در حجر در غره خواندند، خوانده شود:
"یَا مَنْ یَمْلِكُ حَوَائِجَ السَّائِلِینَ وَ یَعْلَمُ ضَمِیرَ الصَّامِتِینَ لِكُلِّ مَسْأَلَةٍ مِنْكَ سَمْعٌ حَاضِرٌ وَ جَوَابٌ عَتِیدٌ اللَّهُمَّ وَ مَوَاعِیدُكَ الصَّادِقَةُ وَ أَیَادِیكَ الْفَاضِلَةُ وَ رَحْمَتُكَ الْوَاسِعَةُ فَأَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّىَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَقْضِىَ حَوَائِجِى لِلدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِیرٌ ."
2- دعایی را كه از امام صادق(علیه السلام) روایت شده، خوانده شود:
«خَابَ الْوَافِدُونَ عَلَى غَیْرِكَ وَ خَسِرَ الْمُتَعَرِّضُونَ إِلا لَكَ وَ ضَاعَ الْمُلِمُّونَ إِلا بِكَ وَ أَجْدَبَ الْمُنْتَجِعُونَ إِلا مَنِ انْتَجَعَ فَضْلَكَ بَابُكَ مَفْتُوحٌ لِلرَّاغِبِینَ وَ خَیْرُكَ مَبْذُولٌ لِلطَّالِبِینَ وَ فَضْلُكَ مُبَاحٌ لِلسَّائِلِینَ وَ نَیْلُكَ مُتَاحٌ لِلْآمِلِینَ وَ رِزْقُكَ مَبْسُوطٌ لِمَنْ عَصَاكَ وَ حِلْمُكَ مُعْتَرِضٌ لِمَنْ نَاوَاكَ عَادَتُكَ الْإِحْسَانُ إِلَى الْمُسِیئِینَ وَ سَبِیلُكَ الْإِبْقَاءُ عَلَى الْمُعْتَدِینَ اللَّهُمَّ فَاهْدِنِى هُدَى الْمُهْتَدِینَ وَ ارْزُقْنِى اجْتِهَادَ الْمُجْتَهِدِینَ وَلا تَجْعَلْنِى مِنَ الْغَافِلِینَ الْمُبْعَدِینَ وَ اغْفِرْ لِى یَوْمَ الدِّینِ .»
3- از امام صادق (علیه السلام) روایت شده كه در ماه رجب این خوانده شود:
«اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ صَبْرَ الشَّاكِرِینَ لَكَ وَ عَمَلَ الْخَائِفِینَ مِنْكَ وَ یَقِینَ الْعَابِدِینَ لَكَ اللَّهُمَّ أَنْتَ الْعَلِىُّ الْعَظِیمُ وَ أَنَا عَبْدُكَ الْبَائِسُ الْفَقِیرُ أَنْتَ الْغَنِىُّ الْحَمِیدُ وَ أَنَا الْعَبْدُ الذَّلِیلُ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ امْنُنْ بِغِنَاكَ عَلَى فَقْرِى وَ بِحِلْمِكَ عَلَى جَهْلِى وَ بِقُوَّتِكَ عَلَى ضَعْفِى یَا قَوِىُّ یَا عَزِیزُ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الْأَوْصِیَاءِ الْمَرْضِیِّینَ وَ اكْفِنِى مَا أَهَمَّنِى مِنْ أَمْرِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.»
قابل توجه است که ادعیه دیگری نیز برای این ماه عزیز ذکر شده است که میتوانید به مفاتیح الجنان مبحث اعمال ماه رجب رجوع نمایید .
4- از حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه و آله) روایت شده كه: هر كس در ماه رجب صد مرتبه بگوید: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ الَّذِى لا إِلَهَ إِلا هُوَ وَحْدَهُ لا شَرِیكَ لَهُ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ» و آن را به صدقه ختم فرماید حق تعالى براى او به رحمت و مغفرت و كسى كه چهار صد مرتبه بگوید بنویسد براى او اجر صد شهید عطا فرماید.
5- از نبی مکرم اسلام روایت است: كسى كه در ماه رجب هزار مرتبه "لا إِلَهَ إِلا اللهُ" بگوید خداوند عز و جل براى او صد هزار حسنه عطا کند و براى او صد شهر در بهشت بنا فرماید .
6- روایت است كسى كه در رجب در صبح هفتاد مرتبه و در شب نیز هفتاد مرتبه بگوید: "أَسْتَغْفِرُ اللهَ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ" و پس از اتمام ذکر، دستها را بلند كند و بگوید: "اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِى وَ تُبْ عَلَىَّ" اگر در ماه رجب بمیرد خدا از او راضى باشد و به بركت ماه رجب، آتش او را مس نكند .
7- در کل این ماه هزار مرتبه ذکر: أَسْتَغْفِرُ اللهَ ذَا الْجَلالِ وَ الْإِكْرَامِ مِنْ جَمِیعِ الذُّنُوبِ وَ الْآثَامِ " گفته شود؛ تا خداوند رحمان او را بیامرزد .
8- سید بن طاووس در اقبال از حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه و آله) فضیلت بسیاری براى خواندن سوره قل هو الله أحد نقل کرده است که ده هزار مرتبه یا هزار مرتبه یا صد مرتبه در این ماه تلاوت شود. و نیز روایت كرده كه هر كس در روز جمعه ماه رجب صد مرتبه سوره قل هو الله أحد را بخواند براى او در قیامت نورى شود كه او را به بهشت بكشاند.
9- سید بن طاووس از حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه و آله) روایت كرده كه: هر كس در روز جمعه ماه رجب، مابین نماز ظهر و عصر، چهار ركعت نماز بگزارد و در هر ركعت حمد یك مرتبه و آیة الكرسى هفت مرتبه و قل هو الله أحد پنج مرتبه بخواند، و سپس ده مرتبه بگوید: «أَسْتَغْفِرُ اللهَ الَّذِى لا إِلَهَ إِلا هُوَ وَ أَسْأَلُهُ التَّوْبَةَ» حق تعالى براى او از روزى كه این نماز را گزارده تا روزى كه بمیرد هر روز هزار حسنه به او عطا فرماید، و او را به هر آیهای كه خوانده شهرى در بهشت از یاقوت سرخ و به هر حرفى قصرى در بهشت از دُرّ سفید دهد و تزویج فرماید او را حورالعین و از او راضى شود .
10- سه روز از این ماه را كه پنجشنبه و جمعه و شنبه باشد روزه گرفته شود. زیرا كه روایت شده هر كس در یكى از ماههاى حرام، این سه روز را روزه بدارد حق تعالى براى او ثواب نهصد سال عبادت بنویسد.
11- از حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) روایت شده است كه: هر كس در یك شب از شبهاى ماه رجب ده ركعت نماز به این نحو که در هر ركعت حمد و قل یا ایها الكافرون یك مرتبه و توحید سه مرتبه بخواند، خداوند گناهان او را میآمرزد.

اعمال شب و روز اول ماه رجب
شب اول
این شب، شب شریفى است و در آن چند عمل وارد شده است .
1- وقتی هلال ماه دیده شد فرد بگوید:
اللَّهُمَّ أَهِلَّهُ عَلَیْنَا بِالْأَمْنِ وَ الْإِیمَانِ وَ السَّلامَةِ وَ الْإِسْلامِ رَبِّى وَ رَبُّكَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ.
و از حضرت رسول صلى الله علیه و آله منقول است كه چون هلال رجب را مىدید مىگفت: اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِى رَجَبٍ وَ شَعْبَانَ وَ بَلِّغْنَا شَهْرَ رَمَضَانَ وَ أَعِنَّا عَلَى الصِّیَامِ وَ الْقِیَامِ وَ حِفْظِ اللِّسَانِ وَ غَضِّ الْبَصَرِ وَلا تَجْعَلْ حَظَّنَا مِنْهُ الْجُوعَ وَ الْعَطَشَ.
2- غسل.
حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه و آله) فرمودهاند: هر كس ماه رجب را درك كند و اول و وسط و آخر آن ماه را غسل نماید، از گناهان خود پاک میشود مانند روزى كه از مادر متولد شده است.
3- زیارت امام حسین علیه السلام .
4- بعد از نماز مغرب بیست ركعت، یعنی 10 تا دو رکعتی نماز گزارده شود. تا خود، اهل، مال و اولادش محفوظ بماند و از عذاب قبر در پناه باشد.
5- بعد از نماز عشاء دو ركعت نماز گزارده شود بدین نحو:
در ركعت اول حمد و ألم نشرح یك مرتبه و توحید سه مرتبه و در ركعت دوم حمد و ألم نشرح و توحید و معوذتین خوانده شود و پس از سلام، سى مرتبه لا إِلَهَ إِلا اللهُ بگوید و سى مرتبه صلوات بفرستد تا حق تعالى گناهان او را بیامرزد مانند روزى كه از مادر متولد شده است.
روز اول رجب
این روز، روز شریفى است و برای آن چند عمل ذکر شده است:
1- روزه .
روایت شده كه حضرت نوح (علیه السلام) در این روز به كشتى سوار شد و به كسانى كه همراه او بودند امر فرمود روزه بگیرند که هر كس این روز را روزه بگیرد، آتش جهنم یك سال از او دور شود .
2- غسل .
3- زیارت امام حسین علیه السلام.
از امام جعفر صادق(علیه السلام) روایت شده است که: هر كس امام حسین (علیه السلام) را در روز اول رجب زیارت کند، خداوند او را بیامرزد. البته قابل ذکر است که زیارت از راه دور هم مورد قبول است ان شاء الله.
التماس دعا
برگرفته از مفاتیح الجنان
اصب
رجب نام نهری است در بهشت از شیر سفیدتر و از عسل شیرین تر.
ازحضرت رسول اکرم صلی الله عیله وآله وسلم روایت شده که:
ماه رجب ماه خداست و شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه امت من است.
و از امام صادق علیه السلام منقلول است که حضرت رسول اکرم ضلی الله علیه وآله وسلم فرمود:
که ماه رجب ماه استغفار امت من است پس در این ماه بسیار طلب آمرزش کنید که خدا آمرزنده و مهربان است و رجب را « اصب » می گوبند زیرا که رحمت خدا در این ماه بر امت من بسیار ریخته میشود .
استغفر الله واسئله التوبه
ابن بابویه بخدمت امام صادق علیه السلام رسید در حالی که در اواخر ماه رجب بود. نظر مبارک آن حضرت بر او افتاد و فرمود: که آیا روزه گرفته ای در این ما
ابن بابویه در جواب حضرت گفت: نه والله ای فرزند رسول خدا.
فرمود: که آنقدر ثواب از تو فوت شده است که قدر آنرا بغیراز خدا کسی نمی داند. بدرستی که این ماهی است که خدا آنرا بر ماههای دیگر فضیلت داده و حرمت آنرا عظیم نمود و برای روزه داشتن آن گرامی داشتن آنرا برخود واجب گردانید.
پس گقت: یابن رسول الله اگر درباقیمانده ئ این ماه روزه بدارم آیا به بعضی از ثواب روزه داران آن فائز میگردم؟
فرمود: ای سالم هر که یکروز از آخر ابنماه روز بدارد خدا او را ایمن گرداند از شدت سکرات مرگ و از هول بعد از مرگ و از عذاب قبرو هر که دو روزاز آخر این ماه روزه دارد بر صراط آسانی بگذرد.و هر روز آخر این ماه را روزه دارد ایمن گردد از ترس بزرگ روز قیامت و از شدتها و هولهای آنروز و برت بیزاری از آتش جهنم به او عطا کنند. و بدانکه از برای روزه ماه رجب فضیلت بسیار وارد شده است.
و اگر شخصی قادر بر آن نباشد هرروز صد مرتبه این تسبحا ت را بخواند تا ثواب روزه آنرا در یاببد:
سبحان الا له الجلیل
سبحان من لا ینبغی البسیح الا له الاعز الاکرم
سبحان من لبس العز و هو له اهل

رجبیه
ولادت با سعادت پنجمین پیشوای شیعیان، « بـاقـرالـعـلـوم » ، حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) را به پیشگاه مقدس و منور قطب عالم امکان، حضرت حجة بن الحسن العسکری(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تمامی شیعیان و محبان آن حضرت، تبریک و تهنیت عرض می نمائیم.
الإمام محمد الباقر عليه السلام
الاسم: الإمام محمد الباقر (ع)
اسم الأب: الإمام علي بن الحسين (ع)
اسم الأم: فاطمة
تاريخ الولادة: أول رجب سنة 56 للهجرة
محل الولادة: المدينة
تاريخ الاستشهاد: 7 ذي الحجة سنة 114 للهجرة
محل الاستشهاد: المدينة
محل الدفن: المدينة (البقيع)
ثمرة الشجرة المباركة
