آرش

آرش گفت: زمين کوچک است. تير و کماني مي خواهم تا جهان را بزرگ کنم. بهْ‌‌آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي کمان. بهْ‌آفريد کماني به قامت رنگين کمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.

 

کمانش دلش بود و تيرش عشق.
بهْ‌آفريد گفت: از اين کمان تيري بينداز، اين تير ملکوت را به زمين مي دوزد.
آرش اما کمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.
آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي که عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.
بهْ‌آفريد گفت: کاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان.
آن گاه کمان دل و تير عشقش را به آرش داد.
و چنين شد که کمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره.
و تيري انداخت. تيري که هزاران سال است مي رود.
هيچ کس اما نمي داند که اگر بهْ‌آفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!

بر آب بنويس و با خون خويش

 

جوان گفت: دنيا، چه جاي عجيبي است. مدام در آن باد و بوران است. باد مي وزد و هرچه هست و نيست با خود مي برد. من اما دلم مي خواهد يادگاري از خودم بگذارم که هيچ بادي نتواند آن را ببرد. اي جوان مرد بگو چه کار بايد بکنم؟
جوان مرد گفت: بنويس، بنويس، بنويس.
جوان گفت: بر چي بنويسم و با چي؟
جوانمرد گفت: بر هر چيز مي توان نوشت الا بر آب. اما تو بر آب بنويس، بر آب بنويس و با خون خويش. اين يادگاري است که تنها عاشقان و مستان و سوختگان مي گذارند.
و در جهان تنها همين يادگار مي ماند.

 

اين بزرگي ات را در تن کوچک من جا داده اي؟
خدا گفت: جهان را در تو جا داده ام، زيرا جوانمرد نخواهي شد مگر آنکه جهان مرد باشي!

غيرت و غرور و عشق

 

فرشته کنار بسترش آمد و قرصي نان برايش آورد و گفت:
چيزي بخور، پهلوان رنجور! سال هاست که چيزي نخورده اي، گرسنگي از پا درت مي آورد. ما چيزي نمي خوريم، چون فرشته ايم و نور مي خوريم. تو اما آدمي و آدم ها بسته نان و آبند.
پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته اي و نور مي خوري؛ ما هم آدميم و گاهي به جاي نان و آب، غيرت مي خوريم.
تو اما نمي داني غيرت چيست؛ زيرا آن روز که خداي غيور، غيرت را قسمت مي کرد، تو نبودي و ما همه غيرت آسمان را با خود به زمين آورديم.
فرشته گفت: من نمي دانم اين که مي گويي چيست؛ اما هرچه که باشد ضروري نيست. چون گفته اند که آدم ها بي آب و بي نان مي ميرند؛ اما نگفته اند که براي زندگي در زمين غيرت لازم است!
پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزي بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگي نيست؟
نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه مي گيرند و نان را از گندم، اما غيرت را از خون مي گيرند و از عشق و غرور.
فرشته چيزي نگفت. چون نه از عشق چيزي مي دانست و نه از خون و نه از غرور. فرشته تنها نگاه مي کرد.
پهلوان به فرشته گفت: بيا اين نان را با خودت ببر، هيچ ناني ديگر ما را سير نخواهد کرد. ما به غيرت خود سيريم.
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بين فرشته ها قسمت کرد و گفت: اين نان را ببوييد. اين نان متبرک است. اين نان به بوي غيرت آغشته است!

آورده اند که...

 

سلطان محمود در زمستاني سخت به طلحک گفت که با اين جامه ي يک لا در اين سرما چه مي کني که من با اين همه جامه مي لرزم. گفت: اي پادشاه تو نيز مانند من کن تا نلرزي. گفت: مگر تو چه کرده اي؟ گفت: هرچه جامه داشتم همه را دربر کرده ام.
عبيد زاکاني

پروانه ي بي پروا

 

يک شبي پروانگان جمع آمدند     در مضيفي طالب شمع آمدند
جمله مي گفتند: ((مي بايد يکي     کاو خبر آرد ز مطلوب اندکي))
شد يکي پروانه تا قصري ز دور     در فضاي قصر جست از شمع نور
بازگشت و دفتر خود باز کرد     وصف او بر قدر فهم آغاز کرد
ناقدي کاو داشت در مجمع مهي     گفت: ((او را نيست از شمع آگهي))
شد يکي ديگر گذشت از نور در     خويش را بر شمع زد از دور در
پر زنان در پرتو مطلوب شد     شمع غالب گشت و او مغلوب شد
بازگشت او نيز مشتي راز گفت     از وصال شمع شرحي باز گفت
ناقدش گفت: ((اين نشان نيست اي عزيز     همچو آن يک نشان داري تو نيز؟))
ديگري برخاست مي شد مست مست     پاي کوبان بر سر آتش نشست
دست در کش کرد با آتش به هم     خويشتن گم کرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پاي او     سرخ شد چون آتشي اعضاي او
ناقد ايشان چو ديد او را ز دور     شمع با خود کرده هم رنگش ز نور،
گفت: ((اين پروانه در کار است و بس     کس چه داند؟ اين خبردار است و بس))
آن که شد هم بي خبر هم بي اثر     از ميان جمله او دارد خبر
تا نگردي بي خبر از جسم و جان     کي خبر يابي ز جانان يک زمان

نی و نای چوپون

نی و نای چوپون
سحر خروس خون
ابرای بیابون
می گن تو قصه بودی

همه رودخونه ها
دشت گلپونه ها
حتی کوه و صحرا
همه می دونن که تو بودی که غزل های شب جدایی رو سرودی

دیگه از شهرتو
سر شب یا سحر
تا خبردار بشی
رفته ام بی خبر

نمی خوام قصه مون دوباره آفتابی شه
آسمون نگات برای من آبی شه

نمی گم قصه مو
که دلت خون می شه
کوه اگه بشنوه
دیگه هامون می شه

یادته اون روزا
هر کجا
چون دو دلداده با هم بودیم

دلم اندازه یه بیابون که نیست
درد من ای خدا از تو پنهون که نیست

مثل پروانه ها
ما رها
غافل از رنج عالم بودیم

دل دیوونه چون شب زده ها سایه به سایه توی راه تو بود
یه معما شده که این جدایی کار من یا که گناه تو بود

حالا هر چی که بود
حالا هر چی که هست
از تو هر خاطره
تنها دل ما شکست

آنگاه که نگاه پر مهر پروردگار را بر پوست خود حس کنید

تاریکی از روحتان رخت بر می بندد...

آنگاه که نگاه پر مهر پروردگار را بر پوست خود حس کنید

تاریکی از روحتان رخت بر می بندد...