بزم کسان

تو ای شمع بزم کسان
هم آواز بوالهوسان
قصه مگو تو دگر ز وفا

شکستی چون بال مرا
نپرسیدی حال مرا
وه که چه غافلی از دل ما

مجنون ز بلای دلم
گردون ز رضای دلم
دریا زصفای دلم
عمری ز نوای دلم
حیران شده ام

چشمم ز وفای دلم
گرید ز برای دلم
جمعی ز حکایت دل
هر شب به هوای دلم
گریان شده اند

گفتم دستم گیری به وفا
هر دم بینی افتاده ام از پا

تا افتادم در راه غمت
گشتم ای مه پامال تمنا

کی غم داری
تو که فارغ از غم من
همه شب خفتی
کی از یاری
به تسلای دلم من
سخنی گفتی

گفتم دستم گیری به وفا
هر دم بینی افتاده ام از پا

تا افتادم در راه غمت
گشتم ای مه پامال تمنا

یک شب چو من نبردی
سری به سینه
تا از صبا گشایی
دری به سینه
سینه بود بخدا
خانه ی عشق و صفا

ماه پاره

شیرین لبی شیرین تبار

مست و می آلود و خمار

مه پاره ای بی بند و بار

با عشوه های بی شمار

هم کرده یاران را ملول

هم برده از دل ها قرار

مجموع مهرویان کنار

تو یار بی همتا کنار

زلفت چو افشان می کنی

ما را پریشان می کنی

آخر من از گیسوی تو

خود را بیاویزم به دار

یاران هوار ، مردم هوار

از دست این بی بند و بار

از دست این دیوانه یار

از کف بدادم اعتبار

می میزنم  می میزنم  جام پیاپی می زنم

هی میزنم هی میزنم  بی اختیار

کندوی کامت را بیار

در کام بیمارم گذار

تا جان فزاید کام تو

بر جان این دلخسته بشکسته تاب

40 مطلب کوتاه جالب وخواندنی

40 مطلب کوتاه جالب وخواندنی 

روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

بهرام چوبین

کوتاه ولی کامل از بهرام چوبین

معرفی:

اسپهبد (بهرام مهران) معروف به (بهرام چوبین) از قهرمانان ملی ایران

در دوران ساسانیان به شمارمی رود. او در ری به دنیا آمده بود و از خانواده مهران بود. در دوران ساسانیان بهترین افسران ارتس ایران از خاندان مهران برخاسته بودند. بهرام به علت بلندی قد و عضلانی بودن اندام به چوبین (مانند چوب) معروف شده بود.وی از سوی شاهنشاه ایران ، خسرو هرمز فرمانروا چارک شمال غربی بود(یک چهارم قلمرو ایران، از ری تا مرز شمالی گرجستان و داغستان کنونی شامل ارمنستان، آذرپایگان و کردستان). در آن زمان، ایران به چهار ابراستان تقسیم شده بود که هرکدام را چارک نوشته‌اند. وی از میهندوستان بنام ایرانی است که وفاداری خود را به اثبات رسانده‌است.برخی از تاریخ نگاران بر این باورند که دودمان سامانیان که باعث احیای فرهنگ و زبان فارسی شد از نسل بهرام چوبین هستند.

کارهای بزرگ:

بهرام چوبین هنگام بازدید از محل فوران نفت خام در ناحیه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبی غربی دریای مازندران و آگاهی از قدرت اشتعال این ماده، تصمیم گرفت که از آن نوعی سلاح تعرضی ساخته شود و این کار به مهندسان ارتش واگذار شد. ظرف مدتی کوتاهتر از یک سال، پیکانی ساخته شد که بی شباهت به راکت‌های امروز نبود و این پیکان حامل گوی دوکی شکل آغشته به نفت خام بود که از روی تخته‌ای که بر پشت قاطر قرارداشت با کشیدن زه پرتاب می‌شد. طرز پرتاب آن بی شباهت به کمان نبود. دستگاه از یک زه (روده خشک شده) و چوب گز (نوعی درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته سوار می‌کردند و دارای یک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکیل می‌دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند، نفر سوم نشانه گیری می‌کرد و فرمانده این آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پیکان) بود و مهمات رسانی می‌کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و از هر واحد آتشبار، هشت نیزه دار دفاع می‌کردند.

جنگ با چینی ها:

۲۸ نوامبر سال ۵۸۸ میلادی ، ارتش ایران در جنگ با خاقان «شابه» در بلخ از سلاح تازه‌ای که در آن نفت خام بکار رفته بود استفاده کرد. در این جنگ فرماندهی ارتش ایران را ژنرال بهرام مهران معروف به بهرام چوبین برعهده داشت که در تاریخ نظامی جهان از او به عنوان یک نابغه رزم نام برده‌اند.«هرمز» شاه وقت از دودمان ساسانیان، وقتی شنید که خاقان شمال غربی چین وارد اراضی ایران در شمالشرقی خراسان (تاجیکستان فعلی و شمال افغانستان) شده، بلخ را مرکز خود قرار داده و عازم تصرف کابل و بادغیس است ژنرالهای ایران را به تشکیل جلسه‌ای در شهر تیسفون (مدائن نزدیک بغداد) پایتخت آن زمان ایران فراخواند و تصمیم خود را به اخراج خاقان از ایران به آنان اطلاع داد و خواست که ترتیب کار را بدهند. هرمز گفت که طبق آخرین اطلاعی که به ارتشتاران سالار (ژنرال اول ارتش ایران) رسیده، «خاقان شابه» دارای ۳۰۰ هزار مرد مسلح و چند واحد فیل جنگی است.ژنرالها پس از تبادل نظر، بهرام چوبین را برای انجام این کار خطیر برگزیدند و او پذیرفت. بهرام از میان ارتش پانصد هزار نفری ایران، ۱۲ هزار مرد جنگدیده ۳۰ تا ۴۰ ساله (میانسال) را برگزید که اضافه وزن نداشتند و میهندوستی آنان قبلا به ثبوت رسیده بود و بیش از سایرین قادر به تحمل سختی بودند و در جنگ سواره و پیاده تجربه داشتند. وی به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات کافی عزم بیرون راندن زردها را از خاک وطن کرد.بهرام به جای انتخاب راه معمولی، از تیسفون به اهواز رفت و سپس از طریق یزد و کویر خود را به خراسان رساند به گونه‌ای که خاقان متوجه نشده بود. بهرام که در جنگ اعتقاد به روحیه سرباز بیش از هر ابزار دیگر داشت هر دو روز یک بار سربازان را جمع می‌کرد و برای آنان از اهمیت وطندوستی و رسالتی که هر فرد در این زمینه دارد سخن می‌گفت و آنان را امید ایرانیان می‌خواند ـ مردمانی که می‌خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زیست کنند.خاقان زمانی از این لشکر کشی آگاه شد که بهرام تنها چهار روز تا بلخ فاصله داشت، و چون شنید که بهرام با کمتر از ۱۳ هزار نفر آمده‌است چندان نگران نشد و با تمامی مردان قادر به حمل سلاح خود که مورخان یکصد تا سیصد هزار تن گزارش کرده‌اند به مقابله با بهرام شتافت.بهرام به واحدهای آتشبار (نفت اندازان) توصیه کرد که حمله را با پرتاب پیکانهای شعله ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرایش سپاهیان خاقان بر هم خورد و قادر به تنظیم آن هم نباشند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که هم‌زمان با حمله نفت اندازان با تیر چشم فیلها را هدف قرار دهند، و در این جریان، خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را مورد حمله قرار داد. خاقان که انتظار حمله مستقیم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه عظیم او متلاشی گردید و پسر وی نیز بعدا به اسارت درآمد و جنگ فقط یک روز طول کشید که از شگفتی‌های تاریخ نظامی جهان است.

پیکار با خسرو پرویز:

هنگامی که بهرام سرگرم پس راندن خاقانیان به آن سوی کوههای پامیر و سین کیانگ امروز بود، شنید که در پایتخت، پسر شاه (خسرو پرویز) بر ضد پدرش کودتا کرده‌است که برق آسا خود را به تیسفون در ساحل دجله رساند. خسرو پرویز فرار کرد و به امپراتور روم پناهنده شد و بهرام تا تعیین شاه بعدی زمام امور را به دست گرفت که پرویز فراری با دریافت کمک از امپراتور وقت روم به جنگ او آمد. قسمتی از ارتش ایران هم به پرویز پیوستند که بهرام پس از چند زد و خورد مختصر، خروج از صحنه سیاست را بر ادامه برادرکشی و قتل ایرانی به دست ایرانی که امری ناپذیرفتنی بود ترجیح داد و به خراسان بازگشت و تا پایان عمر در همانجا باقی ماند. به نوشته برخی از تاریخ نگاران، سامانیان که باعث احیاء زبان فارسی و فرهنگ ایرانی شدند از نسل بهرام چوبین هستند.

سورنا ( سورن پهلوی )

 

سورنا (سردار بزرگ ايراني)

     

مجسمه سردار اشکانی منسوب به سورنا.

سورنا (سورن پهلوی) يكي از سرداران بزرگ و نامدار تاريخ در زمان اشکانیان است كه سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان فرماندهي كرد و روميها را كه تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شكستگي سخت و تاريخي روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظريف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر میبست.

وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند میباشد.
از دیگر نام آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی میدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان میدهد.

جنگ حران كه نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار ميرود، داراي اهميت بسيار در تاريخ است زيرا روميها پس از پيروزيهاي پيدرپي براي اولين بار در جنگ شكست بزرگي خوردند و اين شكست به قدرت آنان در دنياي آنروز سايه افكند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.

همانگونه كه دولت بزرگ هخامنشي در مرزهاي خود در باختر براي نخستين بار با گسترش و کشورگشایی يونان برخورد کرد و پيشرفت یونان را درشرق و آسیا متوقف گردانيد، دولت جهانگير روم نيز در پيشرفت مرزهاي خود درخاور، با سد قدرتمند ايراني روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسيا، پايان پذيرفت.
پس از پيروزي سورنا بر كراسوس و شكست روم از ايران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزديك به يك قرن، رود فرات مرز شناخته شده بين دو كشور گرديد و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. روميها براي جلوگيري از شكستهاي آينده و به پيروي از ايرانيان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بيشتري بنمايند.

بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از 30 سال نداشت.

ژولیوس سزار ، پوميوس و كراسوس سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند كه سرزمینهاي پهناوري را كه به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره مي كردند. آنها در سوم اكتبر سال 56 پيش از ميلاد در نشست لوكا تصميم حمله به ایران را گرفتند.
ژولیوس سزار توانسته بود با فتح فرانسه(گل ها) و پومپیوس هم در نبردهای بالکان و پیروزی هایی که در آنجا بدست آورده بود موفق به تقویت وجهه خود در روم شده بودند.
كراسوس فرمانرواي بخش شرقی کشور روم آن زمان یعنی شام(سوريه) بود و برای اینکه از دو سردار دیگر عقب نماند و براي گسترش دولت روم در آسيا، سوداي چيرگي برايران، دستیابی به گنجینه های ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر مي پروراند و سرانجام با حمله به ايران اين نقشه خويش را عملي ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهمکوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود.
كراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهي مركب از42 هزار نفر از لژيونهاي ورزيده روم كه خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي ايران روانه شد و ارد (اشك13) پادشاه اشكاني ،سورنا سردار نامي ايران را مامور جنگ با كراسوس و دفع یورش روميها كرد.

ارد شاه اشکانی پیکی را روانه اردوگاه کراسوس سردار رومی کرد تا علت حمله بدون خبر به ایران را جویا شود که در جواب کراسوس با تمسخر گفت جواب شما را در سلوکیه (پایتخت اشکانیان) خواهم داد که در جواب پیک به کراسوس گفت: اگر از کف دست تو مو بروید سلوکیه را خواهی دید!!!

تصویری از سربازان اشکانی.


نبرد ميان دو كشور در سال 53 پيش از ميلاد در جلگه هاي میانرودان (بينالنهرين) و در نزديكي شهر حران یا كاره روي داد.
در جنگ حران، سورنا با يك نقشه نظامي ماهرانه و بهياري سواران پارتي كه تيراندازان چيره دستي بودند، توانست يك سوم سپاه روم را نابود و اسير كند. كراسوس و پسرش فابيوس دراين جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكي از روميها موفق به فرار گرديدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگ وگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند. ارتش او دربرگیرنده زرهپوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزه داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.

افسران رومي درباره شكستشان از ايران به سناي روم چنین گزارش دادند:
سورنا فرمانده ارتش ايران در اين جنگ از تاكتيك و سلاحهاي تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ايراني با خود مشك كوچكي از آب حمل ميكرد و مانند ما دچار تشنگي نميشد. به پيادگان با مشكهايي كه بر شترها بار بود آب و مهمات مي رساندند. سربازان ايراني به نوبت با روش ویِِژهای از ميدان بیرون رفته وبه استراحت ميپرداختند. سواران ايران توانایی تير اندازي از پشت سر را دارند. ايرانيان كمانهایي تازه اختراع كردهاند كه با آنها توانستند پاي پيادگان ما را كه با سپرهاي بزرگ در برابر انها و براي محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست كرده بوديم به زمين بدوزند. ايرانيان داراي زوبينهاي دوكي شكل بودند كه با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب مي شد. شمشيرهاي آنان شكننده نبود. هر واحد تنها از يك نوع سلاح استفاده مي كرد و مانند ما خود را سنگين نمي كرد. سربازان ايراني تسليم نمیشدند و تا آخرين نفس بايد میجنگیدند. اين بود كه ما شكست خورده، هفت لژيون را به طور كامل از دست داده و به چهار لژيون ديگر تلفات سنگين وارد آمد.
اما شوربختانه سورنا هیچ بهره ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.

بابک( پاپک) خرمدین

 

 بابک خرمدین

قلعه بابک خرمدین

بابك خرمدین نمادی از مقاومت ایرانیان در برابر تجاوز بیگانه  

گذری بر زندگی شگفت انگیز و میهن پرستانه بابك خرمدين

خَرَّم در زبان پارسي هر چيزي است كه خوشي و شادي و لذت را براي انسان فراهم آورَد. اينكه بهار و باغ و بوستان را  خُرَّم  گوئيم به اين دليل است كه مايه‌ي شادي و نشاط‌اند. واژه دین از دَینه اوستایی می باشد که به معنی وجدان انسان معروف است . خُرَّم‌دين، و بصورت امروزينش  دينِ خُرَّم  بمعناي ديني است كه در کنار انسان ساز بودنش مايه‌ي شادي و خوشي مردمان شود . تعريف دين به اين مفهوم در جاي‌جاي گاتاي زرتشت آمده است، مؤلف كتاب البدء والتاريخ درباره پيروان زرتشت ميگويندهرچه انسان خرمي بيشتري بطلبد اندوه اهريمن بيشتر ميشود و اهريمن بيشتر درصدد جنگيدن با انسان برمي‌آيد ؛ و در تعريف عقايد خرم‌دينان مينويسد كه  آنها هرچه باعث شادي و لذت باشد و طبيعت انسان به آن علاقه داشته باشد و زياني به كسي نرساند را مباح ميدانند . نهضت حق طلبانه خرم دینان را می توان نهضتی بزرگ در تاریخ ایران دانست . زیرا روحیه ملی و ضد بیگانه را در ایران زمین گسترش داد .

معنی واژه بابک در واژه نامه پهلوی - اوستایی استاد بهرام فره وشی از پاپک گرفته شده است که پدر عزیز و کوچک معنی می دهد . یکی از بزرگان سرزمین ایران از نیای ساسان نیز بوده است . متاسفانه عده ای از پانترکهای بی سواد دست به جعل نام این بزرگ مرد ایران زده اند و در سایتهای خود از او به عنوان قهرمان ترکان نام می بردند و او را از ترکستان و مغولستان که سرزمین ترکها می باشد خوانده اند . ولی خوشبختانه نام و معنی وی صددرصد ایرانی است و این حرکات فقط کوته فکری عدم آگاهی و تفکری متحجرانه از آنها را برای ما نمایان می سازد . پاپک خرمدین از سرزمین آریایی مادهای آذربایجان کجا و بای بک ساختگی عده بچه تجزیه طلب از نوادگان وحشی چنگیز خان مغول کجا ؟!؟!؟

بابك از نژادی ایرانی و مسکنش آذرآبادگان بود، گويا مسلمانش كرده بودند و نام عربيش حسن  بود. جنبشي كه بابك در ایران آغاز كرد و رسما نام  جنبش خرم‌دينان  برخود داشت، يك ايدئولوژي مشخصي را مطرح میكرد كه هدفش براندازي نهائي سلطه‌ي عرب - برقراري مساوات انساني

آریو برزن

 

آریوبَرزَن (در زبان یونانی Aριoβαρζάνης) نام سردار ایرانی بود که در کوههای پارس در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند.نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته می‌شود که به معنی ایرانی باشکوه است.

 نگاره ای نو از آریوبرزن    

نگاره ای نو از آریوبرزن

جای و چگونگی نبرد

نبردگاه آریوبرزن و اسکندر را در چند جای گوناگون حدس زده اند،به نظر می آید نبردگاه جایی در استان کهگیلویه و بویراحمد کنونی یا غرب استان فارس و یا بنا بر برخی روایت ها اطراف شهر ارجان یا آریاگان (بهبهان کنونی) باشد. به هر روی ناآشنایی اسکندر با منطقه به سود پارسیان بود ولی یک چوپان که تاریخنگاران نامش را لی‌بانی نوشته‌اند راه گذر از کوهستان را به مقدونیان نشان می‌دهد و اسکندر می تواند آریوبرزن و یارانش را به دام اندازد. (گفته می شود اسکندر پس از پایان جنگ آن اسیر را به خاطر خیانت می کشد). آریوبرزن با ۴۰ سوار و ۵۰۰۰ پیاده خود را بی‌پروا به سپاه مقدونی زد و شمار بسیاری از یونانیان را کشت و خود نیز تلفات بسیاری داد، ولی موفّق گردید از محاصرهٔ سپاه مقدونی بگریزد.

چون از محاصره بیرون آمد خواست تا به کمک پایتخت بشتابد و آن را پیش از رسیدن سپاه مقدونی اشغال کند. اما لشگر اسکندر که از راه جلگه به پارس رفته بودند، مانع او شدند. در این هنگام وی به مخاطرهٔ سختی افتاد، ولی راضی نشد تسلیم گردد. گفته می شود ایستادگی آریوبرزن یکی از چند ایستادگی انگشت شمار در برابر سپاه اسکندر بوده است.

بر پایه یادداشتهای روزانه كالیستنس مورخ رسمی اسكندر، ۱۲ اوت سال ۳۳۰ پیش از میلاد، نیروهای اسکندر مقدونی در پیشروی به سوی پرسپولیس پایتخت آن زمان ایران، در یک منطقه كوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تكاب در كهگیلویه) با یک هنگ ارتش ایران (۱۰۰۰ تا ۱۲۰۰ نفر) به فرماندهی آریو برزن رو به رو شد و از پیشروی باز ایستاد. این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش ده ها هزار نفری اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را پیشتر گرفته بود و در سه جنگ، داریوش سوم را شكست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده سرسخت آن نیز برخاک افتاد.

مورخ دربار اسكندر نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در نبرد گوگمل در (كردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعی بود. در گوگمل با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه در حال پیروز شدن بر ما بودند؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود و آریو برزن در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می داد.

نبرد سپاه آریوبرزن شگفت آور بود. آريوبرزن با شمار اندکی سوار و پياده خود را به سپاه عظيم دشمن زد. گروهی بسيار از آنان را به خاک افكند و با اينكه بسياری از سربازان خود را از دست داد، توانست حلقه ی سپاه دشمن را بشكافد. او می خواست زودتر از یونانیان خود را به تخت جمشيد برساند تا بتواند از آن دفاع كند. در اين هنگام آن قسمت از سپاه اسكندر كه در جلگه مانده بود، راه را بر او گرفت. لازم به یادآوری است که یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوه ها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر به مقابله با سپاه اسکندر رفتند و به خاطر نبود نیروی کافی همگی به دست سپاه اسکندر کشته شدند. در کتاب اتیلا نوشته ی لویزدول امده که در اخرین نبرد او اسکندر که از شجاعت او خوشش امده بود به او پیشنهاد داده بودکه تسلیم شود تا مجبور به کشتن او نشود ولی اریوبرزن گفته بود:(( شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد.)) اسکندر نیز در جواب او گفته بود:((شاه تو فرار کرده .تو نیز تسلیم شو تا به پاس شجاعتت تو را فرمانروای ایران کنم.)) ولی اریو برزن جواب داده بود:((پس حالا که شاهنشاه رفته من نیز در این مکان می مانم و انقدر مبارزه میکنم تا بمیرم))واسکندر که پایداری او را دیده بود دستور داد تا او را از راه دور و با نیزه و تیر بزنند.و انها انقدر با تیر و نیزه اورا زدند که یک نقطه ی سالم در بدن او باقی نماند.پس از مرگ او او را درهمان محل به خاک سپردند و روی قبر او نوشتند "به یاد لئونیداس"

آریو برزن دلاور مرد آریایی

مقایسه ی آریوبرزن با همتای یونانی

نبرد آریوبرزن درست ۹۰ سال پس از ایستادگی لئونیداس یکم در برابر ارتش خشایارشا در جنگ ترموپیل رخ داد كه آن هم در ماه اوت بود و از این نظر این دو واقعه ی تاریخی بسیار همانند یکدیگرند. اما تفاوت میان مقاومت لئونیداس و ایستادگی آریوبرزن در این است؛ كه یونانیان در ترموپیل، در محل بر زمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته اند و واپسین سخنانش را بر سنگ حک كرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از آریوبرزن جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.از شباهت های مرگ لئو نیداس با اریو برزن این است که هر دو در راه محافظت از یک معبر مردند و لئونیداس نیز مانند اریو برزین حاضر به تسلیم نشدو خشایار شا دستور داده بود او را ان قدر با تیر و نیزه زدند تا از پا در امد.و به دلیل همین شباهت در از خودگذشتگی او و اریو برزن بود که اسکندر دستور داده بود روی قبر اریوبرزن بنویسند به "یاد لئو نیداس".


با نگاهی به درآمدهای گردشگری کشور یونان دیده می شود که بازدید از بنای یاد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونیداس برای یونان هر ساله میلیون ها دلار درآمد گردشگری به همراه دارد. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام لئونیداس را با خود به كشورهایشان می برند که: "ای رهگذر، به مردم لاكونی اسپارت بگو كه ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت كرده باشیم."( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد). ولی در سالروز ایستادگی سردار ایرانی آریوبرزن که در ۱۲ اوت برابر با ۲۱ مرداد از میهنش دفاع کرد، برنامه ویژه ای اجرا نمی شود و جای تاسف است که هیچ اقدامی برای بزرگداشت وی انجام نمی شود.

آرتمیس _ نخستین بانوی دریانورد در دوره هخامنشی

 

درمطلب امروزبه معرفی نخستین بانوی ایرانی دریانورد دردوره هخامنشی

می پردازیم

artemis (آرتمیس)نخستین بانوی ایرانی بود که در حدود 2480 سال پیش فرمان دریاسالاری خود را از سوی خشایار شا هخامنشی دریافت کرد.

آرتمیس نخستین بانویی که در تاریخ دریانوردی در جایگاه فرمانده دریایی قرار گر فت در سال 484 پیش از میلاد فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونانیان توسط خشایار شا هخامنشی صادر شد. آرتمیس فرماندار سرزمین کاربه با پنج فروند کشتی جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست در این نبرد ایران موفق به تصرف آتن شد. در این نبرد نیروی زمینی ایران 800 هزار پیاده و 80 هزار سواره تشکیل شده بود. نیروی دریایی ایران دارای 1200 کشتی جنگی و 300 کشتی ترابری بود.

آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ سالامین که بین نیروی دریایی ایران و یونان در گرفت شرکت داشت و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد. او همیشه مورد ستایش دوست و حتی دشمن قرار داشت. اودر نبرد سالامین در دشوارترین شرایط جنگ با دلیری و بی باکی کم مانندی توانست بخشی ازنیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد به همین دلیل بود که او به افتخار دریافت فرمان دریا سالاری از سوی خشایار شا رسید. 

در دهه چهل خورشیدی یک ناو شکن با نام آرتمیس پاسداری از خلیج فارس را برعهده گرفت.

زوپیر ( زوپیروس )

زوپير(زوپيروس) نام سردار شجاع سپاه داريوش بزرگ است که نقش بزرگی را در فتح بابل بدست داريوش ايفا کرد. ماجرای آن اينگونه است که در مارچ ۵۲۲ پيش از (ترسا)ميلاد، يک مُغ بنام گئوماتَ ادعا کرد که برديا پسر کورش بزرگ است و با اين ترفند و دروغ چند ماه هم تاج و تخت ايران را بدست آورد.تا اينکه در پايان خويشاوند کمبوجيه و برديا، داريوش بزرگ، همراه با شش نفر ديگر(هفت تنان) اين غاصبِ تاج و تخت ايران را کشتند و از آن پس داريوش پادشاه ايران شد. اين رويدادها زمينه ای را فراهم آورد که ايران با بحران های پرشماری روبرو شود. يکی از اين بحرانها، شورش نَديتَبَئيَره(نيديت بعل) در بابل بود. او که خود را نبوکَدنِزار(نَبوکدرَچَرَه) پسر نَبونيد(نَبونَئيت) می خواند شاهی را در بابل در دست گرفت. داريوش بزرگ شتابان با سپاه بزرگی به سوی بابل تاخت ولی در آنجا با پدافند بابلی ها روبرو گرديد با اينکه سپاه داريوش شهر را محاصره کرده بود ولی پدافند بابلی ها شکسته نمی شد و دروازه های شهر همچنان بسته مانده بود. تا اينکه زوپير پسر مگابيزوس(يکی از هفت تنان)، سردار دلير سپاه داريوش انديشيد که با بريدن گوش ها و بينی خود، از داريوش بخواهد که به او، به اين بهانه که داريوش او را تنبيه کرده است، پروانه و پروای(اجازه) پناهنده شدن به بابل بدهد، تا از درون بابل سبب واژگونی شهر شود. داريوش با ديدن گوش و بينی بريده زوپير او را ديوانه خواند ولی زوپير در پاسخ گفت، چون او می دانسته است که داريوش با برنامه او همنگر نخواهد بود، او را در برابر کار انجام شده قرار داده است.زوپير به بابل پناه آورد و بابلی ها با ديدن گوش ها و بينی بريده زوپير باور کردند که داريوش او را تنبيه کرده است و از روی اين که، زوپير بتواند از داريوش انتقام بگيرد در اختيار او سپاهی قرار دادند. زوپير در چندين جنگ با سپاه داريوش پيروزی هايی بدست آورد و اين پيروزيها ديگر هيچ گمانی برای بابلی ها نمی گذاشت آنها کاملا بر اين باور بودند که زوپير، دشمن سرسخت داريوش بزرگ است. ولی آنها در اشتباه بودند؛در دم(لحظه) موعود زوپير دروازه های شهر بابل را به روی سپاه داريوش باز کرد و سپاه ايران پدافند بابلی ها را در هم شکست و نَديتَبئيرَه از بابل پا به فرار گذاشت. سپاه داريوش، نَديتَبئيرَه شاه دروغين را پيگرد کرد تا اينکه او را به کام مرگ فرستاد. داريوش بزرگ به پاس خدمتی که زوپير انجام داد او را به ساتراپی بدون خراج بابل برگزيد.

زوپير با دختر داريوش بزرگ ازدواج کرد و نتيجه اين ازدواج يک دختر بود و پسری بنام مگابيزوس(همنام پدر بزرگش).مگابيزوس يکی از سرداران بزرگ سپاه خشيارشا در جنگ با يونان بود. مگابيزوس هم با دختر خشيارشا ازدواج کرد و نام پسرشان را (همنام پدرش) زوپير(زوپيروس)نهادند

وصیت نامه داریوش

اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور‌ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور‌ها دارای احترام هستند. و مردم کشور‌ها در ایران نیز دارای احترام هستند. جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور‌ها بکوشد. وراه نگهداری این کشور‌ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می‌روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد. زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی. من نمی‌گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان. مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن ده سال است که من مشغول ساختن انبار‌های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار‌ها را که از سنگ ساخته می‌شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار‌ها پیوسته تخلیه می‌شود حشرات در آن بوجود نمی‌آیند و غله در این انبار‌ها چند سال می‌ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار‌های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار‌ها موجود باشد. و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار‌ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود. هرگز دوستان وندیمان خود را به کار‌های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است. چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار‌های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی‌ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی‌ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند.اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی. با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده‌است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت. اافسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن. اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند. اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می‌گذارند و تسلیم می‌شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند. امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش. اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم. بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده‌ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی، که من پدر تو پادشاهی مقتدربودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم، مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد. زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند. اگر تو هر زمان که فرصت بدست می‌آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند.زنهار زنهار، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد. و رای صادر نماید. زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد. هرگز از آباد کردن دست برندار. زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده‌است که وقتی کشوری آباد نمی‌شود به طرف ویرانی می‌رود. در آباد کردن، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده. عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده‌ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده‌ای.بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند، کردم. تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه‌ها را کرده‌ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده‌است.

منشور حقوق بشر کوروش بزرگ

 

منشور حقوق بشر کوروش بزرگ موسوم به استوانه کوروش استوانه‌ای سفالین است که در سال ۵۳۹ پیش از میلاد به فرمان کوروش دوم هخامنشی شاهنشاه ایران ساخته شده و دور تا دور آن مجموعه‌ای از سخنان و دستورات شاهنشاه به خط میخی بابلی نقش گردیده است. این استوانه که به عنوان «اولین منشور حقوق بشر» در جهان شناخته می‌شود، در پایه‌های شهر بابل قرار داده شده بوده است.

منشور حقوق بشر کوروش در موزه بریتانیا

منشور حقوق بشر کوروش در موزه بریتانیا
تاریخچه

اکتشاف:

در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۸۷۹-۱۸۸۲) به هنگام کاوشهای باستان‌شناسی در بابل در میان‌رودان، هورمزد رسام، باستان‌شناس بریتانیایی آسوری‌تبار، استوانهٔ سفالین موسوم به کوروش کبیر را یافت که شامل نوشته‌هایی به خط میخی بود جنس این استوانه از گل رس است، ۲۳ سانتی‌متر طول و ۱۱ سانتی‌متر عرض دارد و دور تا دور آن در حدود ۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شده‌است. بررسی‌ها نشان داد که نوشته‌های استوانه در سال ۵۳۹ پیش از میلاد مسیح به دستور کوروش بزرگ پس از شکست نبونید (بخت‌النصر) و گشوده شدن شهر بابل، نویسانده شده‌، به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایه‌های شهر بابل قرار داده شده‌است. در حال حاضر این لوح سفالین استوانه‌ای در بخش «ایران باستان» در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود.

از سوی دیگر در سال‌های اخیر آشکار شد که بخشی از یک لوحه استوانه‌ای که آن را از آن نبونبید پادشاه بابل می‌دانستند، در حقیقت پاره‌ای از استوانه کوروش بزرگ، از سطر‌های ۳۶ تا ۴۳ است. پس از این کشف، این پاره از لوح استوانه‌ای که در دانشگاه ییل (Yale) در آمریکا نگهداری می‌شد، به موزه بریتانیا در لندن انتقال داده شد و به استوانه اصلی پیوست گردید.

در جریان جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران، منشور کوروش به رغم مخالفت دولت وقت بریتانیا برای چند روز به ایران آورده شد و به نمایش در آمد.

ساخت منشور

کوروش دوم، بنیان‌گذار پادشاهی ایران و آغازگر سلسله هخامنشیان، پس از تسخیر بابل، در بابل تاج‌گذاری کرد و اعلام عفو عمومی داد؛ ادیان بومی را آزاد اعلام کرد؛ برای جلب محبت مردم میانرودان (بین‌النهرین)، مردوک که کهن‌ترین خدای بابل بود را به رسمیت شناخته، او را نیایش کرد و سپاس گفت. او هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا بازداشت. او تمامی کسانی را که به اسارت به بابل آورده شده بودند گرد هم آورد و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند. کوروش همچنین قوم یهود را نیز از اسارت و بیگاری در بابل آزاد کرد.

به دستور کوروش، شرح وقایع و دستورات وی روی یک لوح استوانه‌ای سفالین نگاشته شد به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایه‌های شهر بابل قرار گرفت.

جایگاه

این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته می‌شود و در سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به شش زبان رسمی سازمان منتشر کرد. بدلی از این منشور در مقر سازمان ملل متحد در شهر نیویورک نگهداری می‌شود.

خلاصه و برگردان

 

منشور حقوق بشر کوروش کبیر در «بخش ایران باستان» موزه بریتانیا نگهداری می‌شود.

 

تصویری از مقابل منشور حقوق بشر کوروش کبیر در موزه بریتانیا

تصویری از مقابل منشور حقوق بشر کوروش کبیر در موزه بریتانیا

 
تصویری ازپشت منشور حقوق بشر کوروش کبیر در موزه بریتانیا

تصویری ازپشت منشور حقوق بشر کوروش کبیر در موزه بریتانیا

در این لوح استوانه‌ای، کوروش پس از معرفی خود و دودمانش و شرح مختصر فتح بابل، می‌گوید که تمام دستاوردهایش را با کمک و رضایت مردوک خدای بابلی به انجام رسانده‌ است. وی سپس بیان می‌کند که چگونه آرامش و صلح را برای مردم بابل و کشور سومر به ارمغان آورده، و پیکر خدایانی که نبونید از نیایشگاه‌های مختلف برداشته و در بابل گردآوری کرده بوده را به نیایشگاه‌های اصلی آنها در میان‌رودان و غرب ایران برگردانده است. پس از آن، کوروش می‌گوید که چگونه نیایشگاه‌های ویران‌شده را از نو ساخته و مردمی را که اسیر پادشاه‌های بابل بودند به میهن‌شان برگردانده است. در این نوشته اشاره‌ی مستقیمی به آزادی قوم یهود از اسارت بابلیان نشده، اما با مطالعه و پژوهش منابع تاریخی مشخص شده است که آزادی یهودیان بخشی از سیاست کوروش پس از فتح بابل بوده است.

برگردان بخشی از متن این منشور چنین است:

  • خط ۲۰: من کوروش‌ام، پادشاه جهان، پادشاه بزرگ، شاه توانمند و برحق، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارسوی (جهان).
  • خط ۲۱: پسر کمبوجیه، پادشاه بزرگ، پادشاه اَنشان، نوه‌ی کوروش، پادشاه بزرگ، پادشاه اَنشان، نبیره‌ی چیش‌پیش، پادشاه بزرگ، پادشاه اَنشان،
  • خط ۲۲: از دودمانی که همیشه پادشاه بودند؛ (من کسی هستم) که مردوک و نبو (خدایان بابل) فرمانروایی‌اش را گرامی می‌دارند، و با خرسندی قلبی پادشاهی‌اش را خواستارند. آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم،
  • خط ۲۳: در میان شادی و پایکوبی در کاخ شاهی (بابل) به تخت نشستم. مردوک، خدای بزرگ، اراده کرد که قلب من شرسار از عشق برای بابل باشد، و من هر روز او (مردوک) را نیایش کردم.
  • خط ۲۴: ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم ترس و رنج بر مردم کشور سومر و اکد وارد آید.
  • خط ۲۵: من برای برقراری صلح در بابل و (سایر) شهرهای مقدس این کشور سخت کوشیدم. در مورد اهالی بابل که او (نبونید) آنها را به بیگاری گماشته بود، این (بیگاری) اراده‌ی خدایان و درخور مردم نبود.
  • خط ۲۶: من به اضطراب آنان پایان دادم و آنها را از بیگاری رهانیدم. مردوک، خدای بزرگ، از کردار (نیک) من خشنود شد،
  • خط ۲۷: و برکت و مهربانی‌اش را به من ارزانی داشت، هم به من که او را می‌ستایم، هم به کمبوجیه که فرزند من است، هم به همه سپاهیان من
  • خط ۲۸: ما همگی در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم،
  • خط ۲۹: همه شاهان جهان، از دریای بالا تا دریای پایین، و شاهان چادرنشین سرزمین‌های باختری، همه آنها،
  • خط ۳۰: خراج سنگین برای من آوردند و در بابل بر پای من بوسه زدند
  • خط ۳۱: از نینوا، آشور و شوش، اکد، اشنونا، زَمبان، مه‌تورنا و دِیر تا منطقه گوتیان و شهرهای مقدس آن سوی دجله، آنچه که ویران شده بود را از نو ساختم و نیایشگاه‌هایی را که برای سالها ویران مانده بودند بازسازی کردم،
  • خط ۳۲: و پیکره‌های خدایانی را (که در بابل جمع شده بود) به نیایشگاه‌های خود بازگرداندم. من (همچنین) تمام ساکنین پیشین این شهرها را گردآوردم و به سرزمین‌های خود بازگرداندم.
  • خط ۳۳: همچنین به دستور مردوک، خدای بزرگ، پیکره‌ی خدایان سومر و اکد را که نبونید با خشمگین ساختن خدای خدایان به بابل آورده بود، به شادی و خرمی به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم
  • خط ۳۴: باشد که این خدایان هر روز از بِل و نبو (نام ۲ خدا) بخواهند که
  • خط ۳۵) برای زندگانی بلند و ازدیاد برکت من دعا کنند. باشد که (این خدایان) به خدای من، مردوک، بگویند: «کوروش، پادشاهی که تو را گرامی می‌دارد، و پسرش کمبوجیه (را از یاد مبر).
  • خط ۳۶: مردم بابل پادشاهی مرا گرامی داشتند، و من صلح و آرامش را در این سرزمین برقرار ساختم»

دریا

باز هم آمدی تو بر سر راهم  

آی عشق ..........میکنی دوباره گمراهم........ 

در راه من جوانی را به سر کردم....... 

تنها از دیار خود سفر کردم....... 

دیریست قلب من از عاشقی سیر است  

خسته از صدای زنجیر است........... 

خسته از صدای زنجیر است...........   

 

دریا ........اولین عشق مرا بردی 

دنیا .....دم به دم مرا ...تو آزردی 

دریا....... سرنوشتم را به یاد آور 

دنیا .......سرگذشتم را نکن باور  

 

من غریبی قصه پردازم....... 

چون غریقی غرق در رازم  ......

گم شدم در غربت دریا......... 

بی نشان و بی هم آوازم...... 

میروم شبها به ساحل ها....... 

تا بیابم خلوت دل را  

روی موج خسته دریا  

می نویسم اوج غم ها را......... 

 

دریا ........اولین عشق مرا بردی 

دنیا .....دم به دم مرا ...تو آزردی 

دریا....... سرنوشتم را به یاد آور 

دنیا .......سرگذشتم را نکن باور 

آب و آیینه

 

یه پرنده پر نزد تو باغ عشق     
دیگه هیشکی نمی یاد سراغ عشق
همه جا پر از گلای پرپره     
یکی نیس از عاشقا دل ببره
کاش می شد دوباره بارون بگیره 
ریشه های همدلی جون بگیره
دلا مثل آب و آئینه بشه
سینه هامون خالی از کینه بشه
ببینیم ماه و تو آسمون شبا
گل خنده بشکفه رو لبا
آ----—تشنة عشق و عاطفن
 اینو ایکاش بتونن به هم بگن
کاش می شد دوباره بارون بگیره
ریشه های همدلی جون بگیره

 

شهرام مقدسی

حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد، حافظ شیرازی، یكی از بزرگ‌ترین شاعران نغزگوی ایران و از گویندگان بزرگ جهان است كه در شعرهای خود �حافظ� تخلص نموده‌است. در غالب مأخذها نام پدرش را بهاءالدین نوشته‌اند و ممكن است بهاءالدین _علی‌الرسم_ لقب او بوده‌باشد.
محمد گلندام، نخستین جامع دیوان حافظ و دوست و همدرس او، نام و عنوان‌های او را چنین آورده‌است: مولاناالاعظم، المرحوم‌الشهید، مفخرالعلماء، استاد نحاریرالادباء، شمس‌المله‌والدین، محمد حافظ شیرازی.
تذكره‌نویسان نوشته‌اند كه نیاكان او از كوهپایه‌ اصفهان بوده‌اند و نیای او در روزگار حكومت اتابكان سلغری از آن جا به شیراز آمد و در این شهر متوطن شد. و نیز چنین نوشته‌اند كه پدرش �بهاءالدین محمد� بازرگانی می‌كرد و مادرش از اهالی كازرون و خانه‌ی ایشان در دروازه كازرون شیراز، واقع بود.
ولادت حافظ در ربع قرن هشتم هجری در شیراز اتفاق افتاد. بعداز مرگ بهاءالدی، پسران او پراكنده شدند ولی شمس‌الدین محمد كه خردسال بود با مادر خود، در شیراز ماند و روزگار آن‌دو، به تهیدستی می‌گذشت تا آن‌كه عشق به تحصیل كمالات، او را به مكتب‌خانه كشانید و به تفصیلی كه در تذكره‌ی میخانه آمده‌است، وی چندگاهی ایام را بین كسب معاش و آموختن سواد می‌گذرانیدو بعداز آن زندگانی حافظ تغییر كرد و در جرگه‌ی طالبان علم درآمد و مجلس‌های درس عالمان و ادیبان زمان را در شیراز درك كرد و به تتبع و تفحص در كتاب‌های مهم دینی و ادبی از قبیل: كشاف زمخشری، مطالع‌الانوار قاضی بیضاوی، مفتاح‌العلوم سكاكی و امثال آن‌ها پرداخت.
محمد گلندام، معاصر و جامع دیوانش، او را چندین‌بار در مجلس درس قوام‌الدین ابوالبقا، عبدالله‌بن‌محمودبن‌حسن اصفهانی شیرازی (م772هـ ق.) مشهور به ابن‌الفقیه نجم، عالم و فقیه بزرگ عهد خود دیده و غزل‌های او را در همان محفل علم و ادب شنیده‌است.
چنان‌كه از سخن محمد گلندام برمی‌آید، حافظ در دو رشته از دانش‌های زمان خود، یعنی علوم شرعی و علوم ادبی كار می‌كرد و چون استاد او، قوام‌الدین، خود عالم به قراآت سبع بود، طبعاً حافظ نیز در خدمت او به حفظ قرآن با توجه به قرائت‌های چهارده‌گانه (از شواذ و غیر آن) ممارست می‌كرد و خود در شعرهای خویش چندین‌بار بدین اشتغال مداوم به كلام‌الله اشاره نموده‌است:


عشقـت رسد به فریاد ارخود به‌سان حـافظ             قـرآن ز بـر بخوانی با چـارده روایت
یا
صبح‌خیزی و سلامت‌طلبی چون حافظ             هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم

 

و به تصریح تذكره‌نویسان اتخاذ تخلص �حافظ� نیز از همین اشتغال، نشأت گرفته‌است.
شیراز، در دوره‌ای كه حافظ تربیت می‌شد، اگرچه وضع سیاسی آرام و ثابتی نداشت لیكن مركزی بزرگ از مركزهای علمی و ادبی ایران و جهان اسلامی محسوب می‌گردید و این نعمت، از تدبیر اتابكان سلغری فارس برای شهر سعدی و حافظ فراهم‌آمده‌بود. حافظ در چنین محیطی كه شیراز هنوز مجمع عالمان و ادیبان و عارفان و شاعران بزرگ بود،با تربیت علمی و ادبی می‌یافت و با ذكاوت ذاتی و استعداد فطری و تیزبینی شگفت‌انگیزی كه داشت، میراث‌دار نهضت علمی و فكری خاصی می‌شد كه پیش‌از او در فارس فراهم‌آمد و اندكی بعداز او به نفرت گرایید.
حافظ از میان امیران عهد خود چند تن را در شعرش ستوده و یا به معاشرت و درك صحبت آن‌ها اشاره كرده‌است، مانند: ابواسحق اینجو (مقتول به سال 758هـ ق.)، شاه‌شجاع (م786هـ.ق.)، و شاه‌منصور (م795هـ.ق.) و در همان‌حال با پادشاهان ایلكانی (جلایریان)كه در بغداد حكومت داشتند نیز مرتبط بود و از آن میان سلطان احمدبن‌شیخ‌اویس (784-813هـ. ق.) را مدح كرد. از میان رجال شیراز، از حاجی قوام‌الدین حسن تمغاچی (م754هـ ق.) در شعرهای خود یاد كرده و یك‌جا هم از سلطان غیاث‌الدین‌بن‌سلطان سكندر، فرمانروای بنگال هنگامی كه شهرت شاعرنوازی سلطان محمود دكنی (780-799هـ ق.) و وزیرش میرفیض‌الله انجو به فارس رسید، حافظ راغب دیدار دكن گشت و چون پادشاه بهمنی هند و وزیر او را مشتاق سفر خود به دكن یافت، از شیراز به "هرموز" رفت و در كشتی محمودشاهی كه از دكن آمده‌بود، نشست اما پیش‌از روانه‌شدن كشتی، باد مخالف وزیدن گرفت و شاعر كشتی را _ظاهراً به‌قصد وداع با بعضی از دوستان در ساحل هرموز، اما در واقع از بیم مخاطرات سفر دریا_ ترك گفت و این غزل را به میرفیض‌الله انجو فرستاد و خود به شیراز رفت:

دمی با غم به‌سر بردن جهان یك ‌سر نمی‌ارزد             به مـی بفروش دلق ما كزین بهتر نمی‌ارزد

 

درباره‌ی عشق او به دختری �شاخ‌نبات�نام، افسانه‌هایی رایج است و بنابر همان داستان‌ها، حافظ آن دختر را به عقد مزاوجت درآورد. گروهی نیز شاخ‌نبات را معشوق معنوی و روحانی، عده‌ای نیز شاخ‌نبات را استعاره‌ای از قریحه‌ی شاعری و گروهی دیگر استعاره از كلك و قلم دانسته‌اند.

حافظ مردی بود ادیب، عالم به دانش‌های ادبی و شرعی و مطلع از دقیقه‌های حكمت و حقیقت‌های عرفان.
استعداد خارق‌العاده‌ی فطری او به وی مجال تفكرهای طولانی، همراه با تخیل‌های بسیار باریك شاعرانه می‌داد و او جمیع این موهبت‌های ربانی را با ذوق لطیف و كلام دلپذیر استادانه‌ی خود درمی‌آمیخت و از آن میان شاهكارهای بی‌بدیل خود را به‌صورت غزل‌های عالی به‌وجود می‌آورد.
او بهترین غزل‌های مولوی، كمال، سعدی، همام، اوحدی و خواجو، و یا بهترین بیت‌های آنان را مورد استقبال و جواب‌گویی قرار داده‌است. كلام او در همه‌ی موارد منتخب و برگزیده، و مزین به انواع نزیین‌های مطبوع و مقرون به ذوق و شامل كلماتی‌ست كه هریك با حساب دقیق، انتخاب و به‌جای خود گذارده شده‌است.
تأثر حافظ از شیوه‌ی خواجو، مخصوصاً از غزل‌های �بدایع‌الجمال�، یعنی بخش دوم دیوان خواجو بسیار شدید است، و در بسیاری از موردها، واژه‌ها و مصراع‌ها و بیت‌های خواجو را نیز به وام گرفته‌ و با اندك تغییری در غزل‌های خود آورده‌است و این غیراز استقبال‌های متعددی‌ است كه حافظ از خواجو كرده‌است.
در میان شاعرانی كه حافظ از آن‌ها استقبال كرده‌ و یا تأثیر پذیرفته‌است، بعداز خواجو، سلمان را باید نام برد.

 

از دیوان حافظ به سبب شهرت و رواج بسیار آن نسخه‌های فراوان در دست است كه اغلب در معرض دستبرد ناسخان و متذوقان قرار گرفته درباره‌ی بسیاری از بیت‌های حافظ به سبب اشتمال آن‌ها بر مضمون‌ها دقیق، میان اهل ادب تفسیرهای خاص رایج است.
از مشهورترین شرح‌های دیوان حافظ، شرح سودی (متوفی در حدود 1000 ه.ق.) به تركی و شرح مصطفی بن‌شعبان متخلص به سروری (م 969 ه.ق.) و شمعی (م حدود 1000 ه.ق.) و از متأخرین، شرح دكتر حسینعلی هروی و حافظ‌ نامه بها‌ءالدین خرمشاهی و ..‌. را می‌توان نام برد.
از آن چه كه انحصاراً درباره‌ی دیوان حافظ قابل توجه است، موضوع رواج تفأل بدان است.
�فال گرفتن� از دیوان حافظ سنتی تازه نیست بلكه از دیرباز در میان آشنایان شعر او اعم از فارسی‌زبانان و غیر آنان متداول بوده است و چون در هر غزلی از دیوان حافظ می‌توان به هر تأویل و توجیه بیتی را حسب حال تفأل كننده یافت، بدین سبب سراینده‌ی دیوان را �لسان‌الغیب� لقب داده‌اند.
حاج خلیفه در كشف‌الظنون، از چند رساله كه در قرن دهم و پیش از آن درباره‌ی تفأل در دیوان حافظ نوشته شده، یاد كرده است.

رومی

Der Eine

In dem gesamten Sein welch Leben ist der Eine.

Nenn ihn nicht Leben denn, er ist die Welt der Eine.

اندر میان جمع چه جان است آن یکی

                          یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی

Und schwِr in seinem Namen, seiner Pracht und seiner Grِكe,

Doch auch vor meinen Augen verborgen ist der Eine.

سوگند می‌خورم به جمال و کمال او

                              کز چشم خویش هم پنهان است آن یکی

Am Scheitelpunkt der Erde lieك seine Liebe Wasser wandeln.

Im Liebesgarten steht allein als wandelnde Zypress der Eine.

بر فرق خاک آب روان کرد عشق او

                              در باغ عشق سرو روان است آن یکی

Wir alle sind nur Blüten wenn er die Frucht sein soll.   

Wir alle sind nur Spنne, das Erzgestein der Eine.

جمله شکوفه‌اند اگر میوه است او                              

جمله قراضه‌اند چو کان است آن یکی

Von seinen Herrlichkeiten erschنumt das Herz, doch still !

Von jedem Lob und Preise, erhaben ist der Eine.

دل موج می‌زند ز صفاتش ولی خموش

                           زیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی

Der Tag an dem er ward, war weder Ort noch Zeit.

Weit über Ort und Zeit befindet sich der Eine.

روزی که او بزاد زمین و زمان نبود                               

بالاتر از زمین و زمان است آن یکی

Der Stolz der Liebenden hat meinen Mund versiegelt,

So dass ich nimmer sage, wer er ist der Eine.

قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان

                              تا من نگویم این که فلان است آن یکی

ـbersetzung Reza Foroughi geb. 1980
 

 

Ich aufersteh

Wenn ich dir meine Liebe schenke,

aus diesem Leben ich auferstehe.

گر دل دهم و از سر جان برخیزم

                          جان بازم و از هر دو جهان برخیزم

من بنده به خوی تو نمیدانم زیست

                              مقصود تو چیست تا از آن برخیزم

Mein Leben ich in Demut senke,

aus beiden Welten ich auferstehe.

Ich bin der Diener deines Gemüts,

danach zu leben weiك ich nicht.

Was ist dein Wunsch so nenn ihn mir,

dass ich ab jetzt nur danach gehe.

ـbersetzung Reza Foroughi geb. 1980

 

 

Wie Du es bist

Du bist nicht wie ich es bin, ich bin nicht wie Du es bist,

Du bist nicht wonach ich bin, ich bin nicht wonach Du bist.

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی

                         تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی

Ich bin ganz nach deinem Wunsch, Du bist ganz in meinem Blut,

Auch wenn ich Mond und Sonne ward, bin geringer als Du es bist.

من همه در حکم توام تو همه در خون منی

                        گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی

Und trotz allem, stolze Fee, wenn Du mich besuchen magst,

Halt inn' und schwinde nicht so schnell, damit ich seh' dass Du es bist.

با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری

                             باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی

Heut' Nacht warst du an meiner Tür, ich habe Deinen Duft verfehlt,  

Die Stimme hat es mir gesagt, dass Herz und Seele Du mir bist.

دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من                              

کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی

ـbersetzung Reza Foroughi geb. 1980

 

Ich bin

Was soll ich tun, o ihr Muslime? Denn ich kenn mich selber nicht:
Weder Christ noch bin ich Jude, und auch Pars und Muslim nicht;

 چه تدبير ای مسلمان كه من خود را نمی دانم   

                          نه ترسا و يهوديم، نه  گبرم نه مسلمانم

Nicht von Osten, nicht von Westen, nicht vom Festland, nicht vom Meer,
Nicht stamm ich vom Schoك der Erde und nicht aus des Himmels Licht.

نه شرقيم، نه غربيم، نه بریم، نه بحریم

               نه اركان طبيعيم، نه از افلاك گردانم

Nicht aus Staube, nicht aus Wasser, nicht aus Feuer , nicht aus Wind,
Nicht vom Throne, nicht von der Gosse und auch aus Seien und Werden nicht.

نه از خاکم، نه از بادم، نه از آبم، نه از آتش

                    نه ازعرشم، نه ازفرشم، نه ازکونم، نه ازکانم

Nicht vom Diesseits, nicht vom Jenseits, nicht von Eden, nicht von der Hِlle   

Nicht von Adam, nicht von Eva, auch vom Engel stamm ich nicht.

نه از دنیی، نه ازعقبی، نه از جنت، نه از دوزخ

نه از آدم، نه از حوا، نه از فردوس رضوانم

Mein Raum ist raumlos, mein Zeichen die Zeichenlosigkeit,

ist weder Kِrper noch die Seele, bin nur ein Teil von Seinem Licht.(1)

مکانم لا مکان باشد، نشانم بی نشان باشد

                  نه تن باشد، نه جان باشد، که من از جان جانانم

Die Zweiheit habe ich verworfen, ich sah in beiden Welten Eines

Einen such ich, Einen ruf ich, Einen kenn ich, Einen nenn ich.

دویی از خودبرون كردم،  یکی ديدم دوعالم را

یکی جويم، یکی گویم، یکی دانم، یکی خوانم

Wenn in meinem Leben nur ein Hauche ohne Dich vergeht,

Ab diesem Tag und dieser Stunde, für dieses Leben schنm ich mich.

اکر در عمر خود روزی دمی بی او در آوردم

                     از آن وقت و از آن ساعت از عمر خود پشیمانم

(1) Das Wort des Originals: Jaane Jaananam جان جانانم, bedeutet "Leben des Geliebten"

 

ـbersetzung Reza Foroughi geb. 1980

 

 

Der Sterbetag

"Wenn sie am Tage des Todes tief in die Erde mich senken,

Dass dann mein Herz noch auf Erden weile, darfst Du nicht denken!

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

                                گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

Weine, o weine nicht um mich, Rufe nicht "Schade, Weh, Schade!"

Denn du fنllst dem Bِsen zum Opfer! Und das ist dann Schade!

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

                                      به دام دیو درافتی دریغ آن باشد

Siehst meine Bahre du ziehen, lass das Wort »Trennung« nicht hِren.

Weil mir dann das ewig ersehnte Treffen und Finden gehِren!

جنازه​ام چو ببینی مگو فراق فراق

                                 مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

Klage nicht »Abschied, ach Abschied!« wenn man ins Grab mich geleitet.      

Ist mir doch selige Ankunft hinter dem Vorhang bereitet!

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

                                  که گور پرده جمعیت جنان باشد

Du hast das Sinken gesehen, sieh auch das Auferstehen!

Schadet es denn, wenn die Sonne, Sterne und Mond untergehen?

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

                              غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

Scheinen sie dir auch zu sinken, ist es doch wahrhaft ein Aufgang;

Scheint dir ein Kerker das Grab auch, ist's doch für die Seele ein Ausgang.

تو را غروب نماید ولی شروق بود

                                لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

Fiel je ein Korn in die Erde, das sich nicht kِstlich entfaltet?

Glaubst Du denn, dass der Mensch als Korn sich anders gestaltet?

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

                              چرا به دانه انسانت این گمان باشد

Jeglicher Eimer, der sinket, hebst Du gefüllt aus der Quelle:

Sieh, auch dem Joseph der Seele strahlt aus dem Brunnen die Helle!

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

                             ز چاه یوسف جان را چرا فغان باش

Schlieكe den Mund jetzt im Diesseits, ِffne im Jenseits ihn wieder,

Dass in der Welt, da kein Ort ist, ewig ertِnen die Lieder!"

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

                           که های هوی تو در جو لامکان باشد